عاشقانه

حالا که تقدیر ، تو را

به دریچه ی قلبم کشاند

بیشتر بمان...

تو که اینگونه بیخبر دل می بری

بی اِذن هم نرو...

مهمانخانه ی دل را با فرش کاشان

مزین کرده ام...

کفش هایت را به در کن...

چایی ات را بنوش...

در کنار مردی از دیار کاشان...

زمانی را تصور کن که همه چیز رو به خاموشی است جز چراغ چشم هایم...

با من به قدر یک فنجان چای ،

شریک عاشقانه هایم باش...!

آرام باش رفیق...

همه ی جهان را هم بتکانی

میزبانی چون دل من پیدا نخواهی کرد...

(بهزاد غدیری شاعر کاشانی)