ویرگول
ورودثبت نام
علی دبیری
علی دبیریعلاقمند به طبیعتگردی، ورزش، موسیقی
علی دبیری
علی دبیری
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

آخرین زمستان...

یک روز یا یک شب بالاخره این اتفاق ناخوشایند را تجربه میکنیم، تجربه ای فراموش نشدنی، خاطره ای تلخ که تا آخر عمرمون فکر نمیکنم کسی یادش بره , شاید کمرنگ بشه اما فراموش هرگز.

حالا چرا من که تا به الان نه متنی نوشتم نه داستانی نوشتم و نه حتی خاطره ای باید اولین دلنوشته های زندگیمو اینجا مطرح کنم

شاید چون مطمئنم لااقل یک نفر حتما این خاطره تلخ رو میخونه و شاید کمی همزاد پنداری بکنه شایدم بعد از گذشت ۱۸ سال هنوزم نتونستم دیگه اون آدم سابق بشمو باهش کنار بیام ، نمیخوام خیلی خستتون کنم ،

همه چیز برمیگرده به تاریخ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ شبی سرد و زمستونی بود همه دور هم جمع بودیم خانواده ای دلخوش و صمیمی اما نه اون شب ،انگار همه چیز فرق داشت همگی چهره ای متبسم داشتند عمه هام ،خاله هام ، عموم، داییم خلاصه همه بودند منم مثل همیشه خوشحال که همه دورهم جمع شدیم دوباره چون پدرم به سفره داری تو فامیلمون و محله بنام بود و بزرگ خاندان محسوب میشد سخته برام بنویسم چشمام اشکی شده، ادامه میدم بغضمو تو خودم میریزم، داشتم میگفتم یادمه دایی کوچیکم از در اومد داخل من رو مبل راحتی کنار اتاق نشسته بودم به بزرگتر ها سلام و احوال پرسی کرد اما با من نه مطمئنم فکرش اون لحظه درگیر چیزی بوده که من متوجه اون نبودم ،کم کم مادرم و خواهرانم برنامه شام رو داشتند آماده میکردند و سفره می انداختند همگی دور هم نشسته بودیم تا مشغول خوردن شام بشیم که مادرم برای پدرم سوپ کشید تا خودش زودتر برایش ببرد چون پدرم داخل اتاق بود و همگی تو پذیرایی مشغول خوردن شام بودند پدرم اما بخاطر کسالتی که داشت از خوردن سوپ امتناع کرده بود من رفتم کنار مادرم نشستم و بقول قدیمیا چون ته تغاری بودم گفتم قاشق رو بده مادر من به بابا سوپ بدم و مادرمم قبول کرد،یادمه این اولین بار بود که من به بابام داشتم غذا میدادم و اونم با ناخوش احوالی میخورد و من چقدر خوشحال بودم اون لحظه که دستم رو پس نزد و چندقاشقی خورد، کم کم بعد از خوردن شام مهمونامون بیشترشون رفتند و اندک بزرگتر های فامیل موندن ساعت از ۰۱:۰۰بامداد گذشته بود من روی مبل راحتی نشسته بودم خیلی خسته بودم و نفهمیدم اصلا چطور خوابم برد اما خوابی کوتاه چون با تمام خستگیم از خواب پریدم ساعت دقیقا روبروم بود ۰۱:۲۰ دقیقه بامداد رو نشون میداد همه ایستاده بودند کسی نبود که نشسته باشه باشه یه همهمه و شیون تو خونمون راه افتاده بود همه به من داشتند نگاه میکردند نگاه همشون یجوری بود انگار نمیخواستند من از خواب بیدارشم،ناخودآگاه از مبل بلند شدم برم سمت اتاق، اون موقع فقط ۱۶ سالم بود هیچ درک و فهمی از اون موقعیت نداشتم داداش بزرگم آروم نمیدونم به چه کسی داشت میگفت علی رو نذارین بره تو اتاق اونجا من مصمم تر شدم که باید برم که اون یکی داداشم گفت بذارین علی بره برای آخرین بار بابا رو ببینه..

بابام رفته بود ..

رفتم تو اتاق مادرم نشسته بود گریه میکرد منم تو شوک بودم کم کم گریم گرفت گفتم میخام تنها باشم مادرمو بقیه رفتن بیرون در اتاقم بستند،کنارش خوابیدم آروم اشک میریختم ، بعد از چند دقیقه رفتم پایین پای پدرم دراز کشیدم با دستام پاهای سرد پدرمو گرفته بودم و میبوسیدم اصلا قابل توصیف نیست اون لحظه هزاران فکر و خیال و خاطره داشت منو تو خودش غرق میکرد چشمامو میبستم خاطرات میومد جلوی چشمام و وقتی باز میکردم ..

هی..

حس جدید خاصی انگار تو وجودم پدیدار شد و من دیگه اون آدم سابق نبودم.

قدر آن شیشه بدانید که هست ..

نه در آن موقع که افتاد شکست..

زندگی کوتاه است..

فرصت ها رفتنی ..

و حسرت ها ماندنی..

«روح تمام درگذشتگان شاد و یاد و خاطره شان جاودان»

پدرمرگخانوادهخاطرهزندگی
۱۷
۱
علی دبیری
علی دبیری
علاقمند به طبیعتگردی، ورزش، موسیقی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید