ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

غُر، قِرِ قُربانی‌ست!

شاید می‌بایست املای "قُربانی" این‌گونه می‌بود: "غُربانی".

چون رابطه‌ی تنگاتنگی بین غُر و قُربانی وجود دارد. در واقع اگر "غُربانی" درست بود دقیقا معنی کلمه کامل می‌شد.

غُر + بان + ی . یعنی کسی که از غُر نگهداری و پشتیبانی می‌کند. اما حالا که ظاهر کلمه این‌طور نیست به باطن و معنی آن می‌پردازیم.

در حقیقت غُرزدن مانند باقیِ ویژگی‌های آدمی هم رویِ روشن دارد و هم تاریک. اما از آنجایی‌که از رویِ تاریکِ این خصوصیت بیشتر استفاده شده این روی بیشتر معرف حضور حَضَرات است.

اما رویِ روشن آن مهجور واقع شده و اغلب از آن در مسیر سلامت بهره برده نمی‌شود. بخش روشن زمانی رخ می‌دهد که شخص از چیزی یا کسی برآشفته و دلتنگ و سردرگم است و چون سرِ نخِ ماجرا را گم کرده با غرزدن هر آنچه را در ذهنش هست یا از آن می‌گذرد به زبان می‌آوَرَد. این‌گونه‌است که شخصِ شنونده و یا حتی غرزننده در بین بیان افکار مغشوش و درهم می‌توانند راه‌حل مشکل را پیدا کند. اما این رویِ روشن حد و اندازه‌ای دارد که به محض حل مساله دیگر در کلام و لحن و حتی حالت فیزیکِ( Body Language ) فرد از بین می‌رود.

ولی رویِ تاریک آن در دو صورت نگران‌کننده می‌شود. یکی وقتی‌ست که شخص مدام در ذهنش به غرزدن مشغول است که این شیوه در طولانی‌مدت خطرناک است و باعث وسواس فکری و اعتیاد به غرزدن در خفا می‌شود. چون کسی چیزی نمی‌شنود شخص خیال می‌کند امنیت برقرار است و درین کار زیاده‌روی می‌کند. البته این غرِ ذهنی بیشتر زمانی اتفاق می‌افتد که شخص برای بیان سرگردانی‌اش وقت و فردِ امین پیدا نمی‌کند. یا این‌که از بیان آنچه در ذهن دارد شرم دارد و خجالت می‌کشد و یا فکر می‌کند این موضوع چندان اهمیتی ندارد که بیان شود و یا این‌که برای آن راه‌حلی وجود ندارد. پس بیرون ریخته نشود بهتر است تا این‌که با بیان آن هم بی‌اعتبار شود و هم چون برملا شده باری که از دوشش کم نمی‌کند مثل غُل و زنجیری هم تا ابد به دست و پایش آویزان خواهد ماند.

اما شِقِّ خطرناک‌تر از غرِ خَفیه، این است که این فعل به سَبْکی در زندگی شخص تبدیل می‌شود. درین صورت بیچارگی از در و دیوار می‌بارد. چون فرد غرغرو همیشه باید برای غرزدن موردی توی دست و بالش داشته باشد. بعد از مدتی دیگر مهم نیست چه مواهبی در زندگی‌اش وجود دارند چون او طالب موهبت نیست. بعضی افراد وقتی شکر نعمت هم می‌کنند چنان با طلبکاری می‌گویند که انگار می‌خواهند خدا را شرمنده کنند. "دیدی تو به من نبخشیدی اما من کریم‌تر و رحیم‌تر از توام. یاد بگیر ازین بنده‌ی سراپا تقصیر!"

فرد قربانی بعد از مدتی چنان مهارت کسب می‌کند که می‌فهمد با کی و کِی و کجا غُر بزند که خریدار داشته باشد. او مدام در حال جمع کردن زخمی‌هایی از جنس خودش است تا قبیله‌ی قربانی‌ها را هرچه بیشتر گسترش دهند. یکی غر بزند و تعداد زیادی دست و جیغ و هورا به آسمان بروند. حالِ این فضا خیلی بیشتر از زمانی‌ست که او بگوید و شنونده‌اش سعی در رفع مشکل و کمک به بهبود حال او کند. مَسنَد قربانی می‌تواند جایگاه افراد متفاوتی باشد. از هنرمند نامی گرفته که خود را در آثارش مقهور جامعه و مردم قدرنشناس نشان می‌دهد تا فردی بی‌نام و نشانِ از همه‌جا رانده شده که دستش را جلوی هر کسی دراز می‌کند. بدیِ این کرسی این است که هرکه بر آن تکیه زد تکان‌دادنش کار حضرت فیل هم نیست.

اما غرغروهای معمولی هم طرفدار کم ندارند. آنها با مظلوم‌نمایی و ناله‌کردن‌های هر روزه و رنگ و لعاب‌دادن به بلاهای مهلکی که در گذشته و حال گریبان‌شان را گرفته‌اند و رهایشان نمی‌کنند ارتباط‌های مختلف می‌سازند. بیشتر آنها نمی‌دانند با این دلسوزْ جمع‌کردن‌ها دارند چه بلایی بر سر خودشان و متعلقان‌شان می‌آورند.

آنهایی که ادعای فهم و درک بیشتری دارند غرزدن را با عنوان "اعتراض" به وضع حال و زندگی‌شان به خورد خودشان و بقیه می‌دهند و نشانه‌ی این افراد این است که یا کلا دُم به تله نمی‌دهند و فقط از دور پارس می‌کنند یا آن‌قدر جوگیر و متوهم می‌شوند که تاوان سنگینی بابت حرکات احساسی و انتحاری خود می‌دهند.

نشانه‌ی بارز شخص قربانی، عمل‌نکردن در راستای کاری‌ست که نسبت به آن معترض است اما این شخص لزوما آدم بی‌کار و تن‌پروری نیست. کارهای زیادی انجام می‌دهد اما هیچکدام در رفع مشکل اصلی کاربرد ندارند. مثال آن، شخصی‌ست که به همه توصیه می‌کند برای حل مشکل‌شان کمک بگیرند اما خودش نه‌تنها کمک نمی‌گیرد بلکه اگر کسی هم برای کمک پیش‌قدم شود کمکش را به ده‌ها روش رد می‌کند و در آخر هم برای این‌که دیگر کسی مزاحم غرزدن‌هایش نشود می‌گوید: "من همینم"یا"شانس منه".

اما اگر کسی بخواهد بازی‌اش را برهم بزند و دیگر مخاطب ناله‌هایش نباشد او شیوه‌ی زَنجَموره‌هایش را تغییر می‌دهد. او در کلامش"خدا" را وجه‌المصالحه قرار می‌دهد اما در عمل به وضوح دیده می‌شود که خدا هیچ جایی در زندگی‌اش ندارد.

چون غرزدن‌ها که همه از ترس می‌آیند همچنان پابرجایند و ترس هم که نشانه‌ی شِرک است.

همه‌ی این گفته‌ها نفیِ زخم‌های قربانی نیست. صدالبته که او زخم‌خورده اما همان‌طور که قرار نیست هیچ‌کس در زندگی‌اش هرگز زخمی نشود همان‌قدر هم قرار نیست هیچ زخمی بدون مرهم و درمان باقی بمانَد. چون زخم‌ها نه‌تنها بخشی از فرایند رشد که درمان‌شان قسمت بزرگی از بلوغ بشرند.

درین مسیر پر فراز و نشیب از تمامی انسان‌های زخم‌برداشته عده‌ای مسند قربانی را برمی‌گزینند و عده‌ای مَسلَک قهرمانی را. برخی در زخم خود خانه می‌سازند و ماندگار می‌شوند و در عفونت آن می‌پوسند. برخی نیز با دَمی بیتوته در معبدِ جراحت‌شان خود را در خون آن تطهیر می‌کنند و مسیر زندگی‌شان را بالغانه ادامه می‌دهند.

اگر نگاهی اجمالی به اطراف خود بیندازیم از معاشرین‌مان تا آدم‌های اسم و رسم‌دار معروف، افراد بااستعداد و توانای زیادی را می‌توانیم لیست کنیم که بعد از شکوفایی در مقطعی و یا با داشتن امکاناتی در خور توجه چگونه از هم پاشیدند و یا متوقف شدند و به مرور عقب‌گرد کردند. اگر دقت کرده باشید با هربار رودررویی با این اشخاص دیگر دوست نداریم تا مدتی طولانی با آنها برخورد داشته باشیم. چون بسیار افراد تلخ و سمی و حوصله‌سربری هستند. کلمات‌شان سنگین و تیز و یا آبکی و پُر از آه و ناله و شکایت است. اغلبِ این افراد زیادی وقت دارند و فقط کافی‌ست جایی که راه فرار ندارید گیرتان بیندازند. مثل عنکبوت چنان آرام و با طمانینه به روان‌تان می‌خزند که لازم نیست از سمّ کلام‌شان جان به جان‌آفرین تسلیم کنید بلکه از فشار اجبار محیط و هم‌نشینی با شخصی با این گستره‌ی انرژی منفی خودبخود راضی می‌شوید هرچه زودتر به ملک‌الموت جواب مثبت بدهید تا دیگر با تزریق ذره‌ذره زهر غرها دچار مرگ تدریجی نشوید.

بعد از مدتی که این غرغروهای پیشرفته و کاربلد با غرهایشان قِر دادند و تک‌تازی کردند با وجودی‌که دور و برشان با قبیله‌ی لَت و پارها شلوغ است؛ به آدم‌های بسیار تنها و منزوی در درون تبدیل می‌شوند که این تنهایی وقت و بی‌وقت آنها را از درون می‌جود تا تمام شوند. چون غرزدن مثل هر ویژگی دیگری مدام مثل خودش را تولید می‌کند. شخص قربانی فقط از دنیای بیرون طلبکار نیست بلکه از خودش بیش از همه طلب دارد و حسابی در درون مغزش خودش را به رگبار غر و سرزنش می‌بندد. غر هم مثل هر چیز دیگر طمع می‌آورد. هرقدر تکرار شود تولیدش به توان می‌رسد و فرد قربانی هر روز تشنه‌تر و حریص‌تر می‌شود.

حتما سراغ دارید افراد موفق واقعی که حال‌شان با شکست و پیروزی خوب است حتی با وجود چالش‌های مختلف نه از کسی طلبی دارند و نه فرصت طمعی. آنها به جای حرف‌زدن عمل می‌کنند و می‌دانند اگر وقت عمل هم نباشد خودِ صبوری هم کم عملی نیست.

بیش‌باد قهرمانانی بدین‌گونه🫷🫸

قربانیقهرمانزخمخودشناسیسلامت روان
۷
۰
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید