از اتاق بغلی یه صداهای میاد ؛
انگار صدای گریه ی یه دختر کوچولوعه نمیدونم چشه!
همیشه فقط صدای گریشو میشنوم ؛چرا هیچوقت نمیخنده چرا؟؟
میخام برم بهش سر بزنم میخام بفهمم مشکلش چیه!
تق تق ...
در باز میشه !!
یه دختر بچه رو میبینم که روی صندلی نشسته داره با یه قاب عکس حرف میزنه ..

من و نمیبینه اصلا حواسش نیست..!
صداش واضح نیست باید بهش نزدیک تر بشم؛
داره خیره به قاب عکس میگه :
بدون تو حس میکنم جهانم خالیه ؛ حس میکنم دیوار پشتم سایه ای نداره ؛
میخام بغض های نهفته ی توی گلومو قورت بدم؛ نمیتونم
میخام بهت بگم بهت نیاز دارم؛ نمیتونم
میخام پیشم باشی پشتم در بیای پزتو بدم ؛ نمیتونم
میخام جلوی هرکی اذیتم میکنه در بیای
ولی....
هربار به این فکر میکنم ندارمت گریه میکنم شایدم من فقط دنبال بهونم بخاطر نبودنت گریه میکنم.
هربار پشتم و نگاه کردم و ندیدمت منو خورد کرد منو کشت
حس میکردم روانم در حال فروپاشیه
چی میشد اگه اونکارو نمیکردی!
اگه نمیرفتی!
اگه میمونی!
اگه دوسم داشتی!
اگه اگه اگه و هزاران اگه دیگه..
دختر بیچاره دلم براش سوخت ؛ یعنی کی دلش اومده این بچه بیچاره رو اینجوری تک و تنها ول کنه و بره ؟!
بهش نزدیک تر شدم.. ینی چی؟؟؟ مگه میشه!!
این دختر بچه که منم!!!! چشام به عکس توی قاب افتاد..اینکه بابامه