ویرگول
ورودثبت نام
MRYKRY
MRYKRY
MRYKRY
MRYKRY
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

ریشه در خاک

با غوغای آفتاب درهنگام فلق از خواب برخاستم. کفش هایم را پوشیدم و از کلبه بیرون رفتم. طنین بی پروای آوای پرندگان در سرتاسر مزرعه پیچیده بود و هماهنگی خاصی با صحنه گل های آفتابگردان داشت. جنبش حشرات برفراز گل ها، منظره روبرویم را حتی زیباتر میکردند. آن روز هنگام سحر آمیخته جنون آمیزی بود با طبیعت و خاطرات و آینده.
چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. آنجا بود... مثل همیشه کلاه حصیری برسر داشت و سخت مشغول کار در مزرعه بود. از لحظه طلوع آفتاب در دریای بی کران گل های آفتابگردان غرق میشد تا ظهر. هنگام ظهر هم گل های آفتابگردان را تنها می گذاشت تا با معشوقه خود که همان خورشید بود، دمی خلوت کنند.
پیشانی سرخ فامش از دور مشخص بود. صورتش از آفتاب سوخته بود و این تمایز رنگ بین چهره او و گل های آفتابگردان کاملا لایق مزرعه بود. او خیلی به مزرعه می آمد؛ اما افسوس روح او بلندپروازتر از این بود که به این مزرعه محدود شود. او عزم مهاجرت کرده بود.
او میخواست برود. از من هم خواست که همراهش کوچ کنم و همچون او سرمایه های ذاتی ام را شکوفا کنم؛ زیرا او معتقد بود، شکوفایی در مزرعه ای که هرروز گُلی از آن شکوفا میشود، غیر ممکن است؛ اما من به او جواب رد دادم.
نمیدانم او نیز میدانست یا نه؛ اما همان پیشانی برافروخته از آتش غیرت او خوش تر از صد جام جمشید و تاج خورشید بود. هماهنگی منحصر به فرد او با مزرعه بود که این چنین موجب شکوفایی گل ها شده بود. او بسیار ارجمند بود.
او سختکوش بود و کار میکرد و مزرعه را دوست داشت اما دیگر طاقتش تمام شده بود. او را بانگ بی تعطیل زاغان، هنگامه شوم شغالان ز پا افکنده بود. او ریشه در خاک همین مزرعه داشت و خود نیز این را میدانست و حتی بدین افتخار میکرد؛ اما روح او دیگر توانایی سازگاری با ناسازگاری های مزرعه را نداشت. روح او قوی تر و با نفوذ تر از خودش بود.
آری... من به او جواب رد دادم چون با مزرعه پیوند خورده بودم. هم خودم و هم روحم. من ریشه هایم در خاک مزرعه به گل های آفتابگردان متصل بودند و جدا شدن از خاک اینجا برایم غیر ممکن بود. من در مزرعه ماندم و اشک هایم را بدرود راه او کردم و میدانم که او روزی بازخواهد گشت...

داستان کوتاهفریدون مشیریداستانادبیات
۲
۰
MRYKRY
MRYKRY
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید