تمام آدمها از جایی به بعد میفهمند که این دنیا دیگر چیزی برای عرضه به آنها ندارد.
اما من از همان اول میدانستم؛
از همان روزی که متولد شدم.
معمولاً آدمهایی که همهی مسیر را طی کردهاند و به این نقطه از زندگی رسیدهاند،
دیگر چیزی جز یک مرگ آرامشبخش برایشان مهم نیست.
اما من با همین نقطه به دنیا آمدم
نقطهای که برای خیلیها کوچک است
همین نقطه
همین نقطه ی کوچک
هر لحظه از زندگی
به من یادآوری میکند که زندگی
چیزی برای عرضه به من ندارد.
این تفاوت کوچکی نیست.
یکی با امید وارد دنیا میشود
و با مرگی آرام از آن بیرون میرود.
و یکی مثل من،
تمام زندگیاش
مرگی آرام است.
دنیا برای من شبیه سنگ قبرم است؛
تاریکی،
سکوت مطلق،
و آرامشی شبیه مرگ.
امید، آرزو، رؤیا، احساس
و چیزهایی از این جنس،
ناشناختههایی هستند
که هرگز فرصت کشفشان را نداشتم.
من فقط توانستم
متن سنگ قبرم را
خودم بنویسم.
همین.
آدمها—چه زنده، چه مرده—
برای هم اهمیتی ندارند.
آنها فقط میخواهند
حرف خودشان را بزنند
و بعد راهشان را بکشند و بروند.
برای همین
روی سنگ قبرم نوشتم:«اینجا مردهای خوابیده است.
لطفاً سکوت کنید و به حریم شخصی مرده احترام بگذارید.»
دلم نمیخواهد به حرفهایشان گوش بدهم؛
چون آنها هم
دلشان نمیخواهد
به حرفهای من گوش بدهند.
چه کسی دوست دارد
به حرفهای یک مرده گوش کند؟
اگر سکوت کنند،
میتوانند بشنوند
که غیر از صدای خودشان
صداهای دیگری هم وجود دارد.
اما گوشهایشان
فقط برای صدای خودشان ساخته شده؛
چون همیشه
در حال حرف زدناند.
هیچوقت
یک آدم مرده
نمیتواند یک آدم زنده را درک کند
و یک آدم زنده
نمیتواند یک آدم مرده را.
اما برای من
همهچیز فرق دارد.
آدمها دوست دارند
فقط چیزی را باور کنند
که میبینند و میشنوند.
هر چیزی غیر از آن
یا غیرممکن است
یا غیرواقعی.
برای آنها
همهچیز یا سیاه است یا سفید،
یا زندهای یا مرده.
چیزی بین اینها وجود ندارد.
برای همین
من هم
همان چیزی را به آنها میدهم
که میخواهند ببینند و بشنوند.
برای آنها
من فقط
یک آدم مردهام.
اما من
نه کاملاً مردهام
نه کاملاً زنده،
نه کاملاً سفید
نه کاملاً سیاه.
من
یک بانوی خاکستریام.