ویرگول
ورودثبت نام
یاسین عبداقی
یاسین عبداقییه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
یاسین عبداقی
یاسین عبداقی
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

داستان اول قسمت چهارم

اونجا به قدری احساس ناراحتی کردم که نخواستم سوفیا روببینم برای همین برگشتم به سمت مغازه از یه طرف از اینکه اون شب سوفیا رو باز از دور ندیدم و از یه طرف اینکه عشقم باعث ترسش شده ناراحت بود و از یه طرف عصبانی بودم از اینکه چرا خدای مش رضا کارمو درست نکرده تو این فکرا بودم که اصلا متوجه نشدم که من برای هر اجرا به احمد ۱۰۰ تومن پول دادم ولی اون ۶۰ تومن برای اجرا کنسل شده بهم داد از اینکه به خاطر سوفیا سرم کلاه رفته اصلا ناراحت نبودم فقط از احمد ناراحت بودم کسی که اون همه من کمکش کرده بودم حالا خیلی راحت سرم کلاه می زاره . یکم خواب باز حالمو درست کرد صبح دوباره رفتم پیش مش رضا تا شاید بتونه کمکم کنه حیاط مش رضا دیگه داشت خشک میشد ولی هنوز یکم سرسبزی داشت . مش رضا همین که با چایی اومد کنارم نشست بهش گفتم : مگه تو نگفتی که خدات همه چیزو درست می کنه .

مش رضا : اولا خدای من نه ، خدای همه جهان دوما تو از کجا می دونی شاید داره درست می کنه و می خواد این نمایش هرچه بهتر اجرا بشه .

گفتم : ولی الان عشق من باعث ترس اون شده با اینکه هنوز باهاش حرف زدم از کجا معلوم هرچی بهش نزدیکتر بشم ترسش هم بیشتر نشه .

بعد کل داستان دوباره براش از اول تعریف کردم .

مش رضا : عشق تو در حد یه دسته گل مگه ؟

من : معلومه نه .

مش رضا : خوب پس باید یه هدیه ای که ارزش عشقت داشته باشه بهش بدی . میدونی چرا اصلا دلت می خواد باهاش حرف بزنی ولی نمی تونی حرف بزنی ؟

چون عقلت داره بهت میگه هنوز لایق اون زن نیستی .

من : باید خوب چیکار کنم ندیدنش برام سخته از دور دیدنش سخت‌تر.

مش رضا : باید از نظر من فقط به حرف عقل یا دلت گوش بدی نه هر دوتاشون چون آخرش دیوونه میشی اینجوری .

من : حرف کدومشون باید گوش بدم ؟

مش رضا : نمی دونم نمی دونم هر کدومشون یه خطرایی دارن خودت فقط باید تصمیم بگیری . الان به نظر من باید براش هدیه ای بگیری تا به واسطه آن لایقش بشی .

من : من در حد گل می تونم بگیرم ولی بیشتر دیگه توان مالی ندارم هر چی پول داشتم خرج شده فعلا .

مش رضا : اتفاقا خیلی خوبه الان باید دنبال یه کار باشی برای به دست اوردن پول برای اثبات عشقت به اون زن شاید اصلا دیگه فکرش هم از سرت بیوفته.

من : حالا کار از کجا پیدا کنم ؟

مش رضا : تو این محل یه نفرو میشناسم که کارگاه داره اون احتمالا بتونه بهت کمک کنه بیا الان حاضر میشم با هم بریم پیشش .

باهم از خونه رفتیم بیرون وقتی به یک کارگاه رسیدیم بهم گفت همین جاست تو بیرون باش تا من با حاج محمد صاحب کارگاه حرف بزنم شاید بهت کار داد.

بعد مدتی مش رضا با یه مرد میان سال اومدن بیرون مش رضا گفت : این آقا همونیه که بهت گفتم .

حاج محمد : بهش نمی خوره تراشکاری بلد باشه ولی چون شما گفتید براش یه کاری درست می کنم تو کارگاه.

قرار شد چند روز آزمایشی پیش حاج محمد وایسم تا کار با دستگاه ازش یاد بگیرم بعد اگه ازم راضی بود بهم کار بده. کارگاه حاج محمد خیلی کثیف بود و بوی براده اهن همه جا می اومد از براده اهن خیلی بدم میومد ولی برعکس از خاک اره ای که باهاش دست می شستن برای رفتن سیاهی از دست خیلی خوشم می اومد تنها چیزی بود که باعث حس آرامش تو اون کارگاه سرد میشد . ۴ روزی که پیش حاج محمد آزمایشی کار کردم زیاد باهام حرف نمیزد ولی چند تا چیز ازش فهمیده بودم مثل اینکه زن با ۳ تا پسر و ۱ دختر داره و مشغول ساخت خونه ای با ۴ واحد . همش داخل کارگاه گزارش ساخت خونه رو از پسراش می‌گرفت با هر آجری که به خونه اضافه میشد خوشحال میشد . از دستاش موقعی که بهم می خواست کار بادستگاه یاد بده بدبختی های زیادش و فهمیدم و احساس کردم دربرابر درد کاملا بی حس شده روی دستاش پر از رد زخم های به هم جوش خرده و نخورده بود دستش سیاه سیاه بود حتی خاک اره هم تمیزش نمیکرد از لای زخمای بازش خونی می اومد که سیاه بود ولی حاج محمد اصلا به زخم ها و کثیفی دستش یا خونی که از دستش می اومد توجهی نداشت حتی به براده‌آهن هایی که داخل دستش بود. همچنین فهمیدم که خیلی فرد مومنی این از قرآن خوندنش تو کارگاه و بستن کارگاه موقع اذان ظهر و شب بود که کارگاه و می بست و همه رو بیرون می کرد و در قفل میکرد از کسایی هم که تو اون تایم تعطیلی مثل من که به مسجد نمیومدن باهاش خیلی بدش می اومد منم فقط به خاطر مش رضا قبول کرده بود . ولی روز آخر آزمایشی بهم گفت : خوب دیگه کار با دستگاه تراش یاد گرفتی این کلید بگیر کلید کارگاه می تونی زودتر بیای و دیرتر بری شما باید ۱۵۰ تا از همون قطعه ای که تراش یاد گرفتی برای من بتراشی هروقت کار تراش ۱۵۰ تا تموم شد ۱۲۰۰ تومن بهت می دم کل پول آخرش میدم نیای وسطش بگی: که حساب کن تا همینجا می خوام برم .

کلید و گرفتم و ازش تشکر کردم .

حاج محمد : من اگه جات بودم این همه پولو خرج یه دختر نمی کردم حتی اگه میشناختمش .

گفتم : شما از کجا اینو می دونید ؟

حاج محمد : من حواسم به پول خودم هست که چجوری خرج میشه حتی اگه پول به کسی بدم باز حواسم هست که اون کس پولمو چجوری خرج می کنه، نه خودم پولمو خرج کار الکی می کنم نه میزارم کسی مثل تو با پولی که از من می گیره کاری کنه که خوب نباشه . برای همین از مش رضا پرسیدم پول برای چی می خوای اونم بهم گفت . راستش اگه به من بود که بهت کار نمی دادم همون روز اول که با لباسای تمیز وارد کارگاه شدی و شروع به کار کردی فهمیدم عقلت درست کار نمی کنه و فقط بخاطر مش رضا قبولت کردم .

نمی خواستم زیاد جوابشو بدم آخه خیلی بی اعصاب بود و همش فکر می کرد فقط خودش درست میگه ، ولی با این که اینارو می دونستم بهش گفتم : پولمو اگه خرج اون دختر کنم از این بهتره که مثل تو خرج ساخت یه خونه کنم . مطمئنم فقط آرزو داری خونتدساخته بشه تا بدی اجاره و دیگه نیای سر کار برای همیشه.

حاج محمد با صدای بلند گفت : کدوم خری این حرفو بهت زده من اصلا نمی خوام اونجا رو اجاره بدم من اینکارو فقط برای خانوادم دارم می کنم هر واحد اون خونه برای یکیراز پسران و یکیش برای خودم .

گفتم : ولی فکر نمی‌کنم اونا هم بخوان اونجا زندگی کنن . ( این حرف به این دلیل زدم که بد رفتاری حاج محمد با پسراش زیاد دیده بودم مثلا یکیش همون روز اول بود که که پسر دومش اومده بود پیشش انگار می خواست راضیش کنه که براش برن خاستگاری ولی حاج محمد محکم با دستش زد تو سر پسرش و گفت : چند بار بهت بگم تا وقتی که اون کره خر اول زن نگیره برای توی توله سگ خاستگاری نمیریم حتی اونم زن بگیره باز نمیزارم زنی بگیری که ازت بزرگتره. پسرش گفت : شاید داداش نخواد زن بگیره اصلا گناه من چیه ؟

حاج محمد : غلط کرده اون مغز تو سرش نیسن منکه عقلم خوب کار میکنه بزار از خدمت برگرده سال دیگه به زور زنش می دم ، کره خر تازه یادش افتاده بره خدمت . )

حاج محمد وقتی حرفمو شنید گفت : باید از خداشون هم باشه اونا عرضه خونهدخریدن ندارن که حتی اگه عرضشو داشته باشن غلط می کنن رو حرف من حرف بزنن تو هم برات بهتره دیگه چیزی نگی اگه می خوای کار کنی اینجا .

می خواستم بهش بگم آینده کارتو دارم میبینم جواب نمی ده انجام نده ولی چون عصبانی بود چیزی نگفتم .

البته اینو هم چند روز بعد اون روز از ۲ تا نکته فهمیدم که حاج محمد واقعا خانوادش دوست داره. چون یک چند روز بعد فهمیدم برای پسر دومش رفتن خاستگاری و دو حاج محمد می خواست ماشینم ازم بخره تا وقتی پسر اولش از سربازی اومد ماشینو بهش بده که ناراحت نشه ولی من قبول نکردم . اون روز وقتی به مغازم برای خواب برگشتم عقلم بهم گفت که باید بچسبم به کار حالا که کلید دارم دیگه باید زودتر برم و دیرتر از کارگاه برگردم ولی از درون احساس می‌کردم دلم برای از دور دیدن سوفیا همون شادی اندک و مسخره تنگ شده ولی در اخر تصمیم گرفتم حرف عقلم گوش بدم برای همین روز ها یکساعت زودتر یعنی ۷ صبح دم کارگاه بودم و شب تا ۱۱ مشغول کار با دستگاه تراش بودم علاوه کار با دستگاه باید کمک حاج محمد هم تو کارگاه میدادم.

نویسندهزردداستانکار
۳
۰
یاسین عبداقی
یاسین عبداقی
یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید