
در تمام جهانی که من باشم، سراسر صدای جیرجیرک می آید.
و شفیره ای، دوسه روزه، آواز نخوانده پا به سن می گذارد.
و پروانه های رنگین، ابریشمین، که برای ابد در پیله ها خفته اند.
در رکود مرداب من، قورباغه ها بلند و بی پروا می خوانند... صدایشان پا به نیمه شب می گذارد.
هیهات! شب از نیمه می گذرد.
در جهش نبض رگ هایم، ماده آهویی پیشانی تکیه داده به لوله های داغ تفنگ...
و تفنگ، بی امان پر از نیستی ست!
در پس پریشانی دوچشمم اما، دخترکی ایستاده.
در سرش رهایی ست. بر گودی استخوان کتف هایش یک جفت بال.
بالهایی در سودای آینده. بال هایی که خو گرفته اند به آسمان!
و در پر های بریده من، فقط آخرین نفس های حسرت پرواز است... و بس.
در نگاهش دگرگونی ست، گونه گونی، در نور چشمانش یک تحول! سکوت یک تغییر؛
و بر سرخی گونه هایش باغ سیب روییده، از جنس سیب ممنوعه و از جنس رویایی که خون بهای گیسوان بریده اوست، شاید.
گیسوانی از جنس نغمه و بی تب و تابی یک روزگار.
"عاقبت یک روز تجلی وطنت میشوی." رویا فروش پیر می گفت.
و قامت بلند این دخترک نجوا گونه، تجلی من است، تجلی آرزوی خفته در چشمان تو سرزمینم! و منِ تو.
میهن خانه است، می سوزم و تب میکنم و شعله می کشم و از خانه برایت می نویسم.
و از دخترک رویا. که گیلاس دوقلو به گوش آویخته و عطر سیب آورده و نگاه.
از فردا برایت می گویم، از آفتاب گردان هایی که روییده اند کنج باورمان.
و از همان دختری که خلوت می شکند، سبز می رقصد و سرخ می گرید و سفید هم قدم فرشته ها می شود.
از تو می گویم: از نفس های بریده ات. از تن خشکت، از رگ های نیلگونت، حق با توست!
از تو شعر خواهم خواند، از بر خواهم خواند و دوباره،
تا عاقبت روزی، در یک کوچه بم بست منتهی به دریاهایت، یا شاید در خاک نم خورده مشرق زمینت، ختم به خیر شوم.
برگشتم:)
هرچند که کمی عجیب ولی...