ویرگول
ورودثبت نام
رهگذر
رهگذر
رهگذر
رهگذر
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

قهوه سرد

زنگی که بالای در کافه بود ، با باز شدن در به صدا در آمد. پیرمردی وارد شد.سنش از پنجاه گذشته بود. ریش های سفید و موهای پریشانش، برای همه مشتریان کافه آشنا بود . بر روی صندلی همیشگی اش نشست. گارسون بدون نیاز به پرسیدن یک فنجان قهوه تلخ ، سفارش هر روز پیرمرد را جلویش گذاشت.سفارشی که سی سال است تغییر نکرده. سی سال کذایی بعد از آن دیدار آخر.

بیرون از کافه ،باران همه جا را خیس کرده بود ،و قصدی برای عقب نشینی نداشت. برخورد قطرات کوچک باران ،به شیشه پنجره ، اهنگ ملایمی می‌ساخت که سکوت کافه را میشکست..گاهی قهوه جوش نیز به کمک این اهنگ می‌رفت و صدا را زیباتر می‌ساخت. در همین حین بوی تلخ قهوه، در هوا پخش شده بود.

پیرمرد نگاهی به بیرون پنجره کرد ، ناگهان خشکش زد. منظره ای که میدید زمان را از او دزدیده بود. زنی را خوشحال و خندان دید که ، دوش به دوش مردی راه می‌رفت. پیرمرد، آرزوی زندگی با او را داشت. آرزویی که سی سال است در دلش زنگار بسته‌.زن لبخند به لب داشت، بی آنکه بداند آن لبخند قطره اشکی بر کنار چشمان پیر مرد جاری کرده است.

زن از دیدش دور شد . چنان که گویی هرگز نبوده. پیر مرد نگاهش را از پنجره گرفت و از سردی قهوه متوجه زمان گذشته شد. فنجان سرد را بالا آورد. لب به گوشه فنجان گذاشت اما جرعه ای ننوشید . دیگر قهوه هم برایش مزه نداشت..

آرام برخاست. اسکناسی روی میز گذاشت. پالتوی مشکی خود را پوشید. و با خروجش دوباره زنگ در را به صدا در آورد.

بر روی میز ، فنجانی سرد باقی ماند.

به نیابت از عشقی نا تمام‌.

✒️رهگذر

قهوهداستانکعشق
۰
۰
رهگذر
رهگذر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید