ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۶ دقیقه·۱۳ روز پیش

نه

انقدر عجله داشت که نزدیک بود کیفش را جا بگذارد

حالا باید فکری برای بردنش میکردم؛ یادم امد همسایه یک ویلچر قراضه داشتند

_امه جان

داشت لباسهایش را مرتب میکرد

چیشده ؟

دستانش را گرفتم باید گچ پاتو باز کنیم

_خب باز کن

لبخندی زدم اول باید ببرمت دکتر

باهر دوز کلکی بود توانستم ویلچر را بگیرم و باهم به طرف بیمارستان راه افتادیم، داشتیم از عرض خیابان رد میشدیم که مادر بزرگ مرا صدا زد

_دختر داری منو کجا میبری؟

_دارم میبرمت بیمارستان گچ پاتو باز کنیم

_منو ببر پیش خونوادم مصطفی و ملیحه امشب از کرمان میان ناراحت میشن من نباشم

اونا دیگه کی بودن؟ چرا هیچوقت چیزی دربارشون نشنیده بودم... الان وقت پرسیدن نبود وقتی خوب شد میپرسم

_اهی از ته دل کشیدم ،باشه میبرمت

_میشه از اونجا برام یه روسری نو بخری؟

دستش را به سمت مغازه گرفته بود ولی من پول زیادی همراهم نبود

_امه جان وقتی برگشتم برات میخرم

_قول میدی؟

_اره، اره

به بیمارستان رسیدیم و منتظر بودیم  تا نوبتمان شود، افراد زیادی اینجا بودند برنامه داشتم بعد از بازکردن گچ پایش  او دکتربرای حافظه اش ببرم ، روی صندلی نشسته بود، رفتم برایش اب بیاورم مشغول صحبت با بیماران دیگر بود در این مسیر بارها به خودم گفتم، کاش به مادر گفته بودم ولی میترسیدم مثل روزهای قبل باز پشت گوش بیندازد و امروزو فردا کند، سالار هم یا در اسکله با شیخ بود یا در خانه درس میخواند  و تمام رویایش شده بود یکی مثل او شدن .. در واقع او ادم بدی نبود اما من دوس نداشتم در جزیره دور افتاده ای خودمان کسی دیگری وارد شود

او اسم پدر را کمرنگ میکردو کمک هایش فرا تر از لطف های ساده بود ....

پرستار سفید پوش به امی کمک کرد گچ پایش را باز کند و ارام شروع به راه رفتن کند، روی صورت چین دار مهربانش زمان زخم های عمیقی به یادگار گذاشته بود، شاید اگر او را پیش دکتر میبردم فراموشیش هم خوب میشد و میشد همان مبارز سابق زندگی...

راهرو های پیچ در پیچ را رد کردیم با اینکه مرا نمی شناخت ولی در همراهی با من مخالفتی نمیکرد و فقط تاکید داشت روسری که بیرون مغازه دیده بودیم را برایش بخرم، تا در دیدار با بابا یوسف زیبا و جوان به نظر برسید از نشستن او که اطمینان پیدا کردم  پیش پرستار رفتم تا بلکه  بتوانم زودتر داخل بروم

 

روی صندلی چرمی کنارش نشستم، دست زنی که در کنارم نشسته بود را کشید ،زن فکر میکرد امی بیماری خطرناکی دارد و فورا دستش را کشید صورتش را سمت خودم برگرداندم

_امه جان چیزی میخوای؟

به من نگاه نکرد و چند بار زیر لب گفت اب

او را به پرستار سپردم، بلکه بتوانم اب پیدا کنم

چند مغازه ای را گشتم...

وقتی از در داخل شدم  بیمارستان روی قلبم وار شد و دلم لرزید، امی نبود توجهی به بطری که از دستم روی زمین افتاد نکردم ویلچر خالی بود و تمام امیدم به این بود که پرستار بداند کجاست یا او را داخل فرستاده باشد به طرف پرستار رفتم

_خانوم منو یادتونه؟ یه خانوم مسن روی ویلچرو به شما سپردم

پرونده ای دستش رو میز گذاشت و چینی به ماغش داد، انگار نه انگار که من داشتم جلویش قبض روح میشدم

_یادمه، ولی مادرتون اومد بیرون دنبالت...

_من که گفتم مواظبش باشید

_با اخم نگاهی به من کرد و گفت من پرستارم نه زندان بان و راهش را گرفتو رفت...

تمام امید هایم پر کشید ودست پایم را گم کرده بودم، ویلچر را به هر زحمتی بود به خانه همسایه برگرداندم تا دردسر جدیدی درس نکرده باشم ، اشک های که جلوی دیدم را گرفته بودند پاک میکردم در خانه هم نبود مژده و مادر برنگشته بودند همه جا را گشتم خیابان نزدیک بیمارستان خانه و کوچه ها را ...

غروب شده بود بعد از ساعتها گشتن نا امید کنار جدول خیابان نشستم ، به پهنای صورت اشک میریختم نمیتوانستم به خانه بروم ، عابران شبیه موجود عجیبی به من نگاه میکردند ،در میان جمعیت پشت چشمانم که اشک باعث شده بود همه را بلورین ببینم شخص اشنایی را دیدم با سرعت به طرفم امد، ولی نمی توانستم او را تشخیص دهم...

حامد و یحیی بودند که از سمت ساحل می امدند هر دو به محض تشخیص من سریع به طرفم اومدند، یحیی زودتر رسید و جلویی پاییم روی زمین نشست

او را هم نگران کرده بودم

_اوین چیشده برا کسی اتفاقی افتاده ؟

توان حرف زدن نداشتم ،گوشه روسریم را گرفت و اشک هایی که روی صورتم بود پاک کرد و از حامد خواست برایم اب بخرد

وقتی اب میخوردم سردی ان را در تمام جانم احساس میکردم  ، لرز میکردم ،حالم که بهتر نشد، ولی میتوانستم حرف بزنم همه چیز را تعریف کردم 

حامد اصرار داشت به خانه بروم و با پچ پچ به یحیی میگفت که پدرشان تاکید داشته سر ساعت خانه باشند، میخواستم خداحافظی کنم که یحیی در گوش حامد چیزی گفت و به طرف من امد...

_پاشو

_کجا بریم؟

_لبخندی زد ،پیداش میکنیم اب که نشده

_ولی اگه نری برات دردسر میشه..

_پاشو تو کاریت نباشه

چند خیابان را باهم گشتیم ،من خسته تر از او بودم و عقب تر حرکت میکردم و گاهی دستم را به دیوار میگرفتم از صبح در حرکت بودم و چیزی نخورده بودم پشت سرش را که نگاه کرد، مرا دید که با احوال پریشان سعی داشتم با او همقدم شوم به عقب برگشت و استینم را گرفت تا مانع از افتادنم شود و کمک کرد کنار پیاده رو بنشینم با صدایی که سعی میکرد تسلا دهنده باشد گفت

_ببین اوین اگه تو بخوای باهات تا صبح هم تو خیابونا دنبالش میگردم، ولی اوین خودتم داری از پا میوفتی بریم خونه شاید بقیه تونستن پیداش کنن ،من همون موقع حامدو فرستادم تا بهشون خبر بده  اونا حتما تا الان نگرانت شدن..

خودم هم میدانستم حقیقت را می گوید، حقیقتی تلخ و غیر قابل انکار،بدون حرف سرم را به نشانه تایید تکان دادم دستم را گرفت و بلند کرد چند باری تعادلم را از دست دادم و به او تکیه دادم

به در خانه رسیدیم  از یحیی جدا شدم ولی دستم برای در زدن بالا نمی امد، یادم اومد کیفم را در بیمارستان جا گذاشته امکلید ها داخل ان بود ،یحیی در زد ، و در را باز کرد و داخل رفتیم سرم را پایین انداخته بودم

مادر مژده سالارحامد همه درحیاط نشسته بودند ...

یحیی سلام بلندی کرد که همه سرها به سمت من برگشت ، سالار بلند شد و به طرف من امد ،بدون سلام پرسید، به نظرت امی کجا رفته؟

ارام گفتم نمیدونم...

داشت عصبانی میشد خودم را پشت یحیی قایم کرده بودم، خانه دور سرم میچرخید...

_چرا به منو مامان نگفتی ببریمش؟

_شما خونه نبودین.

دستش را عصبی روی موهایش کشید و گفت نرفته بودیم که بمیریم بر میگشتیم

به مادر نگاه میکردم انتظار داشتم از من دفاع کند ولی فقط با گوشه روسریش بازی میکرد و مژده شانه هایش را ماساژ میداد..

سرم گیج میرفت به سختی تعادلم را حفظ کرده بودم و سالار مرا هول داد و این اخرین تصویری بود که از ان شب به یاد می اورم

خانهبیمارستان
۰
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید