بیم آن دارم که گریز از خوشی و نیکبختی به جانم افتاده باشد.
مانند سایهی بختکی که در نیمه شبهای محو تابستانی آرامش را از من میربود. شبهایی که از تب و تاب شرجیاش، خواب به چشمانم نمیآمد.
با درد و تاریکی که خوگیری، مدام آن را میطلبی و نور برایت زننده و دهشتناک میشود.
میگریزی از هر زیبایی و روشنایی.
پوستها انداختم تا از آن کالبد سیاه و قیر مانند نجات یابم. تا باری دگر، زندگی و زنده بودن را دریابم.
ولیکن گهگاهی تشویشی در من رخنه میکند و افکارم را به بازی میگیرد.
" آیا اینها تماماً جنون است و بیماری؟"
"عقل سلیم کدام است؟"
"اگر من خالق زندگیام باشم، پس خدای مرگ دیگران هم من بودهام؟"
"چهکسی را در چه زمانی باور کنم؟"
"اگر احساساتم راست میگویند، پس چرا آن بار شکستم؟"
"نکند کولهبار غم و زخمهایم آنقدر بیشمار باشند که هیچگاه نتوانم بهبود ببخشمشان؟"
و دیگر سوالاتی که گاهی حتی توان دم کشیدن را از من میربایند.
در این روزها، تنها یک کار از من ساخته است.
خاموش کردن نجواهای ذهنم و زل زدن به درخت برهنه و نیمه مردهی رو به روی پنجرهی اتاقم.
غبطه میخورم که ای کاش برگی بودم بی دغدغه. روزگار میگذراندم تا در پاییز خشک شده و به آرامی بمیرم.
نجوایی درونی میگوید:
"چه کسی میگوید که نیستی؟"
و سکوت و ظلماتاست که مرا در آغوش خود میکشد. ولیک چه بسا که سکوت، گوش خراشتر از همهمهی واژگان و آوای آدمیان است. چرا که پچ پچ های ذهنم در همان زمان، اوج میگیرند و فریاد میزنند:
-جنون سلیم
و اما تنها ترس از جنون بوده که مرا تا به امروز عقب نگه داشته.
و شاید باید بپذیرم که تنها با مجنون بودن میتوانم چیزهایی را در این هستی درک کنم.
عقل سلیم و چشمهای سر در این روزها به کار نمیآید.
چشم قلب را بگشا و دمی بگیر از زمستانی که بوی سکون و آرامشی خاموش میدهد.
زمستانی که در زیر پوست یخ زدهاش، جوانههایی سبز خفتهاند در انتظار تولدی دوباره.