ویرگول
ورودثبت نام
سید سعید انوری
سید سعید انوری
سید سعید انوری
سید سعید انوری
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

داستانک:مزایای تنهایی

به پیاده روی رفتم.در آن مسیری که برای این کار اختصاص داده اند و پشت خانه مان دور بام شهرمان است.مسیری که وقتی در آن قرار می گیری،تقریبا تمام شهر  زیر پایت است.از طرفی دلم می خواهد کسی یا کسانی آنجا باشند که من از خطر احتمالی نترسم، از طرفی دلم می خواهد که هیچ کس نباشد تا بتوانم در آن جا با خودم خلوت کنم.با خودم بلند بلند حرف زده یا بدون خجالت بدوم.هوا که هنوز کمی روشن است و من در اول مسیر،به مزایای تنهایی فکر می کنم.با خودم می گویم که چرا همه انقدر از تنهایی بدشان می آید و می ترسند؟من که بهترین لحظات زندگی ام وقتی است که تنها باشم.این را از روی فاز روشنفکری و میل به موفقیت نمی گویم.شاید حتی خیلی هم به ویژگی های شخصیتی ام مثل درون گرایی ربطی نداشته باشد.چون خیلی از درون گراها مثل من از مردم نفرت ندارند، فقط تنهایی را ترجیح می دهند.ولی به نظرم حقیقتا من از مردم نفرت دارم.این نفرت را وقتی که کسی در این مسیر خلوتم را بهم می زند حس می کنم.یا زمانی که از آن بالا ویلای آن مرفه های بی درد را می بینم.نه فقط از آدم ها که از حیوانات هم نفرت دارم.به خصوص به این دلیل که وجود آن ها حضور این آدم ها را ضروری می کند.اما حالا که هوا دارد تاریک می شود و من از خانه دور شده ام، نفرتم از حیوانات باعث عشقم به انسان ها شده است.شاید آن چیزی که به آن نیاز دارم، نامرئی بودن است نه حذف مردم.

تنهاییداستانکدرونگراییپیاده روی
۰
۰
سید سعید انوری
سید سعید انوری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید