میخوام از تجربه ی خواهر بزرگه شدن با هفده سال اختلاف سنی بگم.
خب اول از همه اینکه من تک فرزند نبودم و بچه ی دوم خانواده محسوب میشدم.
چرا گفتم میشدم؟ چون فرزند اول که داداش بنده باشن شش سالی میشه که دیگه توی این دنیا زندگی نمیکنه. و من توی یه شب شدم تنها بچه ی خانواده منی ک اصلا درکی از تک فرزندی ندارم. ترسناک بود یکم، چون اختلاف سنی من با داداشم زیاد نبود و تقریبا هم سن محسوب میشدیم و قدم به قدم با هم بزرگ شدیم و هم بازی هم بودیم هیچوقت حس تنهایی نداشتم حتی اگه بعضی وقتا رابطه ی خواهر برادریمون خشن و با دعوا پیش میرفت به هرحال میدونستم که یکی همیشه ور دلم هست و اون کسی نیست جز سینا!
بالا پایین زیادی داشت رابطه ی خواهر برادری ما ولی همیشه یک محبت خاصی بینمون بود که فقط خودمون میدونستیم، به چشم بقیه خیلی نمیومد و نمیتونستن درکش کنن.
اگر بخوام بیشتر بازش کنم : مثلا محبت بین ما مستقیم نبود که اره داداش چقدر من تو رو دوست دارم چقدر فلان… بیشتر توی رفتار و کارامون بود مثلا من چون اکثر اوقات وقتی تایم تلویزیون سینا بود و کنترل دستش بود چون حوصلم سر میرفت روی مبل جلو تلویزیون خوابم میبرد ، همیشه سینا روم پتو میکشید که سردم نشه توی خواب ، و ی بار که داشتیم دعوا میکردیم و قهر بودیم با داد بلند گفت اگه دیگه وقتی خوابی روت پتو کشیدم ، دیگه نمیکنم واست اینکارو. اونجا با اینکه دعوا میکردیم ولی ته دلم خوشحال شدم که با این تهدید میکنه منو و اونی که روم پتو میکشیده مامانم نبوده ، سینا بوده!
یا مثلا وقتی یه اشتباهی میکردم یا یک سوتفاهمی بین منو و مامان یا بابام پیش میومد که باعث میشد باهام دعوا کنن ، میومد دفاع میکرد ازم ، البته منم اینکارو براش میکردم ، یادمه یه بار بخاطر اینکه توی هیچکدوم از المپیاد های راهنمایی نتونسته بودم برم مرحله ی بعد، بابام خیلی ناراحت بود و داشت سرزنش میکرد که یه آن دیدم سینا اومد به بابام گفت بسه دیگه گناه داره هیچی نگو بهش ! با اینکه اون لحظه خیلی ناراحت بودم بخاطر دعوا ولی این صحنه دفاع کردنش جزء مورد علاقه ترین تصویر های ذهنمه هروقت مرورش میکنم هم خوشحال میشم هم حسرت میخورم برای اینکه الان دیگه این دفاعو ندارم.( البته لازم ب ذکره بگم قصدم از گفتن این خاطره تخریب بابام نبود چون اون زمان طبیعی بود این ناراحت شدنش و حق داشت)
یا مثلا من هرجایی میرفتم ببین میگم هرجایی هرررجایی هااا اگر سینا همراهم نبود حتی اگه یک شکلات میخریدم یا بهم میدادن ، نمیخوردمش صبر میکردم برسم خونه تا با سینا بخورم و به اونم بدم هیچوقت بیرون چیزیو تنها نخوردم این فقط مربوط کودکیم نبود هاا تا وقتی که پیشمون بود هنوز ، این اخلاقو داشتم ، هرچی قرار بود بخورم براش میاوردم
یادمه ابتدایی رفته بودم اردو، و چون اولین اردو خارج از شهر خودمون بود دوست داشتم برای همه سوغاتی بیارم برای مامانم آوردم برای بابامم آوردم ولی چیزی ک برای سینا اوردم رو خیلی بیشتر دوس داشتم و خیلی گشتم تا پیداش کنم یک عینک آفتابی آوردم براش! وای وقتی بهش دادم سریع گذاشت روی چشمش ژست گرفت باهاش مامانم ازش عکس گرفت،اونموقع داشت برای آزمون تیزهوشان درس میخوند و یادمه با همون عینک آفتابی داشت تست میزد ، خیلی بامزه بود. میخواستم یه چیز دیگه بگم اصلا، غرق خاطره هام شدم . خلاصه خواستم بگم معنی تنهایی رو بلد نبودم و نمیدونستم تک فرزندی چجوریه! و یهو دست محکم زندگی توی یک شب همه ی این هارو کوبوند توی صورتم، سیلی خیلی بدی بود، الان که نگاه میکنم اونقدر محکم بود که دیگه شاید نتونم از جام پاشم، ب هرحال خوبه که تونستم و هنوز سرپام! و من از دنیای فرزند دوم خانواده پرت شدم در فضایی که من شدم تنها فرزند خونه و همه چی به من بر میگرده و انعکاس رفتار من خیلی بیشتر از قبل به چشم میاد چون الان فقط ساراس!دوران عجیبی بود و حتی شاید غمگین و بعضی وقتا ترسناک!
چرا میگم بود؟ چون مثل همون تک فرزند شدن آنی ، دوباره توی یک روز من از تک فرزند خانواده تبدیل شدم به خواهر بزرگه یک دختر و پسر دوقلو!
دوران چند ساله ی تک فرزندی من ، جز دوره های مهم و هایلایت شده ی زندگیم تا به امروزه و مطمئنم در آینده هم همینجوری خواهد موند! حس تنهایی بزرگی توی وجودم بود انگار تنها هم بازی این دنیا رو ازم گرفتن و دیگه نمیتونم با کسی اونجوری که باید اُخت بگیرم ( البته اشتباه برداشت نشه دوست خیلی نزدیک داشتم و وقت زیادی شاید گذروندم باهاش اما حتی با وجود اون دوستم، یک تنهایی که فقط خودم میدونم از چه جنسیه رو حس میکردم)
بعضی وقتها به طور سادیسمی فکر های مریض گونه میکردم که اگر فردایی بیاد و مامان بابا نباشن من دیگه هیچ کسیو توی این دنیایه به این بزرگی ندارم ، کسی که غمخوارم باشه، کسی که به قول مامانبزرگم سرمو بذارم به خونش، و این خیلی ترسناک بود برام و پر از حس ناامیدی که خب دیگه زندگی اونموقع یا حتی الان چه معنی میده؟ و بدتر از همه اینکه حس میکردم تنها اُمید خونه منم و تمام چشم ها روی منه و منتظرن ببینن من چیکار میکنم و این برام اضطراب و ترس بیشتری به همراه داشت!
نمیخوام خیلی اون دوره رو باز کنم چون مفصله در نهایت در یک تیر ماه ۱۴۰۱ یک دختر و پسر خیلی کوچولو اومدن به این خونه و من تبدیل شدم به خواهر بزرگه که باید خیلی حواسم بهشون باشه ، توی چند سال مدام نقش من توی خونه در حال عوض شدن بود و نمیتونستم به این تغییرات عادت کنم ، اولش بودم خواهر کوچیکترهِ سینا و فرزند دوم خونواده، بعدش شدم تنها فرزند خونواده و خواهر کوچیکترهِ کسی نبودم و بعدش تبدیل شدم به خواهر بزرگه دوتا کوچولو! مغزم داشت از اینهمه تغییر نقش ، خودشو میباخت و مدام دچار یک اضطراب تغییر جدید بودم.
با هفده سال اختلاف سنی شدم خواهر بزرگه و بیشتر اوقات یک حس مادرانه ای در من شکل میگیره که باعث میشه دوباره دچار اون تغییر نقش بشم نه به این منظور که مثل یه مامان واقعی همه چیشون مربوط ب من باشه یا خیلی براشون زحمت کشیده باشم چون قطعا مامانم با تمامیت این نقش رو پذیرفته بود و مادرانه داشت بهشون عشق می ورزید و بزرگشون میکرد اما من توی ذهنم دچار این نوسان حس مادرانه یا خواهرانه بودم.
اونا شدن بخش پررنگ زندگی ، انگار از نو داشتم حس همبازی داشتن رو تجربه میکردم ولی اینبار از نگاه بزرگونه ، دونفر اومده بودن تا من به قول مامانبزرگم بتونم سرمو بذارم به خونشون، اومده بودن تا من دیگه توی دنیای به این بزرگی تنها نباشم و بدونم دو نفر هستن که تحت هیچ شرایطی عشقشون رو از من دریغ نمیکنن و منو میپذیرن در همه ی شرایط حتی اگر خیلی بزرگتر ازشون باشم و برای رسیدن اونا به این درک خیلی باید صبر کنم، اما همین اُمیدی شد برای چنگ زدن به زندگی تا بدونم دو نفر هستن که آینده ی من روی زندگی اونا خیلی تاثیر گذاره! این حس هم شیرینه هم به شدت ترسناک و اضطراب آور چون مدام دچار این حسم که آیندشون به من بستگی داره من باید خیلی موفق بشم توی زندگیم تا پشتشون به خواهر بزرگه گرم باشه، باید بتونم هم از لحاظ تحصیلی و موقعیت شغلی و هم از لحاظ مادی در حدی باشم که مامان بابام با خیال راحت بسپرنشون به من و مدام نگران آینده ی سه نفر نباشن این منو خیلی میترسونه که از پسش بر نیام و تا الان دوبار شکست خوردم توی این مسیر و میترسم تکرار بشه این چرخه و من از پس این نقش جدید زندگی برنیام، شایدم چون حس مادرانه ای بهشون دارم حس میکنم آیندشون به من بستگی داره ؟ اصلا چرا تا وقتی بابا و مامان هستن باید مسئولیت آیندشون با من باشه؟ چرا موفقیت من توی زندگی باید تضمینی برای موفق شدن اونها باشه؟ چرا انقدر مهمه این قضیه؟ و این حس وابسته بودن آیندشون از کجا میاد؟ حس مادرانه یا خواهر بزرگه؟ اصلا داشتن این حس مادرانه درسته؟ شاید من نباید بپرم وسط نقشی که برای من نیست و طبق همون نقشی که زندگی برام تعیین کرده باید پیش برم؟ اما خب شاید زندگی هر دوتا نقشو بهم داده و من هنوز نفهمیدمش
این روزا که از شکست دومم چیزی نگذشته این افکار خیلی میگذرن از ذهنم، یک حس عذاب وجدان که سارا از پس نقشت بر نیومدی اگه امروز تو باعث باشه آینده ی اونا هم خراب بشه چی؟نتونستی از پس نقشت بر بیای سارا!
ترس عجیبی منو این روزا بغل کرده و به شدت دلم میخواد برای حتی شده یک ساعت برگردم به همون نقش اولی که زندگی برام تعیین کرده بود و هم بازیمو بغل کنم و این حس مسئولیت پذیری از روم برداشته بشه، دلم هم بازیمو میخواد تا دوباره بپرم به سر و کله اش و آینده ی هیچکسی به من وابسته نباشه!
توی این روزها دوباره درگیر یه حس تنهایی شدم که بازم فقط خودم میدونم چه مدلیه. انگار هیچکسمتوجه چیزی که دارم میگم و چیزی که از دلم میگذره نیست! انگار آدما نسبت به صدای من ناشنوا شدن و تمام دنیا در سکوت فرو رفته !
توی این روزها خیلی دلم میخواد یکی بغلم کنه و بهم بگه سارا تو تا اینجای مسیر هم خیلی خوب اومدی ،بهم بگه سارا غصه نخوریا بخوابی بیدار بشی همه چی درست شده ، بهم بگه صبور باش بعد از این شکست و سختی ،اون موفقیتی که منتظرش بودی قراره بیاد و مثل تاج پرنسس ها بشینه روی سرت، سارا رشته ی اُمیدتو پاره نکن ، نفس بکش و ادامه بده بهت قول میدم همه چی همونجوری باشه که تصورش کردی.
ولی خب هیچکسی قرار نیست بیاد و این حرفارو بزنه هیچکس قرار نیست دَرِ باغِ سبز رو بهم نشون بده و دوباره اون حس تنهایی میاد و گره میخوره بهم و منو توی چاه خودش میکشه. و کسی نیست تا بهت بگه من راهشو بلد نیستم ولی باهات میام که تنهایی گم نشی.
در نهایت : اگه نمیتونی بفهمی که چرا یکی اینقدر طولانی برای چیزی غمگینه…
باید خوشحال باشی که نمیتونی بفهمی…
( این جمله ی پایانی رو از کسی نقل قول کردم و برای من نیست)
