ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین
محمد حسینوقتی حالم بهتر شد از خودم می‌نویسم کانال تلگرام https://t.me/the_yellowhouse
محمد حسین
محمد حسین
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

بستنی کیلو چند؟

صبح زود با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. جواب که دادم، هنوز کامل روح به تنم برنگشته بود. پارسا بود. می‌خواست امروز با هم بیرون برویم. حوصله اش را نداشتم. فقط تندتند و با صدای خش‌دار گفتم «باشه باشه» تا رهایم کند. چند دقیقه بعد که به خودم آمدم فهمیدم آن صبحِ زودی که گمان می‌کردم در واقع ساعت ۱۱ بود. و فهمیدم عجب غلطی کرده‌ام که قول بیرون رفتن داده‌ام.

مادرم صدایم می‌زند. برای دسری که می‌خواهد درست کند بستنی لازم دارد. به بدبختی خودم را راضی می‌کنم که لباسی بپوشم و برای خرید بیرون بروم. راه میوفتم و آفتاب که به صورتم می‌خورد کمی بیدار می‌شوم. راستی هوا چقدر گرم شده.

جای همیشگی که از آن خرید می‌کردیم بسته بود. نتوانستم خودم را قانع کنم که دست خالی برگردم. چون خودم هم بدم نمی‌آمد چند قاشقی از آن بخورم. چندجای دیگر را هم سر زدم. هیچکس بستنی فله‌ای نداشت. رفتم به سوپرمارکت بزرگ محل. نگاهی به بستنی های شرکتی تو یخچال انداختم. پرسیدم «آقا اینا یه کیلویی هستن؟» جواب داد «اینا کیلویی نیستن لیتری‌ان» آیا انتظار داشت که الان چگالی بستنی را بدانم و تبدیل لیتر به گِرم انجام دهم؟ به هر حال خریدم و برگشتم. به خانه که رسیدم سر قیمتش با مادر کلی دعوا کردم. بسته‌ نیم کیلویی بود و طبق محاسبات مادر، چهار برابر قیمت خریده بودم. از دعوا سر خرج و پول نفرت دارم.

سر ظهر بهار پیام داد. با ذوق تعریف می‌کرد که به واسطه‌ی دوستش متن‌هایش را معاون فرهنگی دانشگاه شریف خوانده. گویا این آقا یا خانم معاون از قلم بهار خوشش آمده و از او خواسته که متنی ادبی راجع به عکس درخت چنار دانشگاه بنویسد. درخت چناری که در میان خسارت های جنگی دانشگاه سالم مانده و دیواری به آن تکیه کرده است. همینطور که با ذوق حرف می‌زد از جایزه‌ی مقاله‌نویسی دبیرستان که برنده شده بود و عشقش به نوشتن تعریف کرد. مثل یک دوست خوب با حوصله شنیدم و تشویقش کردم.

حرفمان که تمام شد روی تخت دراز کشیدم. یادم افتاد که یک ماهی می‌شود چیزی ننوشته‌ام. کمی خجالت کشیدم. دفتر نوشته‌هایم دقیقا بالای سرم بود. از ترس خوانده شدن، آن را لبه‌ی بالایی تختم پنهان می‌‌کنم. مثل بچه ها که شب‌ها خواب هیولای زیر تختشان را می‌بینند، گمان می‌کنم من امشب خواب دفتر بالای تختم را ببینم.

انگیزه‌ای برای نوشتن در وجودم یافت کردم. بهانه‌ی خوبی هم برای جواب کردن پارسا پیدا بود(میدانم که در واقع نبود). برنامه همین است؛ زنگ می‌زنم و می‌گویم «امروز خبری از بیرون رفتن نیست‌. می‌خوام تو دفترم چیز‌میز بنویسم و بستنی بخورم» اما بعید میدانم او از این بهانه خوشش بیاید یا حتی باورش کند. اما قبل از اینکه دفترم را بردارم و خودنویسم را آماده کنم، آمدم تا سری به ویرگول بزنم. تا اتفاقات کاملا بی‌اهمیت امروز صبح را تعریف کنم و این سوال را بپرسم که:

«شماها بستنی رو کیلویی چقدر می‌خرید؟»

چنار دانشگاه شریف
چنار دانشگاه شریف

دانشگاه شریفبستنینوشتنروزمره
۲۱
۴
محمد حسین
محمد حسین
وقتی حالم بهتر شد از خودم می‌نویسم کانال تلگرام https://t.me/the_yellowhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید