ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین
محمد حسینوقتی حالم بهتر شد از خودم می‌نویسم کانال تلگرام https://t.me/the_yellowhouse
محمد حسین
محمد حسین
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

آن کتابفروشی مثل گذشته‌اش نیست

از زمان نوجوونی تا الان کتابفروشی بزرگ مرکز شهر برام یک مکان رنگارنگ، پر از حس خوب و امن بود. خاطرات خوش بی‌شماری به یاد دارم که با دوستانم به کتابفروشی می‌رفتیم و اون‌قدر آدم‌ها و کتاب های جذاب پیدا می‌کردیم که دیگه گذر زمان رو حس نمی‌کردیم. حتی از یه زمانی به بعد عادتم شد که جدا از جمع و به تنهایی، مرتب به اونجا سر بزنم. هیچوقت محیط کتابفروشی ناامیدم نمی‌کرد. تقریبا هربار که می‌رفتم یک دوست قدیمی که انتظار دیدنش رو نداشتم رو لا به لای قفسه ها پیدا می‌کردم. حتی اگه کسی رو نمی‌دیدم، می‌دونستم که آقای کتاب‌فروش که اطلاعات و سلیقه فوق‌العاده ای داره، اونجاست و منتظره که یکی بره باهاش صحبت کنه. جدا از این ها چرخیدن بین قفسه ها خودش یه لذت تموم‌نشدنی بود. اگه با دقت نگاه می‌کردی کلی کتاب جدید می‌دیدی از نویسنده‌های آشنا و نشرهای آشنا و مترجم‌های آشنا.

اما امروز که بعد از تمرین، خسته و کوفته رفتم یه سر به کتابفروشی بزنم، به خودم اومدم و دیدم که خیلی چیزا مثل قدیم نیست. نه دوستی اونجا بود و نه آدم های انگشت‌شماری که اونجا بودن برای هم‌صحبتی مناسب به نظر می‌رسیدن. و بدتر از همه، حتی اون آقای کتاب‌فروش رو که می‌شناختم پیدا نکردم. بین قفسه ها که قدم می‌زدم اون حس خوب اکتشاف رو نداشتم. همه‌ی کتاب ها قدیمی و تکراری به نظر می‌رسیدن و اون‌هایی هم که جدید بودن، واضح بود که برای من نبودن.

خلاصه که نمی‌دونم تقصیر کیه. نمی‌دونم من بیشتر عوض شدم یا کتابفروشی. شاید این منم که دیگه دوستان کمتری اونجا دارم یا اینکه از پرسه زدن بین کتاب‌هاش کمتر لذت می‌برم. به هر حال اونجا دیگه برام یه جای رنگارنگ و پر از حس خوب نیست. اما هنوز برام یه جای امنه. هرچقدر هم که شرایط عوض شده باشه باید بگم که اونجا هنوز آرامش دارم. می‌تونم بشینم رو یه صندلی و فقط دور و برم رو نگاه کنم و راضی باشم. هرچقدر که آدما و کتابا غریبه شده باشن.

یه اعتراف تا حدی خجالت‌آور هم باید بکنم😄 همیشه یه تصور و رویای سینمایی داشتم که مثل فیلم ها کسی که دوستش دارم رو قراره تو کتابفروشی پیدا کنم. و هربار هم همین کتاب‌فروشی به ذهنم می‌اومد. اینکه یه روز که تنهایی اومدم تا کتاب بخرم با یه نفر آشنا میشم که هم زیباست و هم یه کتاب‌خونِ درجه یکه. و تو اون رویا شهامت و جسارت کافی رو دارم که به یه قهوه دعوتش کنم تا داستان ما شروع بشه. هرچند تصور این رویا روز به روز برام سخت‌تر میشه.

عکس از گوگل مپس. عکاس: فرناز خزایی
عکس از گوگل مپس. عکاس: فرناز خزایی

کتابفروشیگذشتهکتابخاطره
۹
۴
محمد حسین
محمد حسین
وقتی حالم بهتر شد از خودم می‌نویسم کانال تلگرام https://t.me/the_yellowhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید