
عکس بالا مربوط به قلهی دیروزم بود، نقطهی اوج دیروزم که متاسفانه کیفیت گوشیم اجازه نداد خیلی اوج و زیباییش را شکار و حفظ کنم و بعد با شما به اشتراک بگذارم و از شما چه پنهون که تازه همین عکس رو هم کمی ادیت کردم تا جان بگیرد! خلاصه که دیدن ماه زرد و قلنبه و نزدیک به زمین و آسمان و رنگ های با شکوهش به وقت غروب، واقعا به من بی جان، امید داد و باعث شد حس کنم انقدر هام این دنیا برایمان خالی و بی پناه نیست!
قلهی امروزم، هم اینجاست :

چارم بگی که با خواهر کوچیکه وقتی یه هو فهمید روز معلم است برای معلم کلاس زبانش با هر متریالی که این بچه از قبل داشت، وسط کلاس های انلاینش سر هم کردیم! یک جور هایی واقعا هنر و صبوریی که در حین و به انگیزه خلقش دارم، همیشه کارهای عجیب اما قشنگی با روحم میکند!
و خلاصه که بعد این همه مدت مردگی، این یکی دو روز کمی احساس زندگی درونم جریان پیدا کرد، حالا هرچند که همه چیز آن بیرون با زندگی دشمن باشد!