چیکار باید میکردم؟
مینشستم و تا ابدالدهر از خودم عیب و ایراد میگرفتم؟
بله
همین کار را کردم
سراغ هیچ کتابی، هیچ درسی، هیچ مهارتی نرفتم و به جای تمام این کارها شب و روزم را صرف خودخوری کردم.
نتیجه؟
نتیجهاش منم. من بیست و هفت سالهای که سه سال زودتر درگیر بحران سی سالگی شده.
من بیست و هفت ساله که در پنج شش سالگیِ درمان نشدهاش باقی مانده.
شاید بهتر باشد بجای همه تصمیمات، فقط یک تصمیم بگیرم؛ آن کودک آسیب دیدهی غمگین را با تمام جانم، با تمام زندگیام، به آغوش بکشم.
با هم چند کلامی صحبت کنیم. از ترسها و غمهایش بگوید.
از اشکها و غصههایش بگوید.
از کودکی ناقصش بگوید.
آدمی که درست بچگی نکند، نه بزرگ میشود و نه پیر. او همیشه یک کودک آسیب دیده باقی میماند.