ویرگول
ورودثبت نام
امین
امیندنبال سیر کردن روحش تو کلمات کاملا بی روح..
امین
امین
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

هیچوقت...

هر وقت که خواستم بر خودم تسلط داشته باشم خراب کردم

دوباره شروع کردم اما باز خراب کردم

انگار دیگه این چرخه ی تکراری جاودانه شده

تنها طلسمش هم رها شدنه

به هیچی فکر نکردن..

فکر کردن من رو داغون کرد.

هر شب که فکر هایم شروع میشوند

خودم رو فراموش میکنم

فراموش میکنم کجام

فراموش میکنم چقد با رویاهام فاصله دارم

و انگار به خواب میروم

دقیقا مثل خوابه

توی خواب یادمون نمیاد کجا بودیم

چی میخواستیم

بلکه اون رویا و اون تصاویر به قدری واقعی به نظر میرسند که در لحظه باور میکنیم که این زندگی حقیقی ماست

گاهی اوقات به خودمون میایم که این یک خوابه

ولی اربابان خواب حواسشان هست و اونها تورو از اینجا بیرون میکنند

یادم میاد یک بار توی خواب دور یک میزی کنار یسری افراد مهم نشسته بودم و تفنگی در کتم بود

به خودم گفتم این که یه خوابه و اهمیت چندانی ندارد

و همرو کشتم

در اون لحظه از خواب پریدم بیرون

من اون لحظه رو هیچوقت فراموش نکردم

اما اینا فقط ساخته ی ذهنمون هستند

ذهنی که هیچوقت نتونستم کنترلش کنم

من در تمام قسمت های روز فقط برای مدت کوتاهی آگاه هستم

به همین دلیل شروع میکنم به نوشتن

شروع میکنم به نوشتن تا خودم رو گم نکنم

زمانی که گم شدم خودم رو پیدا کنم

مثل یک یادداشت

گذاشتن یادداشت توی خواب خیلی سخته

چون اونجا در یک زندگی دیگری هست

یک زندگی ساختگی از همین زندگی

چیز هایی که ذهنمون دیده شده باهم قاطی میشوند و تبدیل به خواب میشوند

اما اینجا

زندگی خودمه

میتونم وسایلم رو بهم بریزم و اتاقم رو بهم ریخته کنم

یا تمیز و مرتب

میتونم هر وقت که میخوام به هر چیزی فکر کنم

یا به چیزی فکر نکنم

میتونم بگذارم بدنم خودش برایم نفس بکشد

یا خودم نفس بکشم

بدنم ببیند

یا خودم ببینم

آگاهی..

چیز خیلی خوبیه

این دقیقا همون چیزیه که موقع مرگ بهش میرسیم

ذهنتون رو باز کنید و همراه من به دنیای آگاهی بیاید

من دیگر خسته شدم

دلم میخواد هرکاری که میخواهم رو بکنم

نه کاری که ذهنم میخواد

اما مشکل اینجاست

کار هایی که دلم میخواهد هم از ذهنم بیرون میاد

انگار توی زمین دشمن گیر افتادم و راه فراری نیست

من محاصره شدم

چطور میتونم فرار کنم؟

اگر فرار کنم به کجا باید برم تا دوباره من رو گیر نیارند؟

مدت هاست که فکرم درگیره

انگار یچیزی جلوی گلوم گیر کرده

یچیزی که نمیتونم از درونم بیرون کنم

اما حالا که به خودم اومدم

من خودم رو کم کم پیدا خواهم کردم.




میدونید ؟

موضوع اصلی این نبود که فکرم درگیر بود

من بازم فریب خوردم

این من بودم که درگیر فکرام بودم

فکرای من هیچوقت درگیر هم نبودند

در اصل اونها خیلی منظم و آراسته در کنار یکدیگر قرار داشتند و من بودم که اونها رو بهم ریختم

کاشکی یه دکمه ای بود که این قسمت باستانی ذهنمون رو میتونستیم باهاش خاموش بکنیم و بندازیم دور

ساخته ی جدید ذهنم به قدی شفاف و زیبا بود
که دیگر در او گم شده بوم
من در باتلاق ذهن گیر کرده بودم
و هیچوقت به تنهایی نمی‌توانستم از او بیرون بیایم..

این قدرت ذهن ماست
به دنیای ذهن خوش آمدید
در اینجا همچی معنی پیدا میکنه
حتی زندگی
میتونید یک زندگی ای خلق کنید
افکار جدیدی بسازید
سنت هایی جدید
موجوداتی جدید
و دوباره آنها را نابود کنید
همچی در دست شماست

حتی اختیارش از زندگی ای که دارید هم بیشتره

واقعا به معنای واقعی کلمه ، هرکاری میتونید بکنید

میتونید با ذهنتون بهترین ریاضی دان تاریخ بشید

یا نه مثل آدم های عادی توی کلاس فقط خودتون رو مشغول گرفتن نمره های بی ارزش کنید

غافل از اینکه حتی یک ثانیه هم ، اون درس رو برای خودتون نخونده بودید

وقتی آدم از آگاهی و اختیار حرف میزنه

واقعا خیلیییی کار ها از پس ما برمیاد که بتونیم انجام بدیم

ولی ذهن باستانی ما راحت طلبه

فقط و فقط راحتی رو میخواد

و تنها چیزی که فکر میکنه زنده موندن در آسون ترین حالت ممکنه

خیلی جالبه

وقتی ما وارد یک بازی ویدیویی میشویم

تنها چیزی که توش درگیریم اینه که در اون دنیای خیالی بهترین باشیم

ولی حالا که ما در یک دنیای واقعی هستیم

هیچوقت تلاش واقعی برای اون نکردیم

برای بهتر شدن.

منظورم از باتلاق ذهن یه همچین چیزیه.
منظورم از باتلاق ذهن یه همچین چیزیه.


پ.ن : این متن و متن قبلی شاید بعضی جاهایش شبیه هم باشند چون اینو قبل اون نوشته بودم و نمیخواستم پست کنم ولی یکم تغییرش دادم و بعد اوکی شد.

خوابزندگیذهننوشتن
۸
۴
امین
امین
دنبال سیر کردن روحش تو کلمات کاملا بی روح..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید