الان که دارم نوشته های قدیمی ام را میخوانم و با حس و حال الآنم مقایسه میکنم میفهمم که چقدر درگیری دارم.
آن موقع ها روحم هم خبر دار نبود که روزی از نگاه کردن به گذشته ترسی داشته باشم .
بله ترسی که در اصل سبب اصلی نوشتن این دل نوشته است.
اگر بخواهم یک نفس عمیق بکشم و ترس را کنار بگذارم واقعا از خودم شرم دارم .میفهمم که چه افرادی داشتند آشکارا از من سو استفاده میکردم ،چه افرادی به من اطلاعات غلط میدادن،خودم چه کار های احمقانه ای کرده ام،چندین نفر من زور گفته اند و من همینگونه نگاه کرده ام.
به نظر شما ها این ها ترسناک نیستند،البته وجه ترسناک موضوع اینجایی است که در آینده به این موقع فکر میکنیم و در مییابیم که شاید آدم های که الان دوست مینامیم یا درگیری های که الان به جا میدانیم چقدر مسخره و اشتباه هستند
اشتباه اندر اشتباه .به هر حال دوست داشتم حسم را با شما به اشتراک بگذارم نمیدانم تا شاید نسبت به وقایع اطرافتون بیشتر آگاه باشید
تا شاید آدم های مهربان زندگیتان را بیشتر در آغوش بگیرید
و یا شاید تا جایی که میتوانید خل بازی در بیارید چون که الان نسبت به آینده جوانتر هستید و من شخصا دوست دارم در آینده ای نه چندان دور از این جمله ی ما هم عالمی داشتیم استفاده کنم.
بدرود