زمان را چگونه باید دید؟
آیا در گردشِ بیپایانِ ساعت گم شدهایم؟ یا در بازگشتِ فریبندهی عقربهها؟ ما هر روز، با تکیه بر چرخشِ این فلزهای سرد، خود را در بندِ یک «دایره» حبس میکنیم؛ میپنداریم که لحظهها بازمیگردند، تنها از آن رو که عقربهها، وسواسگونه به همان نقطهی آغاز میخزند.
اما حقیقت، دایره نیست. زمان، خطی است تیز و بیرحم؛ تازیانهای که بر تنِ هستی میخورد.
لحظهای که میگذرد، نه در حافظه، که در «عدم» دفن میشود. ما برای مهارِ این جریان، پناهگاهی ساختهایم به نامِ ساعت؛ دروغی کوچک که با آن آرام بگیریم.
مگر نه آنکه زمان، پلی است رو به آینده؟ پلی که هر گامِ ما برای رسیدن به فردا، بهایی سنگین دارد. برخلافِ دایرهی ساعت، این پل هیچگاه به عقب برنمیگردد؛ که با هر قدمِ ما، تختهای از زیرِ پایِ پشتِ سر فرو میریزد. ما رهگذرانی هستیم که از میانِ ویرانهای که خود ساختهایم، عبور میکنیم.
پس چه سودای بازگشتی داری؟
از کدام راه؟
از میانِ حفرههایی که زیرِ پایت خالی شدهاند؟
وقتی مسیرِ پشتِ سر، نه یک گذرگاه، که تنها سایهای محو از «خاطره» است…
ما رقصندگانِ لبهیِ پوچیایم؛ در حالی که پشتِ سر، تنها تاریکیِ مطلق است.»