
چگونه وقتی چیزی را دوست ندارید بیان میکنید
یا چگونه در عمق تنهایی از گاز اکسیژن استفاده میکنید؟
بگذار سادهتر بگویم
شده گاها کلمات را زنجیر وار در ذهنت بچینی و یا خاطرهای طنز را به دیوار بگویی تا بلکه تمرینی داشته باشی از آن کلمات اجیر شده در روزی استفاده کنی. اما زمانی که فرصتش میرسد و آن کلمات را از دهانت خارج میکنی متوجه میشوی که گوشی برای شنیدن وجود ندارد.
زمانی که با خودت فکر میکنی و دوباره کلمات را از اول مقدمه چینی میکنی تا شاید در روزی آنها را بگویی. اما در جمع گردنت نبض میزند و داغ میشود، شانه و بازویت میلرزد، زبانت فلج میشود و استرس بند بند اعصابت را میلرزاند ان وقت است که از وجود خودت متنفر میشوی.
قدرت تکلم همان چیزی که نداری.
اعتماد به نفس همان چیزی که حسرتش را میخوری و دوست همان چیزی که آرزویش را داری.
وحشتناک است که به خاطر عدم نفس دوستانت را از دست بدهی و به آدمی تنها تبدیل شوید اما نه تنهای تنها.
تنها کسی است که هیچ کس را ندارد، شاید در خانه افرادی باشند که جلوی تنهایی را بگیرند. مادر، پدر، خواهر، بردار به نوبهای خود نعمتی است که باید قدردان آن باشیم اما بحث من تنهایی اجتماعی ایست تنهایی تنهایی.
وقتی هنری جز خواندن کلمات نداری و کلمات را چنان تصور میکنی که انگار در آن گرفتار شدهای. چارهای جز حرف زدن با خودت نداری.
عجیب است دیگر
بخشی از زندگی یک انسان تنها