
بخش اول، قسمت سی و سوم
شاهشهر غرق در شادی شده بود.
خبر بازگشت مهران و هما به قصر، آن هم در زمان صلح، باعث شده بود مردم دوباره به بازگشت روزهای خوش گذشته امیدوار شوند. مادر و پدر در کنار شهریار؛ روزهایی که بیشتر به افسانه شباهت داشتند تا واقعیت.
کوچهها با پرچمهای شیردالنشان آذین شده بود. بوی نان تازه و گوشت بریان در هوا میپیچید و صدای دف، سرنا و خنده کودکان از هر سو به گوش میرسید.
عدهای در کنار مجسمه مادر جشن گرفته بودند. گروهی دیگر گرد موعودیها جمع شده بودند و بسیاری نیز به امید دیدن مهران، هما و شیردالهای افسانهای به نزدیکی قصر آمده بودند.
اما درون قصر، آرامش دیگری جریان داشت.
---
هما نیرا را به اتاقش دعوت کرده بود.
دیدن دوباره میترا، دل نیرا را گرم کرده بود. هر دو از روزهای جنگ، پیروزیها و سختیهای گذشته حرف میزدند.
هما که مدتی ساکت مانده بود، سرانجام گفت:
«امروز من تو رو به جای رادمهر روی تخت شهریاری خاوران مینشونم. و تو هم به قولی که بهم دادی عمل میکنی.»
نیرا به او نگاه کرد.
زمانی رویای شهریار شدن را در سر داشت. خودش را روی تخت فرمانروایی تصور میکرد؛ همانطور که دیگران در برابرش تعظیم میکردند و فرمانش را اجرا میکردند.
اما آن رویاها دیگر رنگ باخته بودند.
زندگی در کنار میترا و کاوه، سفرهای طولانی با آرش، و در نهایت بودن کنار پدر، او را تغییر داده بود.
دیگر احترام از روی ترس را نمیخواست.
دوست داشت مردم او را دوست داشته باشند، نه از او بترسند.
صدای هما رشته افکارش را برید.
«و با کسی که دوستش داری ازدواج میکنی. کسی که عاشقانه دوستت داره.»
هما با سر به سمت در اشاره کرد.
هرمز در را باز کرد.
کامبیز وارد شد.
لبخند روی صورت نیرا نشست.
از دیدنش خوشحال شده بود.
اما تنها چند ثانیه بعد معنای حرف هما را فهمید.
لبخندش محو شد.
نگاهش بین هما و کامبیز سرگردان ماند.
یکی با امید نگاهش میکرد.
دیگری با انتظار.
و او فقط احساس خفگی میکرد.
لبهایش خشک شد.
«من... نمیتونم.»
چهره هما تغییر کرد.
«چی رو نمیتونی؟»
نیرا سرش را پایین انداخت.
«من کس دیگهای رو دوست دارم.»
احساس میکرد تمام هوای اتاق ناپدید شده است.
کامبیز رنگش پرید.
آرام به سمت او رفت.
دستهای نیرا را گرفت.
انگشتانش میلرزیدند.
«نیرا... تو خودت بهم گفتی.»
صدایش شکسته بود.
«خودت گفتی کنار هم میمونیم. گفتی ازم محافظت میکنی.»
نیرا چیزی نگفت.
کامبیز دستش را روی گونه او گذاشت.
«گفتی تا ابد کنار هم میمونیم. تو ملکه میشی و من همیشه کنارت میمونم.»
اشک در چشمانش جمع شده بود.
تمام رویاهایی که سالها ساخته بود، مقابل چشمانش فرو میریختند.
برای اولین بار در زندگی نمیدانست چه بگوید.
نیرا نیز گریه میکرد.
«من دوستت دارم کامبیز...»
کامبیز برای لحظهای امیدوار شد.
اما جمله بعدی همه چیز را نابود کرد.
«ولی عاشق یه نفر دیگه شدم.»
انگار ضربه شمشیری به قلبش خورده باشد.
دستش از روی صورت نیرا افتاد.
چند قدم عقب رفت.
به نقطهای نامعلوم خیره شد.
انگشتانش بیاختیار مشت شدند.
سالها انتظار.
سالها جنگیدن.
سالها رؤیا.
همه چیز در یک لحظه فرو ریخته بود.
نیرا اشکهایش را پاک کرد.
«امیدوارم فرق این دو تا رو بفهمی.»
و به سمت در رفت.
---
«نیرا.»
صدای هما مانند تازیانه در اتاق پیچید.
نیرا ایستاد.
هما آرام از جایش بلند شد.
حضورش تمام اتاق را پر کرد.
«این پسر به خاطر تو خیلی کارها کرده.»
به کامبیز اشاره کرد.
«نمیتونی همینطور بذاری و بری.»
چند قدم جلو آمد.
«تو اینجا میمونی و با کامبیز ازدواج میکنی.»
صدایش سرد شد.
«این دستور منه.»
نیرا سرش را بالا آورد.
برای اولین بار بدون ترس در چشمان هما نگاه کرد.
«منو ببخشید مادر... ولی نمیتونم.»
چشمان هما باریک شد.
«پس شهریار شدن رو فراموش کن.»
لبخند محوی روی لبهای نیرا نشست.
لبخندی تلخ اما آزاد.
«برام مهم نیست.»
سکوتی
سنگین.
و خفهکننده.
هما برای چند لحظه فقط به او خیره ماند.
در تمام عمرش همه از او اطاعت کرده بودند.
شهریاران.
سرداران.
نامیرایان.
حتی دشمنانش.
اما حالا دختری از نسل خودش ، در مقابلش ایستاده بود.
و نه گفته بود.
مشتهای هما گره خورد.
برای لحظهای چیزی شبیه خشم در چشمانش شعله کشید.
«هیچکس...»
صدایش آرام بود.
خطرناکتر از فریاد.
«هیچکس تا حالا به من نه نگفته بود.»
اما نیرا دیگر تصمیمش را گرفته بود.
بیآنکه چیزی بگوید، در را باز کرد و از اتاق خارج شد.
---
کامبیز همچنان سر جایش ایستاده بود.
به دری که بسته شده بود نگاه میکرد.
چشمانش خالی شده بودند.
هما به او نگاه کرد.
برای اولین بار اندکی ترحم در وجودش احساس کرد.
اما فقط برای یک لحظه.
سپس دوباره همان همای همیشگی شد.
---
نورا در مقابل مهران زانو زد.
سرش پایین بود اما نگاهش واکنش پدر را دنبال میکرد.
«پدر... دیدن شما بزرگترین آرزوی زندگی من بود.»
مهران او را بلند کرد و در آغوش گرفت.
«در بین تمام نوادگانم، هیچکس به اندازه تو مهربون نبوده نورا.»
نورا سرش را روی شانه مهران گذاشت.
لبخند محوی زد.
نقشهاش باز هم موفق شده بود.
---
«پدر...»
چشمانش را خیس کرد.
«من نمیذارم شما دوباره از قصر دور بشید.»
مهران لبخند زد.
«من همیشه کنارتم دخترم.»
نورا ادامه داد:
«اما یه مشکل هست.»
«چه مشکلی؟»
«مادر.»
صدایش لرزید.
«اون میخواد خاندانمون رو نابود کنه.»
دست مهران را گرفت.
«شما باید کمکم کنید.»
«کمکت میکنم.»
نورا لبخند زد.
لبخندی که پشت اشکها پنهان شده بود.
«با هم خاوران رو به روزهای بهتر میبریم.»
مهران پیشانی او را بوسید.
«نگران نباش.»
---
وقتی نورا از اتاق خارج شد، لبخند پیروزی روی صورتش نشست.
ردای سیاه عزای رایان روی شانههایش بود.
اما درونش چیزی شبیه شاد
ی میجوشید.
در بسته شد.
مهران تنها ماند.
مدتی به در خیره شد.
سپس آهی کشید.
دستش را به چانهاش برد.
حرفهای نورا را مرور کرد.
بعد آهسته زیر لب گفت:
«حق با هماست...»
چشمانش را بست.
«نیرا باید شهریار بشه.»
مکثی کرد.
صدایش تلخ شد.
«این دختر با حماقتش نسل ما رو نابود میکنه.»
شعلههای شمع لرزیدند.
و بیرون از اتاق، شاهشهر همچنان غرق در جشن بود.
بیخبر از اینکه پایان خاندان شهریاران، از همین امشب آغاز شده است.