من چه بگویم که چو انسان شدم
در تب عشق تو پر از جان شدم
با شفق چشم تو ای آفتاب
در تو گم و آدم شیطان شدم
هر کسی از چشم شما جام خورد
مست شد و سر به ته چاه برد
واعظ فرزانه ی این بادیه
یک شبی از ترس ته چاه مُرد
شاعرکان انجمنی ساختند
ظلمت گیسوی تو نشناختند
بسکه به ابروی تو پرداختند
دین و دل و قافیه را باختند
ساحرکان در طلبت سوختند
بیرق تو بر در دل دوختند
هرچه ز درگاه خدا خواستند
یک شبه از چشم تو آموختند
سجده نشینان چه بگویم چه سان
رو به در خانه ی تو الامان
آخرت و عالم خود بر طبق
باج و خراج دیده ات توأمان
چیستی ای گوهر زیبای ذات
ای صدف معجزه ی کائنات
خلقت دردانه یک پروردگار
وصف صف و مائده و عادیات
وسوسه در جان خدا کاشتی
لرزه بر اندام او انداختی
گفت که استغفرله عشق تو
کار خودت کردی و نگذاشتی
عشوه به چشمان خدا ریختی
مهر خودت در دلش انگیختگی
مسخ شد و سر به بیابان نهاد
خواب خدا را تو بهم ریختی
*******
سیب تو را چید و نمک گیر شد
از همه کس غیر شما سیر شد
طاقت این عشق بر او طاق شد
نه ،نتوانست و زمین گیر شد
خالق دانا و توانای ما
بال و پرش ریخت و زنجیر شد
سهم خودم بودی و وایِ رقیب
تا نظرت کرد گلوگیر شد
دختر شهزاده ی رویای من
شاه خدایان و اساطیر شد