کیلیان:
تنها بودم ..پدرم اگه می فهمید که جانشینش تنها و بدون هیچ سربازی اومده به جنگل راز تا سیاهه رو ببینه ..واقعا نمیدونم روی چی خشمشو خالی می کرد ..یا بهتر بگم.. روی کی
سکوت..هیچوقت انقدر صدای سکوت برام بلند و فریاد گون نبوده انگار که سکوت داره گوشامو کر می کنه باید یه کاری می کردم باید مادرم و خواهر کوچیکمو نجات میدادم ..رسیدم ..چشمه پریزاد..افسانه ها میگن سیاهه اینجا متولد شده یه عده هم میگن سیاهه یه ادم معمولی بوده و سیاهیه وجودش اینجا متولد شده عجیب بود که مسیر خیلی راحت بود؟ اره..البته که عجیبه..اما بیشتر از عجیب خطرناکه ..خیل خب دیگه وقت ندارم باید احضارش کنم
سیاهه..سیاهه..سیاهه
آه قلبم فشرده شده ..سخت نفس میکشم و تار میبینم کلاغ ها دارم بالای سرم می رقصن