ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۶ دقیقه·۱۸ روز پیش

شهریاران

بخش اول، قسمت بیستم

درفش گارد سایه در باد تکان می‌خورد. پرچمی سفید که در وسط آن تصویر مردی بدون چهره به رنگ سیاه، دستانش را روی قبضه شمشیر نگاه داشته بود؛ درست مانند سایه.

اینجا اردوگاه گارد سایه بود. دسته‌ای نیرومند از نیروهای گارد خاوران، تشکیل شده از مردان و زنانی که از بدو تولد در گارد زندگی و رشد کرده بودند. اکثراً فرزندان ششم به بعد خاورانی و متولدشدگانی از رابطه‌ای بدون ازدواج. دسته‌ای که وظیفهٔ مرزبانی از خاوران را برعهده داشت و تحت امر پدر، شهریار اول.

و فرماندهٔ آنها...

اسفندیار. یکی از مخوف‌ترین جنگجویان خاوران. فرمانده‌ای سالخورده که دلیل سختگیری بیش از حد، حتی نسبت به نزدیکان و زیردستان خود، به «گرگ خاوران» شهرت داشت. تنها مطیع در برابر پدر، و در نبود او وفادار به مادر و شهریاران.

---

بوی کباب و دود زغال تمام چادر را در برگرفته بود. دودی که به چشم می‌زد و نفس را کمی بند می‌آورد، اما بوی گوشت بریان، گرسنگی چند روزه را یادآوری می‌کرد.

گرگ خنجر را کشید و در گوشت فرو کرد. تکه‌ای بزرگ برید. آب گوشت از لبهٔ خنجر روی آتش چکید و صدا داد.

با صدای زمخت و کلفتش گفت، صدایی که انگار از ته یک چاه عمیق برمی‌خاست:

«بخورید پدر. در جسم جدیدتون ضعیف به نظر می‌رسید. باید زودتر به اینجا می‌اومدید. انگار سال‌هاست هیچی نخوردید.»

به جمشید و بهمن اشاره کرد. نگاهش کوتاه اما سنگین بود، مثل یک شلاق:

«بلند شید برای خودتون ببرید. نکنه انتظار دارید من براتون بیارم؟»

جمشید همیشه و در هر شرایطی خندان و پرحرف بود. اما تنها اوقاتی که در کنار گرگ قرار می‌گرفت، مانند یک جسد ساکت می‌ماند. حتی نفس کشیدنش را آرام‌تر می‌کرد، مبادا صدایش بلند شود.

بهمن نیز مانند جمشید حیران به گرگ خیره شده بود. بهمن لاغر اندام بود. همیشه آرزو می‌کرد روزی مثل جمشید تنومند و قوی باشد. اما حالا، با دیدن گرگ، متوجه شد که در دل جمشید چه آرزویی وجود دارد: فقط زنده ماندن.

گرگ گوشت را با نوک خنجر به دهان مهران نزدیک کرد. بوی دود و گوشت کباب شده با هم قاطی شده بود. دوباره تکرار کرد، این بار آرام‌تر، اما همان قدر محکم:

«بخور دیگه پدر. تازه است. امروز صبح شکار کردیم.»

مهران گوشت را در دهان گذاشت. گرمای آن زبانش را سوزاند، اما در دهانش آب شد. خوب بود بعد از ماه‌ها، غذایی که دست یک پسر برایش پخته باشد. دستی به موهای بلند و سفید گرگ کشید. موهایی که روزگاری سیاه بود، حالا مثل برف سپید شده بود:

«پیر شدی بچه‌جون. دلم برات تنگ شده بود. خب... خبرای تازه چی داری؟»

گرگ تکهٔ دیگری گوشت برید، این بار برای خودش. بین دو لقمه گفت:

«سهم ما از معادن طلای زرین‌شهر، مثلاً صد هزار سکه بود. همش به خزانه رفت. می‌خواید رسیدشو بیارم؟»

مهران خندید.

از ته دل. بعد از ماه‌ها.

صدای خنده‌اش در فضای چادر پیچید، با دود قاطی شد و به خیمه‌های اطراف رفت:

«منظورم مرزهاست.»

گرگ جرعه‌ای شراب سر کشید. زیر بغل لباسش خیس عرق بود. با همان لحن زمخت، اما با نگاه شوخ:

«گفتم شاید بخواید برای خودتون و این دو نفر لباس بخرید. شبیه آیین‌دارهای تاردینی شدید.»

منتظر جواب نشد. با صدای بلند خندید. خنده‌ای طولانی و پرسروصدا، که تارهای صوتی پیرش را به رنج می‌انداخت. بهمن و جمشید در سکوت به هم نگاه می‌کردند. هیچ‌کدام جرأت لبخند زدن نداشتند.

ناگهان خنده‌اش قطع شد. مثل شمعی که یک‌باره خاموش شود.

صدایش گرفت. بغض کرد. انگار همین خنده، راهی به سمت چیزی باز کرده بود که سال‌ها پنهانش کرده بود:

«دلم برات تنگ شده بود پدر.»

بغضش را قورت داد. خشن و نرم. زمخت و بچگانه. چشمانش را به زمین دوخت، سپس بلند کرد و ادامه داد:

«گفتید مرزها... چند پیک برای شهریار فرستادم. گفتم النسانی‌ها دارن نیروهاشونو بیشتر می‌کنن.اما ایشون توجهی نکردن .تاردین‌ها ولی مثل همیشه، فقط فراری‌هاشون میان طرف ما. آناتورها هنوز همونن. آروم و دوست‌داشتنی. کوه‌نشین‌ها هم فقط برای تجارت میان. نیروی نظامی به مرزها نیاوردن.»

چشمانش برقی زد. نوری که در چشم یک پیر، یعنی حرف بزرگی در راه است:

«پدر... بالاخره یکی‌شون رو خودم کشتم.»

چشمان مهران گرد شد. لقمه در گلویش مانده بود.

گرگ سرش را بالا گرفت. به چشمان پدر خیره شد. نفس کشید:

«درست شنیدی پدر. برای سرکشی مرز رفته بودم. خودم توی برف‌ها دیدمش. هر چقدر ضربه زدم، نمرد. تا وقتی سرش رو قطع کردم... درست همون‌طور که بهم گفتی.»

مهران بلند شد. بدنش سفت شده بود:

«کی؟ چندتا بودن؟»

گرگ تکهٔ آخر گوشت را برداشت و یک لقمه کرد. جوید و گفت:

«سه نفر پدر. یک سال قبل. نذاشتیم به خندق برسن.»

.

سکوت سنگین و سرد حاکم شد، مثل همان برف‌هایی که اجساد بی‌سر در آن پیدا شده بودند.

---

...............

نیرا خودش را عقب کشید. شمشیر با فاصلهٔ کمی از سینهٔ او عبور کرد. باد تیغه را روی پوستش حس کرد؛ سرد و تیز، مثل قول‌هایی که نورا داده بود.

میترا ضربهٔ بعدی را وارد کرد. محکم، بدون اخطار:

«حواست رو جمع کن دختر.»

نیرا نفس‌نفس می‌زد. عرق روی پیشانی‌اش بسته بود. صدایش را بلند کرد، اما ته صدایش بغض بود:

«چطوری جمع کنم؟ مادر منو مثل یه گوسفند به نورا فروخت.»

خشمش شعله‌ور شد. شمشیر را چنان به زمین کوبید که جرقه‌ای از برخورد سنگ و فولاد بلند شد. دستش لرزید. صدایش لرزید. همه چیز می‌لرزید:

«و نورا با اون چشمای ریز و نخودیش می‌خواد منو به یه پیرمرد شیرزادی بده... و تو... تو، کاوه و اون آرش... هیچی نگفتین!»

ناگهان فلز سردی روی گلویش نشست.

میترا شمشیرش را روی گلوی نیرا گذاشته بود. نه برای بریدن، برای یاد دادن. چشمانش بی روح بود، اما تهشان نرمی مادرانه‌ای موج می‌زد:

«هیچوقت به شمشیرت بی‌احترامی نکن. این درس اول.»

شمشیر را پایین آورد. یک قدم عقب رفت:

«درس دوم... مادر همیشه چی می‌گه؟»

نیرا شمشیرش را از زمین برداشت. گرد و غبار روی تیغه نشسته بود. با پشت دست پاکش کرد:

«می‌گه از پدر متنفرم.»

حرفش میترا را به خنده انداخت. خنده‌ای کوتاه و ناگهانی، مثل ترکیدن یک حباب. جلو آمد و گوش نیرا را کشید. محکم. مادرانه:

«می‌گه... به حرف‌ها توجه نکن. به رفتار دقت کن.»

نیرا گوشش را مالید. قرمز شده بود. اخم کرد:

«خب که چی؟ یعنی برخورد مادر با من خوبه؟»

میترا موهای نیرا را کشید. این بار آرام‌تر، مثل مادری که می‌خواهد موهای بچه‌اش را شانه کند:

«دخترک احمق... شاید مادر فقط اون حرف‌ها رو به زبون آورده باشه که نورا رو خوشحال کنه. شایدم بخواد اون کار رو بکنه. نمی‌دونم. ولی فعلاً که تو رو نفرستاده، درسته؟»

نیرا موهایش را از دست میترا جدا کرد. صورتش گرفته بود:

«یعنی دروغ گفته؟»

میترا نفس عمیقی کشید. بوی عرق و خاک و شمشیر داخل ریه هایش شد. دستش را روی شانهٔ نیرا گذاشت:

«یعنی تو هنوز یاد نگرفتی... زود تصمیم نگیری. زود قضاوت نکنی. زود فکراتو به زبون نیاری. فهمیدی؟»

نیرا چشم و دهانش را کج کرد. لوس، مثل همیشه. میترا دوباره گوشش را کشید:

«خودتو لوس نکن. زود باش. باید بریم پیش مادر. باید ازش خداحافظی کنیم. فردا من و تو مسافریم.»

نیرا چشم گرد کرد:

«مسافر؟ کجا؟»

میترا لبخند زد. اولین لبخند واقعی امروز. لبخندی که بوی مادربزرگ‌ها را می‌داد:

«میریم زرین‌شهر. دیدن پدر. دلم براش تنگ شده. تو هم میای. یک روزه با شیردال به اونجا می‌رسیم.»

لبخند بزرگی صورت نیرا را پوشاند.

بزرگ. صمیمی. بچگانه.

برای اولین بار در این روزهای سخت، چشمانش برق زد، نه از خشم، نه از غم... از امید.

پدرمادر
۱
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید