گاهی آدمها را زود قضاوت میکنیم.
کافی است تصمیمی اشتباه بگیرند، دروغی بگویند، خیانتی کنند یا دلِ کسی را بشکنند؛
آنوقت، با خیال راحت میگوییم:
«او انسان بدی بود.»
اما کمتر کسی میپرسد...
پیش از آن تصمیم، او چند سال با ترس زندگی کرده بود؟
چند بار مجبور شده بود میان بد و بدتر، یکی را انتخاب کند؟
چند بار یاد گرفته بود برای زنده ماندن، احساساتش را دفن کند؟
هیچکس از آنها نمیپرسد:
«چه بر سرت آمد؟»
همه فقط میپرسند:
«چرا این کار را کردی؟»
ترس، همیشه مرگ نیست.
گاهی ترس، قضاوت شدن است.
گاهی طرد شدن.
گاهی از دست دادنِ کسی که دوستش داری.
گاهی شکست.
گاهی تنهایی.
و گاهی، زندگی در جهانی که برای هر اشتباه، مجازاتی بزرگ در نظر گرفته است.
شاید تلخترین حقیقت همین باشد...
بعضی آدمها آنقدر در ترس زندگی میکنند که یک روز، دیگر خودشان تصمیم نمیگیرند؛
این ترس است که به جای آنها انتخاب میکند.
من نمیتوانم همه را ببخشم.
اما دیگر هم نمیتوانم به سادگی قضاوتشان کنم.
چون میدانم گاهی انسان، محصول انتخابهایش نیست...
محصولِ دنیایی است که سالها به او آموخته چگونه فقط زنده بماند، اما هرگز به او نیاموخت چگونه آزاد زندگی کند.