ویرگول
ورودثبت نام
m_83571331
m_83571331
m_83571331
m_83571331
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

کودکی از راه دور

علی پدرش

صدایش بلند بود، حتی وقتی آرام حرف می‌زد. وقتی به خانه برمی‌گشت، اخم‌هایش زودتر از خودش وارد می‌شدند و هوای اتاق را تیره می‌کردند. علی بعدها فهمید بعضی مردها آن‌قدر زود پیر می‌شوند که هرگز فرصت بچگی کردن پیدا نمی‌کنند؛ مثل نانی که پیش از آن‌که برآید، می‌سوزد. اما مادرش قصه‌ای دیگر داشت؛ زنی با دست‌هایی خسته از کارِ پیوستهٔ خیاطی و خانه‌داری، و با چشم‌هایی که همیشه قطره‌ای اشک در تهشان پنهان مانده بود. از آن زن‌هایی که جوانی‌شان را لای سفره و رخت و قابلمه جا می‌گذارند و ناگهان یک روز می‌بینی بی‌آن‌که خودشان بفهمند، پیر شده‌اند. گاهی شب‌ها پشت چرخ خیاطی برای خودش آهسته می‌خواند؛ نه برای کسی، نه برای شنیده شدن، فقط برای آن‌که خانه شبیه قبرستان نشود. علی چشم‌هایش را بست و خاطره‌ها آرام‌آرام با هوای خنک و بوی خاکِ نم‌خوردهٔ کوچه برگشتند. همان کفش‌های کهنهٔ وصله‌دار، همان صدای رادیوی بقالِ سرِ کوچه، و همان چراغ نفتی دودگرفته. گذشته هیچ‌وقت نمی‌میرد؛ فقط پیر می‌شود و یک عصر دیگر، روی صندلی کنار آدم می‌نشیند و شروع می‌کند به حرف زدن.

نرگس اوجی: عزت با قدم‌های کوچکش و خنده‌های بی‌دلیلش کم‌کم جای خودش را در خانه باز کرد. اما زندگی همیشه آن‌طور که آدم می‌خواهد پیش نمی‌رود. زندگی گاهی شبیه سماورِ زغالی است؛ یا آن‌قدر می‌جوشد که آرام نمی‌گیرد، یا ناگهان سرد و خاموش می‌شود.

مرحمت با آن صبر دراز و بی‌پایانش دیگر تابِ خشمِ بی‌وقفهٔ شاطر غلام را نداشت. یک روز بال درآورد و رفت دنبال زندگی خودش، و عزت ــ کودکی که از راهی دور آمده بود ــ تنها ماند؛ تنها آمده بود و حالا تنهاتر هم شده بود.

او کودکی بود که با بقیه فرق داشت. این تفاوت نه به خاطر موهای همیشه آشفته‌اش بود و نه لباس‌هایی که انگار همیشه یک سایز بزرگ‌تر از تنش بودند؛ بلکه به خاطر نوع نگاهش بود. نگاهش شبیه نگاه کسی بود که چیزهایی را دیده است که نباید می‌دید.

و حالا شاطر غلام مانده بود و خشم‌های خاموشش، و عزت؛ کودکی که در خانه‌ای زندگی می‌کرد که حاکمان واقعی‌اش، یعنی مادر و خواهران شاطر غلام، او را هم‌خون خود نمی‌دانستند. بعد از رفتن مرحمت، بیشتر وقت‌ها به او غذا نمی‌دادند و تنها وقتی که شاطر غلام در خانه بود، برای حفظ آبرو لقمه‌ای جلویش می‌گذاشتند.

عزت فقط زمانی که کنار مرحمت بود، برق کوچکی در چشم‌هایش دیده می‌شد و همان وقت‌ها بود که لبخندی کم‌جان و کوتاه روی لبش می‌نشست. او از آن بچه‌هایی نبود که کوچه را روی سرشان بگذارند یا با زانوهای خاکی و شلوار پاره به خانه برگردند. صدایش آن‌قدر آهسته بود که به ته کوچه نمی‌رسید. بیشتر وقت‌ها ساکت گوشه‌ای می‌نشست؛ طوری که انگار می‌ترسید زیادی جا بگیرد.

وقتی راه می‌رفت، شانه‌اش آرام به دیوار می‌کشید؛ انگار می‌خواست از کنار دنیا بی‌صدا عبور کند. لباس‌های نویی هم که شاطر غلام برای حفظ آبرویش در محله برای او می‌خرید، خیلی زود از سرشانه‌ها ساییده و پاره می‌شد. گاهی هم وقتی جایی می‌ایستاد، با نوک کفش‌هایش زمین را خط‌خطی می‌کرد؛ بی‌آن‌که حرفی بزند، بی‌آن‌که کسی بداند در سرِ آن کودک خاموش چه می‌گذرد.

نرگس اوجی: همین عزت بعدها شد هم‌بازیِ وحید؛ رفیق گرمابه و گلستانش، چیزی شبیه برادر. بعضی آدم‌ها نه با خون، که با تنهایی‌های مشترکشان به هم وصل می‌شوند. پیوندشان از جنس سکوت است، از جنس نگاه‌هایی که حرف می‌زنند بی‌آن‌که صدایی در کار باشد.

وحید از وقتی راه رفتن را یاد گرفت، انگار دنیا را با عزت تجربه کرد. کوچه برایشان فقط یک کوچه نبود؛ میدان کشف جهان بود. با هم توپ پلاستیکی را به دیوارهای کاهگلی می‌کوبیدند، با هم از دیوار نیمه‌خراب باغ بالا می‌رفتند، دست‌هایشان خاکی می‌شد و زانوهایشان زخم. اولین «نرو»‌ها را با هم شنیدند و اولین «برو»‌های یواشکی را با هم تجربه کردند. جاهای ممنوعه را با هم کشف کردند و طعم شیرین و لرزانِ لذت‌های کودکانه را کنار هم چشیدند؛ لذت‌هایی که بیشتر از خودِ کار، از همدستی‌شان مزه می‌گرفت.

سال‌ها آرام و بی‌خبر گذشت و قد کشیدند؛ بی‌آن‌که بفهمند کی صدایشان بم‌تر شد و سایه‌شان بلندتر.

کل‌عباس، پدربزرگشان، نگاه دیگری داشت. نه به عزت، که بیشتر به وحید. در نگاهش چیزی از انتظار بود؛ انگار در چهره وحید نشانه‌ای از تداوم نسل اسدی را می‌دید. وقتی وحید از کنار ایوان می‌گذشت، چشم‌های پیرمرد برق کوتاهی می‌زد؛ برق امیدی خاموش‌نشدنی. دست روی شانه‌اش می‌گذاشت، محکم و مردانه، و زیر لب چیزهایی می‌گفت درباره «اسم و رسم»، درباره «خاندان» و «مرد شدن». علاقه‌اش را پنهان نمی‌کرد؛ از آن علاقه‌هایی که هم گرما دارد، هم بار.

وحید و عزت کمی که بزرگ‌تر شدند، بازی‌هایشان هم عوض شد. هنوز در کوچه بودند، اما شکل ایستادنشان فرق کرده بود. وحید وسط میدان می‌دوید، فریاد می‌زد، گل می‌زد و می‌خندید. عزت اما اغلب گوشه‌ای می‌ایستاد؛ پشت تیر چراغ برق یا کنار دیوار،.

کودکیخانه
۰
۰
m_83571331
m_83571331
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید