
بخش اول، قسمت هشتم
تمام غم هایش را فراموش می کرد وقتی که سرش را رو روی سینه رادمهر می گذاشت و حرکت انگشتان او را میان موهایش حس می کرد
دست رادمهر را گرفت و روی شکمش گذاشت. دلش میخواست او هم شریک لذت تکان خوردن کودکشان باشد.
رادمهر گونه شیما را بوسید و آرام شروع به خواندن کرد:
«وقتی بهار میرسه، دلبر من توی دشت...»
شیما دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. بلند شد و روبهروی رادمهر ایستاد.
ـ عاقبت این بچه چی میشه؟
رادمهر لبخند زد.
ـ به خودش بستگی داره. میتونه شاه بشه، میتونه دلقک بشه.
ـ درست جواب بده.
ـ یه سرباز بزرگ.
ـ دور از پدر و مادرش؟
ـ مادرش ملکه خاوران میشه. هر وقت بخواد میتونه ببینتش.
شیما چشمهایش را بست. میدانست حرفی که میخواهد بزند رادمهر را ناراحت میکند، اما دیگر نمیتوانست سکوت کند.
ـ ببین رادمهر، یه راه دیگه هم هست. به حرف برادرت گوش کن. از جانشینی کنار بکش. اگه این بچه پسر باشه و مثل خودت دنبال تاج و تخت بره چی؟ فکر میکنی چقدر طول میکشه تا فکر آسیب زدن به خواهرهاش به سرش بزنه؟
رادمهر خندید. از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.
در ایوان قصر، هر پنج دخترشان دور هم جمع شده بودند و مشغول صحبت بودند.
لحظهای به آنها نگاه کرد و بعد برگشت.
ـ دایه درست میگه. تو هر وقت باردار میشی، زودرنج و بدبین میشی.
شیما اخم کرد.
ـ ببین رادمهر، اگه کنار بکشی، میتونیم تا آخر عمر کنار دخترهامون و این بچه زندگی آرومی داشته باشیم. اما تو به جای این کار میخوای آتیش به جون بچههامون بندازی.
مکث کرد و آرامتر ادامه داد:
ـ من خواب دیدم. این بچه باعث مرگ دخترهامون میشه.
لبخند از چهره رادمهر محو شد.
ـ تو فکر میکنی روزبه ما رو به حال خودمون میذاره؟ اون تا وقتی خیال خودش رو از همه مدعیها راحت نکنه عقب نمیکشه.
به سمت شیما برگشت.
ـ فکر میکنی نیرا رو واقعاً دوست داره؟ نه. نیرا براش فقط یه مدعیه. میخواد با ازدواج نیرا و کامبیز، اون رو از صف جانشینی حذف کنه.
صدایش تلختر شد.
ـ همون کاری که با خواهرم روژین کرد. همون کاری که با برادرم راشا کرد.
شیما آهی کشید.
ـ حالا کی بد بینه؟ راشا خودش خواست از قصر بره. نامهاش رو که هزار بار خوندی.
رادمهر نفس عمیقی کشید.
ـ آره...
چند لحظه سکوت کرد.خاطره آن شب مهتابی برایش زنده شد،شمشیر روزبه با خون خانواده آسیابان رنگ شده بود،موهای دخترک را دور دستانش پیچیده بود و شمشیر را زیر گلویش گذاشته بود،با صدایی بلند داد میزد:تو به خاندان شهریار خیانت کردی،تو میخای خون خالص ما رو با خون این بدکاره پیوند بزنی،تو جانشین شهریاری،شهریار آینده میخای نسل شاهان خاوران از یک دختر آسیابان باشه؟
برای اولین بار در عمرش اشک های راشا را دید ،التماس میکرد ،شمشیرش را به زمین انداخت و به پاهای او و روزبه افتاد.شیون دخترک و زاری های راشا هنوز او را عذاب میداد.
جان دخترک در ازای کناره گیری از جانشینی، و از آن شب راشا ناپدید شد و جز نامه ای چیزی از او به یادگار نماند.حرف های روزبه در گوشش پیچیده میشد،<<برای حفظ عظمت و صلاح خاندان گاهی باید از همخون خودت هم بگذری>>.
کنار شیما نشست و در افکار خودش غرق شد<<اگه این بچه پسر باشه میتونه به ناجی خاندان تبدیل بشه،ای کاش یکی از دخترها پسر بود،شاید اگه پسر باشه بتونه جای دخترها رو برام پر کنه ،اونوقت دیگه روزبه برای همیشه ساکت میشه،شهریاری حق من و خانواده منه>>
بوسه ای بر شکم شیما زد و دوباره تکرار کرد:پسره،باید پسر باشه..........
ـ خودش خواست.