ویرگول
ورودثبت نام
هانیه براتی
هانیه براتیسلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
هانیه براتی
هانیه براتی
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

راهروی درهای بسته

من سال‌ها

درهایی را بستم

و چراغ‌هایی را خاموش کردم

بی‌آنکه بفهمم

پشت هر در

چیزی می‌مانَد

که با خاموشی

تمام نمی‌شود.

فکر می‌کردم

بستن

پایان است.

اما نبود.

روزی

کلیدی در دستم افتاد

که مرا برگرداند

به یک در قدیمی.

بازش کردم

و پشت آن

راهرویی بود

پر از درهای بسته

پر از تاریکی‌های نیمه‌جان

و «من»هایی

که جا مانده بودند.

هر دری که باز می‌شود

چراغی روشن می‌شود

و هر چراغ

چیزی از گذشته را

زنده‌تر می‌کند.

انگار

سال‌ها فقط گذشته‌ام

بی‌آنکه در آن‌ها زندگی کنم.

بی‌آنکه بفهمم

چقدر آرام

از خودم عبور کرده‌ام.

حالا برگشته‌ام

نه برای ادامه دادن

برای ترمیم.

برای روبه‌رو شدن

با چیزهایی

که سال‌ها ندیدم.

اما درد

فقط در بازگشت نیست

درد

در فهمِ دیرهنگام است؛

در اینکه می‌بینی

زمان

بی‌صدا

از میان انگشتانت رد شده

و تو

فقط نگاهش کرده‌ای.

می‌ترسم

وقتی آخرین در باز شود

و آخرین چراغ روشن شود

کلیدی برای بازگشت به اکنون نداشته باشم.

دلنوشتهمتن ادبیگذشتهاکنون
۰
۰
هانیه براتی
هانیه براتی
سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید