خواب دیدم:سایهای درون الماس خونین گیر افتاده.
لمسش کردم. ترک خورد،شکست و بانویی زیبا با حاله ای پر از احساسی که به گمانم نامش عشق بود آزاد شد.
مرا در آغوش گرفت و قلبم را چنگ زد.
آن زن تَش سوزان مرا خاموش کرد
غم مواج مرا آرام کرد
دل تاریک مرا روشن کرد
ذهن هوشیار مرا بی هوش کرد
یخ سرد مرا آن آب کرد
خار های تیز را آن گل کرد
او مرا در یاد خود زندان کرد