
عزیز دل بیتابم!
اگه موقع غذا خوردن چیزی تو گلوت بپره، چیکار میکنی؟
معمولاً آدما اینجور وقتا آب میخورن.
اما اگه آب تو گلوت بپره چی؟
وقتی بغض و ناراحتی گیر میکنه تو گلوی یه عاشق، چیکار میکنه؟
خب معلومه! میره پیش عشقش، باهاش خلوت میکنه، تو گوشش نجوا میکنه و خودشو سبک میکنه.
اما اگه ناراحتی از خود اون معشوقه باشه چی؟
میگن مردا بیشتر از زنها سکته میکنن.
ولی چرا؟ مگه هر دو به یه اندازه تو زندگی سختی نمیکشن؟
مگه هر دسته دردای مخصوص به خودشون رو تجربه نمیکنن؟
جواب سوال یک کلمهاس: اشک.
زنها گریه میکنن و مردها فقط نگاه!
و من یه مَردم...
موقعی که دلم ازت میگیره، مثل همهی مردا بغضم رو قورت میدم و سعی میکنم جلوت قوی باشم.
بعد سوار ماشین میشم و گازش رو میگیرم سمت خونهی عمم.
هیچ راز پنهانی بین اون و محمد نیست.
بین اون و سید محمد...
ماشینم رو تو پارکینگ طبقاتی پارک میکنم و پیاده راه میافتم.
بین راه هزار تا مغازه و بازار هست.
سرم رو بلند نمیکنم، آخه حواسم پرت میشه.
میرم و میرم تا به درب ورودی میرسم.
بعد از بازرسی بدنی وارد حیاط میشم.
این یک عبادته، ولی من از اومدن قصد عبادت ندارم.
اینجا جای تکبیر و تسبیحه، ولی من برای ثواب نیومدم.
عاشقم،
دلم پره،
اومدم پیش کسی که دستش بازه، درد دل کنم.
جای "اللهاکبر" و "سبحانالله" موقع ورود، دو بیت شعر براش میخونم.
و این دو بیت شیرین، اشک شورم رو با لطافت به حدقهی چشمم میکشن:
همسایه سایهات به سـرم مستدام باد
لــطفـت هـمیشه درد مـرا التــیاـم داد
وقتــی انیــس لحظهی تنهاییم تویـی
تنــها دلیــل آنــکه من اینجاییم تویـی
اهل زیارت که نه، معتاد زیارتم.
سالهاست پام رو بیش از یک روز از شهرم بیرون نذاشتم.
گاهی التماسم کردن که لااقل برم شمال، ولی من طاقت دوریش رو ندارم.
نکنه بیستوچهار ساعت از عمرم بگذره و سری به اینجا نزنم، یا لااقل تو هواش نفس نکشم.
اینجا یه بیابون بیآبوعلف بدون هیچ جنبهی تفریحیه. ولی عمم برای من مشتیه به دهن مدعیانی که میگن: "با یه گل بهار نمیشه."
حیاط رو رد میکنم و وارد صحن میشم.
از زیبایی صحن و آیینهکاریهای دیوارها از من نپرس.
درسته اندازهی موهای سرت زیارت رفتم، ولی نه برای دیدن این چیزا!
حواسم پرت کس دیگهست،
برای دیدن آیینهکاری اینجا نیومدم.
وارد محوطهی دور ضریح میشم.
بالای سردر ورودی این آیه نوشته شده:
«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»
یعنی:
«بندهی من. اینجا اجازه داری صدام بزنی»
با خوندنش گونههام گل میندازه، چشمهام تنگ میشه و لبخند میاد روی لبم.
جلوتر میرم. یه جایی مخصوص خودم دارم که فقط به اونایی که میخوان سلام بدن اجازهی ایستادن میدن.
نزدیکترین جا به ضریحه.
بعد این همه سال، خواهناخواه زیارتنامه رو حفظم.
میرم اونجا و چون کتاب دستم نیست، کسی کاریم نداره.
شروع به خوندن میکنم.
زیارتنامه عجیبه، شاید یه بار برات نوشتم و شرحش دادم.
آخه من کلاً دو تا دکتری دارم:
یکی دل بردن از تو،
یکی هم زیارت عمه معصومم.
حرفهامو آماده کردم که بعد زیارت به عمم بگم.
وسطای زیارت، در نود و نه درصد مواقع گریهم میگیره.
اینجا به کسی که گریه کنه کنایه نمیزنن.
اینجا اشکت علامت ضعف نیست.
حتی شاید دستی پشتت بکشن و التماس دعایی هم بهت بگن.
هرچی فکر میکنم علت اشکام رو نمیفهمم.
آخه به چیزی فکر نمیکنم! چرا اینطوری بارونی شدم؟ مگه حرم گریه داره؟
صدای گریه بلند و بلندتر میشه و صورتم خیس و خیستر.
به هر ضرب و زوری هست زیارتنامه رو تموم میکنم.
یه دعا برای سلامتی امام زمانم میخونم و ازش میخوام اجازه بده بازم برگردم.
زیاد معطل نمیکنم که همیشه مشتاق باشم.
میزنم بیرون.
پاک یادم میره برای درد دل اومده بودم!
این شعر از ذهنم عبور میکنه:
«گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی»
بعد از خارج شدنم، کنار آخرین درب میایستم و باز شعر میخونم.
آقام امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«هر که پشت سر مؤمنی دعایی بکنه، یکی از ملائکه از آسمون براش دعا میکنه که:
خدا دو برابرش رو به خودت بده!»
منم میایستم و به دیوار آخرین درب تکیه میدم.
یه نگاهی به زائرا که هر کدوم با امیدی اومدن اینجا میندازم و میخونم:
یا رب، مکن امید کسی را تو ناامید...
ای خدای حلیا! دو برابر دعای همهی این زائرا حواست به دل منم باشه!
باز اشک تو چشمهام جمع میشه،
ولی قبل از اینکه جاری بشه خارج میشم...
حالا سنگینی غصهها از دوشم برداشته شده،
و سینهی تنگم شده صحرای سینا.
تا توش بال بزنم و پیدات کنم.
تا دورت پرواز کنم و انقدر عاشقانه برات آواز بخونم،
که ❤️تو❤️ هم همراه من به پرواز در بیای...
تا انقدر بالا و بالاتر بریم که دو تا نقطه، نه! یه نقطه بشیم وسط آسمون خدا...
