من عاشق دستبندم! دستبند های رنگی، بافتنی با دست، سنگ و هر چیز ظریف و بامزه ای که با عشق و هنر درست شده باشه. وقتی خیلی روحیم گرفتست میرم و یکی پیدا میکنم تا به خودم هدیه بدم. آپشن دوم کتابه که معمولا زمان بیشتری میبره و میرم میشینم بین قفسه های کتابفروشی تا ببینم کدوم کتاب افتخار آشنایی باهاش رو به من میده. این روش منو با بهترین کتابای زندگیم آشنا کرده، روشی کاملا تضمینی و پیشنهاد شونده! بذارین دقیق تر بگم : اینجوریه که اسما رو میخونین( تو این مرحله همخوانی حس پشت کلمه با حس پشت طرح و رنگ جلد کتاب، تو انتخاب من تاثیرگزار بوده) بعد ناخودآگاه یکیشون به دلتون میشینه، ورق میزنین و احتمالا اگه از اون ورق های سبک کاهیشکل داشته باشه، ترجیح میدین بوی کتاب رو هم از دست ندین، ازینجا به بعد وارد قسمت دلی ماجرا میشیم که برای هر شخصی منحصر به فرده! ازینجا انتخاب دیگه با خودتونه :)
آپشن سوم گل نرگس و بستنی شکلاتیه که چون فعلا فصلش نیست به همون قسمت خوراکی ماجرا بسنده میکنم.
اگه از آپشن سوم هم گذشت و روحیم بهتر نشد، میفهمم که اوضاع خیلی جدیه و احتمالا به یه دور اساسی گریه نیازمندم.
امروز از همون روزا بود.
پس بعد از مجبور کردن خودم به مرور زبان و تظاهر به قوی بودن، فهمیدم که فقط چند میلیمتر با مرز اشک فاصله دارم و فکر کردم شاید بیرون رفتن کمکم کنه.
پس رفتم و با ابرا و غروب مواجه شدم.
اینقدر قشنگ بودن که گریم تا چند ساعت یادم رفت.
البته فقط تا چند ساعت.
اما فکر کنم آپشن چهارم هم الان دیگه پیدا شده : آسمون غروب و ترکیب رنگ بی نظیرش
میدونم تا ابد قراره مبهوت بوم نقاشی بالای سرمون بمونم.