دختر روی تختش نشسته بود، گوشی در دستش بود و دوباره آهنگی غمگین پخش میشد. صدای ملایم اما پر از خشم و درد پسر در آهنگ، قلبش را به لرزه میانداخت. میدانست او هنوز عاشق است، اما نحوهی ابراز عشقش، هر بار او را زخمیتر میکرد.
چند ماه قبل، دختر پیام داده بود و نوشته بود:
> «تو اون موقع فقط به فکر خودت بودی. من حتی اون موقع هم به فکر تو بودم، میخواستم خودمو از زندگیم حذف کنم ولی تو رو از زندگیم حذف کنم بهتره.»
پسر جواب نداده بود. سکوت او دختر را هم میترساند و هم خسته میکرد. او میدانست اگر حرف نزند، درد فقط انباشته میشود. اما هر بار که میخواست تایپ کند، دستش میلرزید، قلبش تند میزد و کلمات در ذهنش به آشوب میافتادند.
حالا، پسر دوباره برگشته بود، اما این بار با آهنگهای خشن. آهنگها انگار او را محکوم میکردند: «تو دختر بدی بودی، به من خیانت کردی.»
دختر نگاهش را از گوشی برداشت و در اتاق قدم زد. هیچ پاسخی نداد، سکوت کرد. اما سکوت او دیگر فرار نبود؛ سکوتی بود پر از فهمیدنِ خودش، پر از آگاهی که نمیتواند دوباره خود را در چرخهی آسیب و قضاوت فرو ببرد.
او میدانست عشق واقعی فقط دوست داشتن نیست. عشق واقعی این است که بتوانند کنار همدیگر آزادتر، آرامتر و قویتر شوند.
اما اگر هیچکدام نتوانند با صداقت و شفافیت حرف بزنند، هیچ آزادی و آرامشی نخواهد بود، فقط چرخهای از سوءتفاهم، خشم و درد ادامه پیدا میکند.
دختر نشست، گوشی را کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید. تصمیم گرفت که قبل از هر چیز، خودش را نجات دهد. خودش را از ترسها، فشارها و قفسهایی که نه از دست پسر، بلکه از دست زندگی و خانواده بر او تحمیل شده بود، آزاد کند.
شاید روزی، اگر پسر واقعاً عاشق بود، آنقدر بالغ شود که بدون اتهام و خشم، بتواند درد دختر را بشنود. و شاید روزی، دختر دوباره انتخاب کند که با او حرف بزند.
اما امروز، او تصمیم گرفت اول خودش را بشناسد، خودش را تقویت کند و زندگی خودش را بسازد.
و این، اولین قدم واقعی برای عشق سالم بود.