بخش اول، قسمت چهارم
شیرین ردای بهمن را مرتب کرد و کمربندش را کشید. سپس دو دستش را روی گونههای برادر گذاشت و گفت:
«ببین برادر، این یک فرصت دوباره برای خانواده ماست. بکتاش با انتخاب تو لطف بزرگی به پدرمون کرده. امشب باید خودت رو نشون بدی و جایگاهت رو پیدا کنی. مأموریتت که یادت هست؟»
بهمن بوسهای بر دستان خواهرش زد.
برای چندمین بار توی ذهنش مرور کرد،،«من نماینده موعودیانم. جزئیات رو میبینم و در خاطرم نگه میدارم. وقتی پدر رو دیدم، بهش کمک میکنم تا خاوران ثبات خودش رو حفظ کنه.»
سعی کرد مثل یک نجیبزاده رفتار کند، اما درونش مثل کوره میسوخت. اضطراب باعث شده بود دستها و پاهایش بلرزد.
به سمت راهرو رفت و از در بزرگ تالار وارد شد.
چنین مهمانی باشکوهی را حتی در دیدارهایش با بکتاش هم ندیده بود.
روی میزها بهترین شرابها و نوشیدنیها چیده شده بود. سینیهای بزرگ انگور سرخ، انارهای یاقوتی، انجیرهای تازه، سیبهای طلایی و هلوهای معطر کنار هم قرار داشتند. از سرزمینهای جنوبی خاوران خرما و نارگیل آورده بودند و روی بعضی میزها نیز کاسههایی از مغز پسته، بادام و گردو دیده میشد.
بوقلمون بریان، بره شکمپر، قرقاول کبابی و ماهیهای نقرهای رودخانهای در میان ظرفهای نقره میدرخشیدند. دیگهای کوچک خورش زعفرانی، برنج آمیخته با کشمش و خلال پسته و نانهای تازه تنوری، عطر دلپذیری در تالار پخش کرده بودند.
بهمن برای لحظهای فراموش کرد چرا به آنجا آمده است.
در گوشه تالار، نخستین کسی که توجهش را جلب کرد، مردی میانسال بود.
مرد شمعی روشن کرده و کنار آن، رو به آسمان چیزی زیر لب زمزمه میکرد.
شیرین که نگاه متعجب برادرش را دید، آرام در گوش او گفت:
«نیلابها. هیچوقت زمان نیایششون رو از دست نمیدن.»
سپس او را به سمت میز اصلی برد.
دو مرد ی که باربد کنارشان نشسته بود، با دیدن شیرین از جا برخاستند.
شیرین با وقار سر خم کرد و گفت:
«سرورانم، بهمن، برادر کوچک من. برای آغاز خدمتش به شاهشهر اومده. چهار روز دیگه هم هجده ساله میشه.»
بهمن دستانش را پشت کمر برد.
سخنان پدر و خواهرش را به یاد آورد.
برای احترام به مردان، دستها پشت کمر، سر بالا.
برای احترام به بانوان، دستها روی هم در جلو و گردن کمی خم.
فرخ با نگاهی به او گفت:
«سرباز خوبی میشی؛ البته اگه ده سنگ وزن اضافه کنی.»
سپس رو به باربد کرد و خندید.
با خندیدن او، زخمی که از کنار ابرو تا زیر چانه کشیده شده بود، مثل ماری روی صورتش حرکت کرد.
باربد لبخند زد.
«فکر نکنم مثل شما وندیارها جنگجوی خوبی بشه. بهتره توی دادخواهی خدمت کنه.»
مرد سوم که تا آن لحظه ساکت مانده بود، به شیرین نگاه کرد.
«پس معلوم شد در خانواده شما هم عدالت اجرا میشه. شما زیبا و دلربا هستی و برادرتون...»
لحظهای مکث کرد و به بهمن خیره شد.
«شاید نه زیبا باشه و نه قوی، اما دستکم یک دادخواهه.»
اگر شیرین بازوی بهمن را محکم فشار نداده بود، احتمالاً جواب تندی میشنید.
اما خواهرش او را خوب میشناخت.
شیرین لبخندی زد و گفت:
«امیدوارم به خوبی میرزادها از عدالت دفاع کنه.»
سپس دست برادرش را گرفت و او را کنار میز برد.
لیوانی نوشیدنی به دستش داد و آرام گفت:
«به جای عصبانیت، نگاه کن. گوش بده. و فقط وقتی لازم بود حرف بزن. توانت رو برای کارهای مهمتر نگه دار.»
شیرین به سمت جمع زنان رفت.
بانو گلسار طبق عادت همیشگی مشغول گله کردن بود و از گرمای تالار شکایت میکرد.
فروزان اما درباره نیرا، دختر دوم رادمهر، صحبت میکرد و از شجاعت او در مسابقات سالیانه میگفت.
«من مطمئنم بعد از شهریار شدن رادمهر، نیرا شایسته جانشینیه. اون میتونه سومین شهریار زن خاوران باشه.»
گلسار حرفش را قطع کرد.
«اصلاً چرا باید رادمهر جانشین باشه؟ روزبه از اون لایقتره. سه پسر داره و میتونه با کمک وندیارها مرزهای خاوران رو گسترش بده. رادمهر هم با پنج دخترش به کارهای دیگه برسه.»
فروزان لبخند زد.
«دخترهای رادمهر مثل من و شما نیستن که گوشهای بشینن و درباره دیگران حرف بزنن. اونا اگر از یک پسر بهتر نباشن، کمتر هم نیستن.»
سپس ادامه داد:
«و فراموش نکنید، بانو شیما بارداره.»
گلسار پوزخندی زد.
«اگر بچه پسر باشه.»
فروزان سکوت کرد.
گلسار ادامه داد:
«اون وقت جای فرزند ششم کجاست؟ توی گارد. یا باید منتظر بمونه یکی از خواهرهاش بمیره، یا کشته بشه.»
سپس با خندهای کوتاه گفت:
«اصلاً این خانواده همیشه همین سرنوشت رو داشتن. آبتین، پدر شیما، خودش فرزند ششم بود. تا بیست سالگی در سپیدشهر خدمت میکرد تا وقتی شاهزاده کامران در جنگ با النسانها کشته شد و مقامش به آبتین رسید.»
شیرین که میدید بحث به کجا میرسد، آرام گفت:
«حتی شاه هم همیشه شاه نمیمونه. دو سال دیگه شهریار هشتاد ساله میشه و باید کنار بره. فعلاً هم رادمهر جانشینه و نشان شهیاری رو داره.»
لبخند کمرنگی زد.
«شاید دوران فرمانروایی زنان از راه رسیده باشه.»
صورت گلسار از خشم سرخ شد.
«پسر همیشه پسره. رادمهر باید فردا نشان رو پس بده تا روزبه جانشین بشه. بعد هم نوبت پسرهای روزبه خواهد بود.»
شیرین اخلاق گلسار را میشناخت.
بحث دیگر فایدهای نداشت.
با احترام خداحافظی کرد و به سمت برادرش رفت.
دست بهمن را گرفت و گفت:
«بیا برادر. دیر وقته. فردا باید اولین روز کارتو شروع کنی .»
اما برای بهمن مهم تر از کار دیدن پدر بود
«بیا برادر. دیر وقته. فردا باید به دیدن پدر بری.»