چه فرقی است میان ظلم با ظلم؟ چه فرقی است ظلمی که من میکنم و ظلمی که شما میکنید؟ پس چرا شما خود را مظلوم میپندارید و من ظالم؟ نمیبینید؟ نمیفهمید؟ چرا؟ چرا؟.... تمام این چراها مثل اسید اندرونم را میجود. کدام درون؟ کدام وجود؟ مگر چیزی هم مانده؟
خانه تنها متشکل از دو اتاق بود. نه توالت. نه آشپزخانه. نه حال.
با یک در تیرهی کهنه این دو اتاق به هم مرتبط میشدند.
مبلهای قهوهای با دستههای سیاه، کنار در، به دیوارهای سفید اتاق چسبیده بودند. یک کاناپه هم در آن سوی دیگر به ته مبل چسبیده بود. اتاقی تاریک، اما گاهی چراغ زنبوری اتاق را روشن میساخت. چرا که اتاق عاری از پنجره بود. سمت چپ در، میزی بود که بر رویش قلم، دوات و چند ورق برگهی زرد قرار داشت.
مدام برایم سوال میشد که پشت در چیست؟ کیست؟ از روزنهی زیر در هیچ دیده نمیشد. قدم میزدم و مقابل در وا میایستادم. خیره به در میگفتم «چیست؟ کیست؟ اصلاً کسی هست؟»
نبود. یا اگر بود، نمیدیدمش.
ناگهان. صدای «خش، خش» برگهای را شنیدم. زیر در سر خورد. برگهای مچاله شده بود. باز کردم. از کجا آمده بود؟ چرا آمده بود؟ خواندم. خط اول نوشته بود: «بنویس». چه را؟ و دیگر هیچ چیز ننوشته بود. هیچ.
به خود میگفتم «حرفی برای زدن دارم؟ ندارم؟ و اگر دارم، چه چیز باید بنویسم؟»
آنقدر حرف برای گفتن داشتم که هیچ نمیدانستم.
از چه بنویسم؟ از طلوع آتشین خورشید که چشم را میسوزاند؟ از له شدن برف؟ آب شدنش زیر پا؟ شاید هم از چکه شدن باران و برخوردش بر آسفالتهای سخت خیابان؟
اما اینها چه هستند؟ تنها در کتابها خواندهام. ندیدم. نشنیدم. پس چه چیز بنویسم؟
نعره درآمد «بنویس». در بود؟ نه نبود. او بود. اما او که بود؟
گفتم «چه چیز بنویسم؟»
«خودت را.»
من؟ من که ام؟ همه چیز را به من دادند. آب دادند. نان دادند. خیال دادند. همه چیز. اما خودم را نه. ظلم کردم. ظلم دیدم.
من که ام؟ اصلاً وجود دارم؟
گفت «اگر ننویسی، نیستی.»
قلم را بلند کردم. در دستانم یخ زد. هر چه کردم جدا نشد... گویی جزئی از تنم بود. جانم بود. نوشتم «من».
قلم روی برگه سر میخورد و زردی ورق بدل به سیاه میشد. در دوات فرو میبردم و مینوشتم و باز فرو میبردم.
«من... من هیچ چیز ندیدم. آبادی، آبان را. مهر، ماه مهر را. بهشت، اردیبهشت را. دوست داشتن خویش را.»
لحظهای سکوت کرد و به آرامی، انگار که دم گوشم بگوید، گفت «ندیدهای؟ تصور کن. نشنیدهای؟ خیال کن که شنیدهای.»
نوشتم «قدم زدن هنگام طلوع آفتاب تابناک چه حسی دارد؟ وزیدن نسیمی که بوی گلها را به مشام برساند چه حسی دارد؟ نگاه کردن به فراخی آسمان چه؟ دیدن ابرهایی که لباس تن فرشتگان است. ابرهایی کشآمده تا ابدیت. چه حسی دارد؟ دانههای برف که زمین را فرشی سفید میسازد. احساس میکنم. هیچ.»
قلم از دستم سر خورد و روی زمین فرو افتاد. دستان لرزانم را بر روی میز گذاشتم. قلبم تند تند بر سینهام میکوبید و صدایش در گوشم میپیچید. صدایی از درون که هیچ کس نمیشنود. نمیخواهند که بشنود.
با تمسخر فریاد زدم «خیال کنم؟ تصور کنم؟ چه مزخرفاتی.»
به سختی برخاستم. تمام این افکار در سرم جولان میدادند. ناگهان روی دیوار در آن سفیدی مطلق، نوری دیدم. نور چه بود؟ برایم مسلم بود که نور چراغ زنبوری نبوده. پس چه بود؟ به سرعت به سویش خیز برداشتم. دستم را بر نور گذاشتم. گویی لمسش میکردم. انگار نور را در مشتم داشتم. صدای باز شدن در آمد. رویم را برگرداندم. نور را رها کردم. با قدمهایی سست به طرف در حرکت کردم. رفتم. رفتم. رسیدم. همان اتاق. همان میز. همان چراغ زنبوری. اما هیچ کس را نیافتم. روی برگه همان چیزها نوشته شده بود. همه چیز عین هم بود. برگشتم. تمام این مدتها این سوال که پشت در چیست؟ کیست؟ در ضمیرم رقصان بود. اما دیگر به هیچ فکر نمیکردم. بازگشتم به اتاق خودم. سیاهی نور را بلعیده بود. اصلاً نوری وجود داشت؟ نداشت.