ویرگول
ورودثبت نام
هانیه براتی
هانیه براتیسلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
هانیه براتی
هانیه براتی
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

در این چند ماه...

در این چند ماه، بیشتر از تمام سال‌های زندگی‌ام به عقب نگاه کردم.

نه برای اینکه کسی را پیدا کنم و مقصر بدانم.

نه برای اینکه چیزی را به گذشته برگردانم.

فقط می‌خواستم بفهمم چرا هر بار که زندگی کمی سخت می‌شود، بخشی از من تصمیم می‌گیرد همه چیز را رها کند و برود.

سال‌ها فکر می‌کردم مشکل از آدم‌هاست.

از دوست‌هایی که مرا درک نمی‌کنند.

از رابطه‌هایی که آن‌طور که باید پیش نمی‌روند.

از موقعیت‌هایی که به اندازه‌ی کافی خوب نیستند.

اما هرچه بیشتر نگاه کردم، بیشتر فهمیدم این داستان خیلی قدیمی‌تر از همه‌ی آن‌هاست.

من همیشه بلد بودم شروع کنم.

با شوق.

با امید.

با هزار رؤیا برای آینده.

اما چیزی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم، ماندن بود.

هر وقت اضطراب به سراغم می‌آمد، می‌رفتم.

هر وقت احساس می‌کردم دیده نمی‌شوم، می‌رفتم.

هر وقت می‌ترسیدم که برای کسی مهم نباشم، می‌رفتم.

و عجیب اینجاست که هر بار بعد از رفتن، برای مدتی احساس آرامش می‌کردم.

انگار از زیر باری سنگین بیرون آمده باشم.

اما آن آرامش هیچ‌وقت دوام نداشت.

بعد از آن فقط یک سؤال می‌ماند:

«باز هم چرا نتوانستم بمانم؟»

سال‌ها فکر می‌کردم از آدم‌ها فرار می‌کنم.

امروز می‌فهمم بیشتر از احساساتی فرار می‌کردم که تحمل کردنشان را بلد نبودم.

از ترس.

از اضطراب.

از احساس نادیده گرفته شدن.

از این فکر که شاید به اندازه‌ای که دوست دارم، برای دیگران مهم نباشم.

و شاید دردناک‌ترین کشف این چند ماه همین بود؛

اینکه بسیاری از چیزهایی که از دست دادم، به این خاطر نبود که نمی‌خواستمشان.

به این خاطر بود که ترسیده بودم.

حالا برای اولین بار به جای اینکه از خودم عصبانی باشم، دلم برای آن دختر می‌سوزد.

دختری که هیچ‌وقت کسی به او یاد نداد با ترس‌هایش چه کند.

دختری که فکر می‌کرد رفتن، او را نجات می‌دهد.

و نمی‌دانست بعضی چیزها را هر چقدر هم دور بیندازی، باز با خودت حمل می‌کنی.

شاید تمام این ماه‌ها قرار نبود چیزی را به من برگردانند.

شاید قرار بود چیزی را به من نشان دهند.

اینکه بزرگ‌ترین نبرد زندگی من با آدم‌ها نبود.

با خودِ ترسیده‌ی من بود.

و برای اولین بار، به جای فرار کردن، می‌خواهم کنارش بنشینم و حرفش را بشنوم.

دلنوشتهتجربه شخصیخودشناسیرشد فردیاحساسات
۰
۰
هانیه براتی
هانیه براتی
سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید