ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

شهریاران

بخش اول، قسمت بیست و سوم

راشا کلافه بود.

تمام شاهشهر را وجب به وجب گشته بودند؛ بازارها، کاروانسراها، چاپارخانه‌ها، درمانگاه‌ها و حتی محله‌های فقیرنشین. اما هیچ خبری از پریچهر و زیبا نبود.

دوباره به میخانهٔ گل سرخ برگشته بودند.

راشا بی‌تاب روی صندلی نشسته بود. نگاهش گاهی به جمشید می‌افتاد، اما معلوم بود ذهنش جای دیگری است. انگشتانش بی‌وقفه روی میز ضرب می‌گرفتند؛ ضربه‌هایی نامنظم و عصبی.

ناگهان از جا بلند شد.

«اونا هنوز توی النسانن.»

جمشید سر بلند کرد.

«چی؟»

«اونا حتماً هنوز تو النسانن. تو برو. به پدر خبر بده. من دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم. برمی‌گردم النسان.»

جمشید با ناباوری به او خیره شد.

«میدونی چی داری میگی؟ اگه حرفت درست باشه، یا کشته شدن یا دستگیر. اون وقت تو تنهایی می‌خوای اونجا چیکار کنی؟ یادت رفته خودت گفتی می‌خوان حمله کنن؟ باید اول پدر رو ببینیم.»

قبل از آنکه راشا جواب بدهد، صدای فریاد و برخورد چند نفر با میزها حرفشان را قطع کرد.

مردی میانسال روی یکی از میزها افتاد. خون از گوشهٔ لبش جاری بود. بلند شد و با پشت دست صورتش را پاک کرد.

بعد فریاد زد:

«مگه دروغ میگم؟ شهریاریش برای ما خوش‌یمن نبوده! وقتی جانشین بود یه دخترش مرد، حالا هم دختر دومش! تاردین‌ها هم حمله کردن. دیگه چه اتفاقی باید بیفته که بفهمین این مرد برای خاوران بدبختی میاره؟»

دو جوان به سمتش حمله کردند.

در چند لحظه، تمام میخانه به میدان دعوا تبدیل شد. فریادها، صدای شکستن کوزه‌ها و برخورد مشت‌ها در فضا پیچید.

جمشید دست راشا را گرفت.

«باید بفهمیم چه خبره. باید زودتر به زرین‌شهر برسیم.»

راشا دستش را بیرون کشید.

«برام مهم نیست.»

صدایش آرام بود، اما چیزی در آن وجود داشت که جمشید را ترساند.

«تا وقتی پریچهر رو پیدا نکردم، هیچ چیز برام مهم نیست.»

شمشیرش را برداشت و به سمت در رفت.

جمشید فریاد زد:

«بخاطر همینه که به زن‌ها نزدیک نمیشم! خودتو ببین لعنتی!»

اما راشا حتی برنگشت.

از در خارج شد و سوار پیکان شد.

بارها این حرف را به مهران زده بود.

اگر روزی مجبور شود بین خاوران و پریچهر یکی را انتخاب کند، بدون لحظه‌ای تردید پریچهر را انتخاب خواهد کرد.

حالا آن روز رسیده بود.

صدای مهران در ذهنش تکرار شد:

«مواظب باش پسر... عشق خیلی خطرناکه. حتی عاقل‌ترین آدم‌ها هم ممکنه به خاطرش کارایی انجام بدن که احمق‌ترین افراد بهشون بخندن.»

راشا لگام اسب را کشید.

پیکان شیهه‌ای کشید و به سمت غرب تاخت.

جمشید با عصبانیت به سمت آخورگاه رفت.

آن‌قدر بلند حرف می‌زد که چند تیمارگر هم سر برگرداندند.

«از همشون بدم میاد!»

مشتش را به دیوار کوبید.

«از اون زنی که منو به دنیا آورد و ولم کرد. از اون زن دیوونه‌ای که پدر رو تا مرز جنون کشوند.»

چند قدم جلو رفت.

«از پریچهر بیشتر از همه! خب همینجا می‌موندی! این همه دردسر درست نمی‌کردی!»

نفسش سنگین شده بود.

بعد ناگهان ساکت شد.

سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد.

صدایش آرام‌تر شد.

«حتی دیبا...»

لبخند تلخی روی صورتش نشست.

«حتی تو هم باعث شدی پدر خودشو تو خطر بندازه.»

باد از میان درختان گذشت.

جمشید چشم‌هایش را بست.

در حقیقت از هیچ‌کدامشان متنفر نبود.

فقط خسته شده بود

،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،

رادمهر به تابوت نارشید خیره شده بود.

شمع‌های اطراف تابوت می‌سوختند و نور زردشان روی چهرهٔ بی‌جان دختر می‌افتاد.

آه بلندی کشید.

«کازروس... به نظرت کار درست رو انجام دادم؟»

کازروس دستش را از روی شکم بزرگش برداشت و جلو آمد.

«بله سرورم.»

لحظه‌ای مکث کرد.

«تاردین‌ها با دیدن اولین دستهٔ گارد تا رسیدن به خونه‌هاشون حتی پشت سرشون رو هم نگاه نمی‌کنن.»

بعد صدایش آرام‌تر شد.

«در ضمن، اگه از همین حالا به شهیارها و شیردال‌هاشون متکی باشید، دیگه کسی برای شما احترام قائل نمیشه. سرپیچی مادر از دستورات شهریار سابق رو که فراموش نکردید.»

رادمهر سکوت کرد.

سپس با اشاره‌ای کوتاه فهماند که می‌خواهد تنها بماند.

کازروس تعظیم کرد و عقب رفت.

رادمهر دوباره به تابوت نگاه کرد.

صدایش به زحمت شنیده می‌شد:

«امیدوارم این پسر... ارزش از دست دادن دخترهامو داشته باشه.»

کازروس از تالار بیرون آمد.

لبخندی کم‌رنگ روی صورتش نشست.

دستورات روزبه، یکی پس از دیگری اجرا می‌شدند. از ان بهتر

نارشید مرده بود.

رادمهر هر روز بیشتر به او وابسته می‌شد.

و موانع، یکی پس از دیگری کنار می‌رفتند.

کازروس در راهروی تاریک قصر قدم زد.

در ذهنش فقط یک جمله تکرار می‌شد:

«کمی صبر...»لبخندش عمیق‌تر شد.

«و دیگر اسمی از خاندان شهریاران در خاوران باقی نخواهد ماند.»

پدرمی
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید