
✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦
« بخش دوم »
راموس ، که از زیر زمین به کوهستان باز گردید با نگاه به آن هاله ی به قدر خورشید که همچنان تمدن هارا در بطن خود میسوزاند می نگریست...
گفت : " برای رامانوس .... و اینک فقط یک چیز برای هلاکت باقیست، اصل علیت."
ندا آمد از سوی سلحشور نور « سنائیل » : آیا آماده ای ؟
پاسخ داد :" از پیش بودم"
فرمود : " سوی پل بصیرت در بارگاه اسما بشتاب... آنجا خاستگاه علت العلل است ..."
اسبی شاخ دار و بالداری سرخگون از میان آسمان به کنار راموس فرود آمد و شیهه ای کشید که پژواکش اختران را به شور انداخت..
راموس بی معطلی سوار بر اسب شد و اسب بال گشوده سوی آسمان پرواز نمود...
و کسری از لحظه از بارگاه اقمار عبور نمود . .
از سفلی گذر کرد . . .
در میان خوشه ای از افلاک گذشت ...
تا سرانجام به بارگاه اسما رسید ..
از میان طواف ملائک سوی پل بصیرت در اوج پرواز شتافت...
بانگ صاعقه ای غرش وار از بطن آسمان آنجا شنیده شد ...
آن زمان که به نزدیکی پل بصیرت رسید آذرخشی فیروزه ای بر اندام اسب فرو نشست و در دم نفس اسب را ربود...
پس المصنوع همراه اسب در سقوط بود که در اوج هبوط نیزه اش را به بدنه ی آن پل آسمانی کوبید و آن را در آنجا میخکوب کرد ...
و اسب در پهنای آسمان به بارگاهان زیرین فرو رفت ...
سرانجام...راموس تن خود را بالا کشانده و به روی پل رسید ...
و اما رودروی خویش رافائل را یافت که سدی میان او و انتهای پلی گشته بود که امواج و غبار های نور آگین ساطع می نمود... پلی طویل و درازنا که هلیکش چون استخوان فرشتگان بود.
المصنوع جلوتر رفته و شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را محکم در دست گرفت...
رافائل در یک مشت سپری برق آسا و در یک مشت شمشیری آغشته به آذرخشی نورانی ، بال گشوده برابر راموس ایستاده بود ...
راموس گفت :" و اینک ، تقدیر من و تو را باری دیگر پسای هزار سال مقابل هم قرار داد ... بی شک ساره نیز مرگت به دستان مرا تصدیق خواهد کرد و رامانوس دعای پیروزی مرا برابر تو در نیایش های روحانی اش خواهد آورد..."
فرمود : " همینک ، معلولی را می نگرم که خواهان نابودی علت خویش است ... و این چه فکاهی بزرگیست ... موجود بر علیه اصل وجود ... پس با گذر از من بینش خود را بر ملکوتیان به اثبات برسان که میشود نظام معنا را برچید ..."
عاقبت، هر دو مقابل یکدیگر گام برداشته و به سرعت سوی دیگری هجوم بردند ...
رافائل ، از دور با شمشیر صاعقه اش را بر پیکر راموس فرود آورده و المصنوع همانجا از برق گرفتگی منجمد گردید و توان حرکت از وی گرفته شد..
هنگامی که رافائل همچنان بی مهابا سوی او می دوید...
و نزدیک تر و نزدیک تر میشد..
راموس با هر تکاپو نتوانست خود را از صاعقه برهاند..
رافائل به سوی او رسید و لبه ی تیز سپرش را بالا گرفت تا سینه ی راموس را بشکافد...
راموس غرید ... نور سرخ از چشمان کلاهخود درندگی اش تابان تر گشته و سپس با نیرویی غریب نور سرخ صاعقه را بی اثر کرد ...
رافائل ضربه زد ... لاکن سپر توسط چنگال راموس گرفته شد ... شهسوار با دست دیگر شمشیرش را به سمت راموس حرکت داد اما، راموس با شمشیر خود آن کوبش را دفع کرده و با لگدی بر سینه رافائل اورا عقب راند...
رافائل بال گشود و پرواز کنان چندین اشعه آذرخش را پرتاب کرد ...
المصنوع از یک به یک انان گذر کرده و نیزه اش را پرتاب کرد...
نیزه در آسمان به کلاهخود رافائل برخورد کرده و وی را برای باری دیگر بر روی پل انداخت...
راموس غران با تو چنگالش شمشیرش را گرفت ..
و دوید تا بر گردن رافائل ضربه ای لرزان وارد کند...
شهسوار سپرش را بالا گرفت و بی درنگ کوبش راموس را بلوکه نمود ...
توأمان، با تیغه ی خود ضربه ای برق آسا به پای راموس کوبید ...
راموس بر روی زانو افتاد ...
رافائل آمادهی ضربه ای دیگر شد ...
لاکن در همان حین المصنوع شمشیرش را به پاشنه ی او کوبید ... شهسوار بر زمین فتاد ...
راموس از جای برخاسته و شمشیرش را بالا گرفت تا در سینه ی رافائل فرو برد ...
همزمان رافائل قلطی زد و از ضربه گریخت...
اما راموس همچنان به کوبیدن شمشیرش ادامه داده و رافائل همچنان با قلط زدن از اثابت ضربات خود را نجات می داد ...
تا آنجا که توأمان با یک قلط آذرخشی به راموس زد و وی را گوشه ای انداخت ...
پس انگاه از روی زمین بلند گردید... و سوی راموس دوید ...
راموس نیز برخاست و دوید...
و با غرشی غریب مشتش را بر سپر رافائل کوبید و آن را شکست.
پس آن دو با ضربات شمشیر هایشان به جان یکدیگر افتادند ... راموس غضبناک تا تمام نیرو سلاحش را بر سلاح شهسوار میکوبید... در همان هنگام که رافائل در گام به گام به عقب رانده میشد ...
سرانجام تیغه ی درنده بر تیغه ی فرشته غلبه کرده و آن را شکست...
و تیغ راموس کنار گردن رافائل قرار گرفت ... و در رافائل ایستاده بی حرکت و شمشیر بر لب گردن ... ایستاد و خیره به راموس نظر کرد..
و سرانجام دست برتر بر دستان راموس قرار گرفت...
پس گفت : "حال حیاتت در چنگ من است با مرگت خود را به انتهای این بصیرت رسانده و نظام معنا را بر خواهم چید و بی تردید هیچکس توان مقابله با مرا نخواهد داشت ... من انسان هارا باز گردانده و خود بر این عرش می نشانم تا ثابت کنم معلول همان علت میشود ...و تو را به سرنوشتی بدتر از آن که برای برادر خویش و انسان ها مکتوب کردی دچار می گردانم.."
فرمود : "به رامانوس و سنائیل گفته بودم تو را توان رستگاری نیست ..."
راموس پرسید : "از چه چیز سخن میگویی؟!"
و در یک لحظه. . .
از کالبد رافائل رعدی ساطع گردید وُ بدان رو ... جریان رعد به تیغه ی آهنین شمشیر راه یافته..... و در آخر به هیکل راموس امتداد یافت ...و وی را دچار برق زدگی کرده و کل هیبتش در دم قفل نمود.
رافائل با مچ دستانش شمشیر راموس را کنار زد ...
و با کلاهخود بر صورت راموس کوبید ...آنگاه مچ دست المصنوع را در یک لحظه شکسته و شمشیر را از دستش ربود ... بدین سان تیغه بر کنار گردن راموس قرار گرفت...
راموس مبهوت زده خیره به شهسوار به سکوت در آمد...
رافائل فرمود : " پس نیک تر آن است سرگذشتم را از زبان من بشنوی ...
آری من نسبت به برادر در کودکی کین ورزیدم...اما به آن رسیدم که کین خواهی را پیامدی جز تباهی نیست ...
پس برتری برادر را پذیرفته و از نفس خویش گذشتم آنگاه بود که به این مرتبه رسیدم نه با زهد و آئین های روحانی ...
و از ازل ، بر من فرمان داده شد برای رستگاری دیگران بایست رامانوس قربانی گردد.. همانگونه که خود فرمود حاضر است برای جان سپاری ...
وی می دانست از میان خواهد رفت؛ لاکن پذیرفت تا مرگش نجات بخش و رستگاری دیگران شود..
همچون آن ابلیس تباری که همراه او شد و حال اینک در عدن است ...
و بی شک، انکه من پاره ای از آن خود را فدای دیگران کردم برایم سبب مصیبتی سخت تر از رنج های تو بود .
و اما انسان ها ... من آنان را نه آنکه به قتل رسانده، بلکه با تیر های نورانی به احتضار در آوردم تا از اسارت انان در چنگ دشیل جلوگیری کنم ... آیا بر تو فاش نکردم هرگز بر کسی ظلم نخواهم کرد؟!
پس با فروپاشی ابلیسان آنان بزودی بیدار گشته به ناسوت بازگردانده میشوند...
و تو که در پی رستگاری بودی ... ما در این آزمون چیزی جز هیولاگری در بطن تو نیافتیم..
همانطور که پیش تر گفتم ... می اندیشید تمام این ها بر من آسان بود؟! هرگز.
تو شمشیری آهنین بودی که نیت آن را داشت از آهنگر خویش پیشی بگیرد و چه بد تقدیری در این گمراهیست....
پس اندیشه کن آیا با برچیدن ذات ظلم ... حقیقت نیکی باقی خواهد ماند؟
بی تردید، چنین شود چیزی جز جبر در صیرت نیکی نخواهی یافت ... و نیکی از سر اجبار چه ارزشی دارد ؟ "
راموس کلاهخودش را در آورده و بر زمین انداخت...
مبهوت زده به کلاهخود فروزان شهسوار نگریست...
پس بدان رو، کف دستانش تیغه بر لب گردنش را لمس کرده ...
و تیغه را بر گلوی خویش فرو برد....
خون راموس همراه با اشک بر زمین چکید ... و کالبد بی جان وی بر زمین خورد...
همان هنگام سلحشور آسمان سنائیل ظاهر گردید...
بر رافائل فرمود : " این فرمانی از سوی علت العلل والائل بر توست.... انسان ها بازگردانده شده و تو نیز حاکم بی بدیل ملک آنان خواهی شد و بر زمین حکومتی برزخی حکم فرما خواهد گشت... پس تاج حکمت بر سر کن و به یاد دار به عدل حکم کنی ... چراکه پایان ستمگری و هیولاگری آن جسدی است که در مقابل توست..
سنائیل محو گردید و بدین طور به فرمان آزورا، شهریار بارگاه ...یاقوت های ملکوتی و زمرد های اثیر به ناسوت نازل گشته و فرشتگان با آنان قلعه ها و مناره هایی آسمانی برای آدمیان بنا نمودند..
در کوهستان اجساد انسانی برانگیخته گشتند و بدین سان ارواحشان از زهدان ستارگان از آلودگی پاک گردیده و با عطرت رجعت نمودند ... و همانا بر رافائل و ملائک ذکر درود می فرستادند...
و ملائک به خدمت آدمیان از اغما رجعت کرده قرار گرفتند...
انسان ها به شهر های الماسین بازگشته و رافائل بر سریر بلورین نشست....
درحالیکه روح تجلی یافته ی رامانوس در مقابل وی قرار داشت زل زده بر هیبت او بی لبخند می نگریست و نگه داشته بود کلاهخود درنده وار راموس را با دستان خویش ...

﴿پایان﴾