نه وصالت به تقدیر خودم پندارم
نه فراقت به تصمیمِ منِ دیوانهاست
هر دو سو جان من آزار همین اسرار است
آه . آری. دست دگری در کار است
آه، ای دیگرِ من
زندگی، هستی، او،
من از این زندگی سادهی پر درد و عذاب
با نگاهم، نفسم
با تکان سرم و با هرگام
یا که در صلح که یا در دشنام
با صدایی خسته
زیر آوار هزاران تحقیر
روی کوهی از غم
در حبابی؛ از جنس امید
پشت سردیِ سکوتم
روبروی یک منِ درمانده
با به همریختهترین وضعیتم میگویم
من طلبکار «تو» ام
من «تو» را میخواهم
زندگی تو بااااید - یک «تو» من را بدهی