دردا و دریغایْ که اندر رهِ جنگل
یک اشکِ چراغی سرِ آهوی نیافتاد
وز پیچشِ گیسویِ مَهی نافهی نوری
بر جنگل بی شاخه و بی موی نیافتاد
هیهات!چرا چشمه درِ اغواست ولیکن
در چشم عروسایِ روانْ شوی نیافتاد
امشب همه تاریکی و اندوه و ظلام است
در پارهی وهمم، فلقِ خوی نیافتاد
شد کشته به گویی قمرم گوشهی یکجا
مردیم و ولی ماه در این سوی نیافتاد
در سوگِ هزاران سُوگ بی تابِ سخنْ،اشک
از نردهی چشمانِ منم گوی نیافتاد
🕯🕯🕯
فرهان منظری"آهو"