ویرگول
ورودثبت نام
سونامی
سونامیگم‌شده‌دردنیای‌واقعی
سونامی
سونامی
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

اولین باری که با عشق شعر گفتم...

در این سه چهار سال ارتباطم با خدا خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است. البته معلوم است چرا!

چون مشکلاتم صد برابر گذشته است و کسی جز او مرهم درد های من نیست...رابطه ی من با خدا خیلی عجیب است.

گاهی کلا وجودش را انکار می‌کنم گاهی با جان و دل برایش حرف می‌زنم و عاشقش می‌شوم.

راستش را بخواهید اصلا دلم نمی‌خواهد به او بگویم ((خُدا))

چون خدا هنوز در ذهن من طلبه ایست با عبای قهوه ای و عمامه سفید....

کلمه ی ((خدا)) من را یاد چیز های خوبی نمی‌اندازد ، بیشتر یاد جهنم و آویزان شدن از مو می‌افتم ، یاد جای مهر ، یاد چادری که به زور باید به سر شود...‌‌‌‌می‌خواهم اکنون برای این موجود آگاه که روح پاکش را در من دمید و امداد غیبی به من رساند اسم جدیدی بگذارم...نمی‌دانم چه اسمی بگذارم که نه زنانه باشد نه مردانه ، اسمی که با فکر به آن آدم جلوی چشمانم نیاید، اسمی می‌خواهم که تا به گوشم می‌خورد رنگ و بویی از آرامش و امن بودن را احساس کنم.همه ی اینها را دارم بداهه می‌نویسم و دارم همزمان با شما دنبال یک اسم مناسب می‌گردم.

هادا! اسم خدای من هادا است! شبیه کلمه ای است که بچه هایی که تازه زبان باز کرده اند به جای خدا می‌گویند!

یک‌روز روی پشت بام در حال تماشای غروب بودم که صدا اذان بلند شد ، در آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که نزدیکی و دوری من از هادا چقدر یهویی است... گاهی تا مرز سقوط می‌روم و گاهی هادا را در تک تک لحظات زندگی ام احساس می‌کنم. آن لحظه داشتم هادا را حس می‌کردم. احساسات غلیظ تر می‌شد ، می‌خواستم بروزشان دهم ،فریادشان بزنم ، بنویسمشان! اما هیچ زبانی بهتر از شعر احساسات قلبی ام را به نمایش نمی‌گذاشت...شعر ، آن هم به زبان فارسی!

در آن لحظه یادداشت های گوشی ام را باز کردم شروع به نوشتن کردم ، کلمات از دل و جانم جاری می‌شد ، هر ازگاهی قافیه های قلبی به شعرم نمی‌خورد و کلمات جدید جایگزین می‌کردم...در شعرم می‌خواستم از اذان بگویم که صبح و ظهر و شب می‌آید در گوش من که به یادم آورد دوباره تا مرز سقوط نروم،که به یاد آورد هادایی هست...

و در نهایت شعر پایین شد اولین شعری که در زندگی ام گفته ام.

سهل است خروجت ز سرشتم

گرچه بستی گره خویش به جانم

از همان دم که دمیدی به جهانم

برهانی مرا از عشق وجودت

کشم انتظار خمره ی شرابت

قطره قطره سر کشم جمله شرابت

بشوم مست نوای شامگاهت

شوم عاشق نوای چاشتگاهت

چشم بندم به امید صبحگاهت

گر زنم کام بر جمله شرابت

نشود سیر وجودم ز وجودت

به جهانم دم زن ای عشق

که خماری کشم از برای جانت

نظرتون رو راجع به این شعر حتما برام بنویسید((:

زندگیتون هادایی...

شم از برای جانت

شعرزبان فارسیشروع نوشتنخداعشق
۱۰
۰
سونامی
سونامی
گم‌شده‌دردنیای‌واقعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید