● دیروز.
هنوز، سر شب نشده ولی، چنان خستگی سرم را سنگین کرده که نگو و نپرس. جایی میان ابرو هایم تیر میکشد و خوب میدانم خسته شده ام. از فکر و خیال متنفرم. متنفرم از کتابی که جلویم باز است و نمیخوانمش. لعنت به همه چیز، حتی فکر تمرکز کوتاهی هم روحم را به خاک و خون میکشد. لحظه ای از خیال فارغ نمیشوم. صفحه ها سفیدند و ذهن من سیاه، تمام برگه ها خالی ولی وجود من پر از خط است. خط های موازی.
وقت هایی که شعر و نقاشی هم نجات نمی دهد، میفهمم بدجوری دیوانه شده ام. الان از مرزش گذشته ام، پر از خطم، پر از مرز، لحظه ای شاد و لحظه ای پر از غم. سردرد، سردرد، سردرد.
فرصت آرام شدن نیست. باید پیاده بدوم. وقت زیادی نیست، چشم برهم بزنم تمام است. اما نمیشود. بدجور سنگین شده است دست و پاهای زنجیر شده ام. فرصت آرام شدن هم باشد، این دیار، دیار آرام شدن نیست...

● امروز.
کتاب را جلویم باز میکنم، به امید چند کلمه خواندن. نمیشود و باز سرم میرود به فکر، به چهچهی بلبلی بی خیال و باز برمیگردم به تست های نزده. سرم سنگین است.
یک دور از رو میخوانم. آزمون و خطا طور. انگار ذهنم را مجبور کرده باشم. چشم که میبندم، یک کلمه هم به خاطر نمیاورم. لعنت میفرستم و لیوان چای را سر میکشم به امید تازه شدن مغز خسته ام.
سرفه امانم نمی دهد. میفهمم ده دقیقه است که یک پاراگراف را صد بار خوانده ام.
● نصفه شب.
دلتنگت میشوم. پشت چشمان محوم، دوری میبینم و دوری. جان به لب شده ایم هردو. در این دوری، در این همه رنج. حق هم میدهم. با اینکه زیاد می اندیشم، خاطره ها دورند هنوز. جز خواب رفتن چاره نمی یابم. خواب رفتن و دیدن خواب گذشته. دیدن خوابی که خاطرات را تازه کند شاید...
دیدن خواب از زمانی که همه چیز طور دیگری بود: من، تو، این روزها.
پ.ن: یه شرح حال موقتی...:)