Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینکیلیان:من سال های زیادی دریا نوردی کردم با اژدها جنگیدم غول هارو کشتم اما هیچوقت انقدر احساس ضعف نکرده بودم یعنی چی ..یعنی واقعا دارم میمیر…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینکیلیان: تو..تو چرا باید منتظر تولد خواهر من باشیسیاهه:چون اون فقط خواهر تو نیست اون بزرگترین دوست یا بزرگترین دشمن منه.. اون ناجیه مقدر شده…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینکیلیان:تنها بودم ..پدرم اگه می فهمید که جانشینش تنها و بدون هیچ سربازی اومده به جنگل راز تا سیاهه رو ببینه ..واقعا نمیدونم روی چی خشمشو خال…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینپارت چهارماز زبان کیلیان:به چشمای نگرانش خیره شدم و دروغ گفتم ..بازم دروغ گفتم..بازمچطور میتونم بهش بگم بیست سال پیش واقعا چه اتفاقی افتاد…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینپارت سوممرلین: کیلیان؟ عزیزم خوبی ؟ مثل گچ سفید شدی..در که باز شد کیلیان رو دیدم که با لبخند تصنعی و رنگ و روی پریده در حالی که به در تکیه…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینپارت دوممورگانا قبل از اینکه اعدام بشه چند روز در سیاهچال زندانی شد پدرم در دربار جادوگر نداشت چون اصلا علاقه ای به جادو نداشت و همیشه بر…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینپارت اول:کملات..همه چیز از سرزمین کملات شروع شد شاید بهتر باشه متناسب با نوع افسانه شروع کنیم ، با جمله معروف “روزی روزگاری”……داستان از زبا…
Emma.emris·۱ ماه پیشمرلینپیش گفتارداستانی که در موردش مینویسم ،تقریبا متعلق به دو هزار سال پیشه شاید حتی قبل از قرون وسطیٰ!این داستان در مورد کسیه که براش کتاب ها ،…