خورشید در حالِ جان سپردن بود و سایههای بلند، گویی میخواستند حقیقت را از چشمها پنهان کنند. ما دوباره همانجا بودیم؛ زیر درخت آلبالو، جایی که سالها پیش، هر روزِ بهار، بویِ امید از میان شاخههایش میوزید. اما امسال، حتی بوی شکوفهها هم رنگِ حزن داشت. او، با آن نگاهی که هنوز میتوانست تمام جهان را در خود آب دهد، روی ویلچر نشسته بود. سکوتی میان ما حاکم بود که سنگینتر از هر فریادی بود. من، با انگشتانی که لرزشِ اندوه را پنهان نمیکردند، دستش را گرفتم. میخواستم تمامِ دنیایِ از دست رفته را جبران کنم، اما تنها چیزی که در اختیار داشتم، لمسِ پوستِ سرد و بیرمقش بود. در آن لحظهی کوتاه، باد ملایمی وزید و یکی از شکوفههای صورتیرنگ سقوط کرد و درست روی شانهی او نشست. من با تمامِ توانم، با تمامِ عشقی که در سینهام از حد گذری کرده بود، دستم را بالا بردم. انگار میخواستم با این حرکت، زمان را متوقف کنم. نوازش انگشتانم روی موهایش، تنها پلِ ارتباطی ما بود؛ پلی میان دنیایِ بیحرکتِ او و دنیایِ پر از آشوبِ من. ما زیر آن درخت، نه تنها شاهدِ ریزش شکوفهها بودیم، بلکه شاهدِ ریزشِ تمامِ رویاهایی بودیم که پیش از این، با هم زیر نور خورشید ساخته بودیم. شکوفهها میریختند و ما، درست مثل همان گلبرگها، بیپناه و تنها، در میانِ بوسهیِ تلخِ باد، در حالِ سقوط بودیم.