
امروز، در میانِ این دلگرفتگیِ آشنا، میدانم که چیزی در درونِ من در حالِ بیدار شدن است. این حسِ سنگینی که گاهی مرا در آغوش میگیرد، نه پایان است و نه شکست؛ بلکه نشانهی آن است که دارم از پوستهی قدیمیِ خودم جدا میشوم.
میدانم که این شبها که احساسِ تنهایی و بطالت میکنم، صدایِ قلبم بلندتر شده و به من میگوید که زمانِ تغییر فرا رسیده. زمانِ آنکه ریشههایم را عمیقتر کنم و به سویِ نوری جدید قدم بردارم.
صبحها که گاهی با اندوهِ بیدلیلی از خواب بیدار میشوم،
یا شبها که این فشارِ نامعلوم را حس میکنم، یادم باشد که اینها پیامهایی از درون هستند. پیامهایی که میگویند: تو در حالِ رشد هستی. تو داری بزرگتر از قبل میشوی.
حسِ دلگرفتگی، انگار دریایی است که آرام نمیماند؛
اما در همین تلاطم است که روحیهی تازه نفس میکشد. این تنهاییِ گاه و بیگاه، فرصتی است برای شنیدنِ صدایِ واقعیِ خودم، برای یافتنِ معنایِ عمیقتر در زندگی.
میدانم که دوستانِ قدیمیام شاید دیگر هممسیرِ من نباشند، و این بخشی از سفر است. اما در همین دلگرفتگی، بذرهایِ دوستیهایِ نو، با آدمهایی که صدایِ روحشان با صدایِ روحِ من یکی است، کاشته میشود.
امروز، خودم را در آغوش میگیرم. به این دلگرفتگی اجازه میدهم باشد، اما اجازه نمیدهم غرقَم کند. چون میدانم که این، فصل گذرا است؛ و من در حالِ رسیدن به شکوفاییِ عمیقترِ خودم هستم.
این حسِ دلگرفتگی، پایانِ راه نیست؛
آغازِ راهِ واقعیِ من است.
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
۱۷ فروردین۱۴۰۵🖍