سلام عذر می خواهم اگر امکان دارد من دو ساعت دیگر میخواهم بر اثرسکته مغزی بمیرم.
در میز سمت راست خانم جوانه مشتری که پافر آبی ژله ای به تن داشت و از دو طرف صورتش به اندازه شاخه ی یه گل،موهای بنفش تا زیر چانه اش آمده بود مرد میانسالی با موهای تیره و صورت تراشیده و مرتب با تک کت قهوه ای رنگ و تقریبا بلند که تا بالای ران هایش میامد و کفش های چرمی کلاسیک تیره نشسته بود
همانطور که فنجان سفید رنگ قهوه اش را سر می کشید و با دست راستش انتهای شاخه گل نسترن را در دست داشت انتهای لبش را به مثابه لبخندی به بالا کشید و آرام گفت این روز ها مُد شده همه دوست سکته مغزی کنند دخترک صدای مرد را شنید همانطور که ویتر داشت منوی بلند بالای درخواست مشتری ها را نگاه می کرد رو به مرد میانسال گفت شما خودتان اینجا چکاره ای؟ مرد میانسال مودبانه رو به خانم جوان نگاه کرد و گفت من!و سراسیمه ادامه داد من هر روز اینجا قهوه میخورم اینجا به جز مشتری هایی که میخواهند بمیرند مشتری هایی هم دارند که اینجا قهوه میخورند و می روند بیرون زندگی می کنند دخترک صندلی رو به رویی مرد میانسال را کشید ویک قهوه سفارش داد نشست و طوری که جذاب تر به نظر می رسید گفت ظاهر ویتر مرگ سرش شلوغ است هنوز وقت هست برای یک قهوه دو نفره.