
سحرگاه که چشم گشودم، دانستم که خواب کافی ست. شاید همان سه ساعتِ اولیه هم بس بوده اما نیمه شب بیدار ماندن را برایم چه سود است؟
مگر نشستن به تماشای سفرهی آسمان و طالع خوانی؟ شاید بار دیگر.
برای امروز تنها از جای برخواستم تا آغاز کنم.
"صبح بخیر"
همانند هر روز خطاب به خانه و اهالیاش.
برنامهی امروز چیست؟
هنوز هیچ.
پس با پنکیکهای شکلاتی که شب پیش پخته بودم آغاز کردم. بعد از آن نوبت آن است که دوش آفتاب بگیرم. همراهانم کریستالها، جم استونها و حولههای حمام هستند.
پس حولهها بر رخت آویز سیاه پهن شدند، سنگ های رنگارنگ و درخشنده بر بلوکهای کنار باغچه نشستند تا من هم بر سنگ فرشهای حیاط قدم بزنم. آفتاب که پوستم را نوازش میکند، آرامش در قلب سبز کوچکم جوانه میزند. هوا هنوز بوی رطوبت باران دیشب را میدهد، به علاوهی بوی شکوفههای بهارنارنج که نسیم خنک و ملایمی آن را به مشامم میرساند.
در زیر نور گرم و مهربان خورشید و کنار گلدان جوانههای نارنج و پاجوش گلهای سبز مینشینم. کلمات نرمی که سرمنشاءشان قلبم است، بر زبانم جاری میشود و برگهایشان را نوازش میکنم.
عمیقاً تحسینشان میکنم و دوستشان دارم.
چرا که زیبا هستند، زندهاند و در حال رشد و شکوفایی!
و بالاخره اولین وظیفهای که امروز بر من محول شد، چیدن گوجه قِریهاست. اما من دستکش نمیخواهم.
"دستات رنگ میگیرههااا، سبز میشی."
خب بشود. من که بدم نمی آید. اتفاقا به نظرم جالب و بانمک است. به این فکر میافتم که چه میشد اگر پوستم سبز بود؟
بوتهی گوجه قِریها در محوطهی جلوی خانهیمان روییده. در اطرافش ساقههای خوش عطر نعنا، نهالهای نارنج و بوتهی تمشک سیاه روییده که دیوارمان را هم پوشانده.
همه جا خیس و نمدار است. شبنم بر برگها، خاک مرطوب و حتی هوای مطبوع که ریههای حساسم را نوازش میکنند.
برای رسیدن به گوجه.های گرد، سرخ و آبدار باید بوته را زیر و رو کنم. پس کورکورانه دست میبرم در بین بوتههایی که به درون نعناها کشیده شدهاند.
در کنارم زنبور کوچکی وز وز میکند و در بالای سرم پروانههای دم پرستویی و سنجاقکهای رنگارنگ پر میزنند.
اما گویی امروز خبری از کفشدوزکها نیست.
ناگهان ایدهی قدیمی به پیش چشمانم آمد. چه میشود اگر همهی آن چیزی که میبینیم حقیقت نباشد؟
نکند حقیقت همان رویاها باشند؟
مثل اینکه بگوییم پروانه و سنجاقکها پری هستند. چرا که در تصاویر و نقاشیها، بالهایی شبیه به هم دارند. آیا تخیل انسان به بن بست خورده؟
یا این یک نشانه است؟
آنها خود را پنهان کردهاند یا ما چشم بر روی حقیقت
بستهایم؟
میدانی چه میگویم؟