ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۹ دقیقه·۱ ماه پیش

﴿مــــضـامین﴾

مضمون اول : قدرت غول
مضمون اول : قدرت غول


اندر دامنه ای در بند کین..

بدرخشید اختری بر اندام ارض زمین ..

زین طریق بر پا گردید تجسد مردگان با صوره جاوید ...

چون در دل غاری در هیکل کوه... نگریستم از افقی دور دست، تحرک غولی عظیم و شریر.

گام هایشان لرزه بر تن زمین ...

اذکار مرگ بر وجودم خوف دمید...

بتابید اختری تابانده اندر پیرامون آن غول دو سر ...

چه فانی نگریستم بدان هیئت..

بدین مکنت ...

کماکان بنگریستم در آن غار، به رخساران چروکیده ی غول با حیرت ...

پرندگان برخاستند و تن درختان خیزان ...

پوستینه سرخ بود بر تن آن غول سوار...

یک سرش انسان و سر دیگرش دیو سان ...

زنجیره طویل بر گردنش افساری بود که طولش به آنسوی گیتی را پشت تمامی کوه ها و جنگل ها می پیمود ...

بر سر و زلفش بنشسته بود تاج خار...

تا که برسید رو به غار، غران در افتاد به زار ...

آمدم بگفتار که چه چیز گریبانت وا داشته به گریان؟

بغرید با دهان نجس و دندان تیز، که ای فانی، تو چه دانی زان شبانی ، که جانم را گرفت به کردار وُ به پندار وُ به اجبار افعال نیک...

پرسیدم مگر ایشان کیست ؟

با پژواک بَم و بیمناک بر من بگفتا : بودیم با برادرم غولانی دیو وار چون خدایگان جاویدان بر بوم و بر هستی ...

سوار بودیم بر ارابه ای با حمل هزار فیل ...

سرگردان به غارت و ظغیان، درنوردیدیم خونین، مردمان و فرشتگان را اندر سپهر و زمین ...

در کشتارمان خونباران با گرز کوبیدیم بر سر سرزمین های برهنه از نان و جان...

تا آنکه به هنگام، آمدی شبانی جوان،‌...

زلفش زرین، با عصا بر زمین کوبید و کرد بر ما قیام ...

گفت : منم طائیل ، رسولی از جانب عقول متعال و علیت لایزال ...

جنگاوری بی سلاح در تقابل تجلی استکبار ...

سلاحم آئین خرد ... با عقل نازله از علت العلل...

زین معرکه بگریزید چراکه ازان من خواهد گشت جانتان، به اذن حکمت خوی شر...

پوزخند زنان بگفتیم بر چوپان، که تورا نیست بر اصحاب ما توان ... بنگر بدین کمان غول آسا...

ارابه ای فیل کشان ... گرز هایمان خون زا ...

چوپان نفس در دم دمید ...

گفت : بزودی بر شما عیان خواهم نمود که خونتان معلولی‌‌ست بر علت ظلمتان ، نگردد افسارتان از من دریغ ...

بدان هنگام قاطری آمد سوی وی...

مرکبی گشت به او از حب عشق و خصم شرک...

پسر گفت آیید ز سوی ما گر شمارا توانی‌ست...

پس سوار شد و با مرکب قاطر تازان و شتابان بگریخت ...

ارابه ما نیز آنان بگرفت به تعقیب..

جاده بلرزید و صخره ها بشکست ز کوبش تبل وار پای هزار فیل...

توأمان با جهش های غضبناک ارابه، برادرم سوی چوپان کمان کشید ...

تیرش به قدر نیزه و به سان طوفان روح آسمان را جهید ...

باد تندی وزید ...

شدتش درختان را خمید ـــ برگ هایشان را مکید ...

چوپان سرش را بگرفت به زیر ...

تیر از بلندایش کنار کشید وُ از وجودش مرگ گریخت..

به دره ای تنگ برسیدیم...

در تلاطم حرکت ارابه ، سنگ عظیم بلند کردم از زمین ...

و با پرتابی نیرومند سنگ را انداختم به شتاب سحابی، بسوی پسر با بغض و کین ...

پسر گردن قاطر را گرفت و اورا به راست کشید...

سنگ ز سوی‌ وی کنار کشید و به خطا بگذرید ...

و آن سنگ عظیم بر تن زمین فتاده، و با پژواکی مهیب بدان دره بشکست...

با رانش لرزان ارابه، به ابتدای تنگه برسیدیم ...

پس راندن بر ما سخت دشوار گشت...

چراکه تنگای دره، ذره ذره پیکر ارابه را می شکست...

بدان سان ، آن تنگنا بی امان ز کثیر فیلان وُ پیلان جان ستاند ...

دیواره های کوه، ارابه به ویرانی بکوباند...

از عرش کوه بر پا گردید ارتشی از سنگ و لاخ...

سنگ ها قلطان شتابان ...

آمدند از شیب کوه به زیر..

و در دم جان ستاندند از باقی فیلان...

همی بدیدم از آسمان، ملائک به کثرت ستارگان با طوافی رقصان، آیات چیریگی بخواندند بر بلندای چوپان ...

آمد به دیدگانِ خون‌ِمان، که پرتگاهی ژرف بود؛ در انتهای آن دره ی پُر توان ...

راه بازگشتی نبود برما؛ در جنبش سوی مرگ، بودیم چون رودی روان ...

آنسوی پرتگاه، دره ی دیگر قرار داشت؛ و حد فاصل میان دو دره پرتگاهی عمیق بود ...

بتاختن آمد طوفان وار قاطر چوپان ...

زورمند با برادر کشیدیم افسار فیلان ....

خورشید بدرخشید میان دو دره .‌‌..

با پرشی بلند گذر نمود چوپان چون باد از پرتگاه، تا بدان جان که برسید به آنسوی دره ...

و اما ما ...

بر یکدیگر برخورد کردند پیل هایمان ، آنگاه به سقوط در آمدند بدان پرتگاه تومان با گذر چوپان..

افسارشان مارا نیز به سقوط کشید ...

ارابه شکست ویرانی اش بدان سو پرید...

ما در سقوط ...

چشمانمان ندید چیزی جز ابر و دود ...

در انتهای سقوط...دیدیم در زیرمان زمینی مملو از نیزه بود ...

افکنده غرق خون ... بر نیزه ها کردیم سقوط ...

برادر بمرد چون نیزه رفت بر گلوش..من نیز تکه پاره از هرجا مجروح ...

آنگاه هلهله ای برپا شد از مردمان و فرشتگان به تشویق چوپان ...

وی را گرامی داشتند ارج نمودند به مقام شاهان ...

او نیز با زنجیر کشید بر گلویم...تا در ابدیت بنگرم بدین تقدیرم....

پس سلطنت کرد بر زمین ...

و شاعرانه... شاهانه زین تقدیر مضمون سرود ...

پسای هزار هزار سلطنت بر قدر حکمت، او نیز بمرد لاکن من همچنان در بند سبط او ...

به راستی با من چه کردند خاندان و آل طائیل...

و در عاقبت ، غول چون سرگذشت را به اتمام رسانید، از دور دست ها جنبشی گویی از سوی عرش، زنجیرش را تکانید و حالت خفقان به هر دو سر غول دست داد ...

از چشمانش خون سرازیر شد و رنگ از هر دو رخسارش پرید ...

هیبت دهشتناک آن لحظه روح را از تنم قبضه کرد ...

پس به آنسوی غار گریختم و دیگر هرگز به بیرون غار نظر نی افکندم...

ـــــــــــ>♢<ـــــــــــ

مضمون دوم : حکمت طائیل
مضمون دوم : حکمت طائیل

﴿ به اسم نور مبین و روح یقین ﴾

از مُلک شاه بَرین ...

گفتیم بلند و رسا، بر همگان اعم از پیر و جنین ..

که چگونه ستاندیم جور را از زمین ...

چون دلداده ای تشنه لب، که به سلوک معبود رسید ...

به تکذیب آن که نور زور است و زور شریر...

و به تصدیق آنکه نور عقل است و عقل حکیم..

چرا که زورمند ترین نیرومندان را بگرفتیم در جوانی بر کمین ...

غولی را بکشته، و غول دیگر به اسارت گرفته، و گشتیم بر آنان چیره، با الوهیت بر عقل نوین ...

چنین شد که به فضل درگاه عقل و بارگاه اثیر . . .

ما شاهی عادل گشتیم بدین سرزمین ...

که از اسرار حقیقت ربوبیست، چیرگی هیچ بر جملگی...

سلحشوران ما با ستون های آتشین، بکوبیدند دژ های آل طاغی...

باری بر این برابری ... که تا خصم چکید از چنگ شریر..

بصیرتی‌ ز سوی ما با جزا، بی محابا آن چنگ را درید...

منظره ای ست پر شکوه، طلوع اخترانِ در غرب و شرق ...

تا افسانه خاتمه دهد ، به ظهوره ظلمته شب ...

و از غلاف کشیده گردد، تیغه ی آمیخته به حکمت...

از زبان ابلیسان، سروده شد بر حقیقت اذکار لعنت ...

چنین گرامی داشت من و خاندانم را اسباط علیت...

و به یاد آن اختری که از عالم نجوم ..

پرتو می افکند بر قصر مرمرین با گنبدی زمردین و دروازه های آهنین در هیکلش...

قلعه ای ازان من، که همچنان برپا‌ست در تپه ای رو به قبله ی عرش عقل...

که هم آواز کائنات میخواند آوای کثرت وجود ..

و قلمی که می نویسد افسانه ای پسین از حقیقت ...

آن هنگام که چوپانی جوان بیش نبودیم ..

با یاوری حکمت قدسی که ندا بر عقل آفرید،

بدیدیم تناسخ درختی را که خود تبر شد و عصیان کرد بر شاخه ها ...

و یا موریانه ای که ذره ذره بشکاند تخت شاه ...

بکشتیم در قتال، غولی را بدون شمشیر و زوبین..

جسدش را نمودیم خوراک و روزی برای کرکس های لعین ...

و آن غول دیگر را ﴿ شایاطان ﴾ بر گرفتیم گردنش را به زنجیر ...

زنجیره که طول هبوطش بگردد به چند اقلیم و سرزمین ...

در بندی لایتناه، که گره خورده بر ملکوتِ این سریر ...

باشد تا عبرتی گردد اندر گرداگرد تاریخ ... از ازل نخستین و تا ابد پیشین.

یا آن هنگامی که اندر کاخ‌ مان شتابان آمدند دو پری ...

و گفتند : آمدیم به تختگاه‌ تو ای طائیل ، با آنکه می‌دانیم گردن میزنی به نام عقلانیت ربوبی، از وجود شر، هر سری و هر گردنی ...

پرسیدیم بر ایشان که چه می خواهید؟! ...

یکی ز آنان فرود آورد سر تعظیم ...

گفت : "میان ما دو برادر اختلافی‌ست..

یک گاو داریم که ایشان خواهان قربانی و ذبح اوست ...

لاکن من همچنان در پی حیات و شیر او چرا که فرزندانی نوپا را دارام...

اینجا آمدیم چراکه میدانیم بی تردید تو به عدل میانمان داوری خواهی نمود.."

بر ایشان گفتیم : پس گاوتان را جفتی افکنید...

تا آن زمان که گوساله ای آورد و آن گوساله بالغ و نیرومند گردد وی را نکشید ...

گاو چون بزرگ گشت به اذن علیت متعال ماده خواهد شد و گاو شما کهنسال...

آنگاه گاو کهنسال را قربانی کنید و از شیر گاو جوان بنوشید ..."

پس برادری که خواهان ذبح بود بر ما بگفت : " این چه داوری‌ست!؟ خواهان آن هستی که قربانی ناقص سوی ایزدان گردانم..براستی تو در تاریکی جهالت آشکاری..."

گفتیم : "پس گاو کهنسال را بفروش و با آن گوساله ای دیگر بخر و آن را قربانی کن..."

رو بر تختگاهمان سینه سپر کرد و گفت : " لاکن این زمان بسیار طولانی است خدایان از من روی گردان خواهند شد ..."

گفتیم : "خدایان تو کیستند ؟"

گفت :" آنانی که از هرچیز برترند..."

به پاسخ گفتارش بگفتیم :" برتری را در چه می نگری ای پری؟"

گفت : "خدایانم ارتشی‌ست از دیوان و غولانی بسیار...اشباحی که الماس است بر تاج هایشان سوار ..قدرتشان بی بدیل سرشتان از نور تهی..."

زبان گشودیم: "که ای پری، گر چنین است برتری ... چرا نزد ما آمدی به داوری؟! عدل را نور می‌نگری یا تیرگی ؟"

پس سکوت کرد ...

کمی بعد گفت : "آنان را خواص است هر یاری ... منم حب ایشان گردم چون خون ریزم برایشان به قربانی .."

گفتیم : "حکم عقل پذیرای میل تو نیست ... بگو بدانم مظهر حق برای چیست ؟ خوبی کردن بر پلیدی ؟

لعن و نفرین بر آن درختی، که از خون جوان جوانه زند با فرزانگی... "

فریاد زد :' آری ، گر مرا یاری نکنی ... آنان چرا یاری خواهند نمود ..."

ایستادم بر پا از تختگاه...

فرمان دادم که ذبحش کنید این پری را ... تا ببینم چه کس را توان یاری اوست ...

وقتی خنجر رفت بر گردنش...

شیطانی ظاهر گردید به حضور تاجگاهم...

گفت : "مارا با ایشان نسبتی نیست ای طائیل، جهلش را به حکم ما ننویس..

و سپاهت را سوی قوم ما روانه مکن..

چرا که ما و تمامی خاندانمان را توان مقابله با تو نیست پس هرگز نکوبان مارش جنگ ..

چرا که این قربانی ما تقدیم به توست ..."

و آنگه غیب گردید . . . پرسیدیم از پری که این بود آن یاوری که سنگش را ستبر بر سینه می کوباندی؟

گفتیم بر سلحشوران کاخ: ذبحش کنید...

تا تیغه بر گلوش بنشست... عفو و مروت ما بر گردنش نطفه بست..

پس گفتیم وی را رها کنید..

وقتی اورا از مرگ رهایی بخشیدیم..

بر سریر ما آورد سر تعظیم ...

گفت که نمی‌دانست ... که خدایانش اعم از دیو و جن ...

مقابلم عقوبتی ندارند جز تقدیر آن غول در طلسم...

پس با برادرش از کاخ برفت...

زان سویی دگر ...

همچون آوایی جهانی را در بر گرفت...

ندبه های منجیق..

سرودی از مرگ و میر ..

خون ها چکیدند بر تاج زرین در نگین ...

بدین بدیل .. از قبیل ترانه ..

آورده شد با جوهره ما هر دفعه..

ظلمتی از حقایق.. نوری سرشت از دست غیب...

ارتشی از ژرف شِرک.. وهم سراییدند در بغض و مهر ..

و چه پیروزمندانه شکست خوردند جبارین تاریخ در قصاص...

لاکن هر شری را نیست به خون تقاص ...

چرا که قتل ظلم بر حق حقیقت نیکی جفاست....

این به تصدیق آنکه خواستم تاج را فدای جانش کنم لاکن ، جان او شد به فدای تاجم...

و وصایا، که هر شکست مقدمه‌ ای بر چیرگی ‌ست...

« پایان »

ادبیاتفلسفهعرفانداستان
۲۹
۶
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید