وسط بحبوحه های زندگی و دقیقا وقتی داشتم درباره ی اینترنت از فروشنده میپرسیدم، به خودم اومدم و دیدم دلم برای عادی زندگی کردن تنگ شده. راستش این روزا دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه. برای حس بیخیالی.حتی برای خاطره های دوست داشتنی و حرص دادنی دانشگاه. برای رویا داشتن، حالا هرچقدرم دور یا مبهم.
هر چقدر تایپ میکنم داره به کلی غر و فلسفه بافی ختم میشه پس بجاش شمارو با نویسنده ی درونم اشنا میکنم که داره بعد از 8 سال باهام آشتی میکنه (lol). دقیقا از بعد از وقتی که ایشون توسط معلم ادبیات دبیرستان به شدت شماتت شد، چون مطلقا دیدگاه ادبی طوری برای جان دادن به اشیا نداشت! وی برخلاف گفته ی معلم گرانقدر رفت و خودشو گذاشت جای عقربه ی ساعت شمار و با اقای دقیقه شمار بحث و جدال راه انداخت. موضوعی که انتخاب کردنش برای انشا، اون درس رو به کمترین نمره ی کارنامه تبدیل کرد. خب پس خانم نویسنده ی درون کجا رفت؟ هیچ جا نرفت. فقط تصمیم گرفت برای مدتی طولانی مخفی بمونه. حتی تغیر زبان هم داد! شروع کرد به نوشتن انگلیسی و از این زبان به عنوان یه لایه ی محافظتی دور تخیل و احساساتش استفاده کرد. اما این قضیه نتونست همیشگی باشه چون خانم نویسنده یا به اختصار خ.ن، به واسطه ی ذهن بنده تغیر کرد و دید از فارسی به قلبش نزدیک تر وجود نداره! پس بین مقید بودن و عجیب تلقی شدن، دومی رو انتخاب کرد. اصلا براش راحت نبود ولی مگه کی اونو میخواست بشناسه؟
بگذریم، فقط حس کردم خوبه یه مینی تاریخچه از نوشتنم اینجا بمونه.
راستش دوست دارم بیشتر اینجا بنویسم. یه چیز عجیبی درباره ی کلمات و نوشتن وجود داره. اینکه میتونیم هر چی که تو ذهنمون میگذره رو به کلمه و حروف تبدیل کنیم حیرت انگیز نیست؟ وای چرا خیلی هست بخدا.
فکر کن نتونی به کاغذ پناه بیاری و به ادما بخوای اعتماد کنی.چه ترسناک.
درود بر کلمات. این حروف نجات بخش سحر انگیز.