ویرگول
ورودثبت نام
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

روز محشر

با لبخندی که خبر از پیروزی می‌داد؛ پشتِ سرِ‌ جبرئیل حرکت می‌کرد.

قرار بود خدا رو ملاقات کنند تا شخصِ خدا پاداشِ فداکاریش را بدهد.

چیزی نمی‌پرسید، لازم نبود هم بپرسد.

داشت صحنه‌ای که چند دقیقه بعد اتفاق‌ می‌افتاد را بازسازی می‌کرد.

خدا چه پاداشی به او خواهد داد؟چند کنیز؟ چند رودِ عسل؟

با توقفِ جبرئیل، بندِ افکارش پاره شد.

از دور؛ مردی را می‌دید که روی صندلی نشسته .

ردایِ سفیدِ بلند‌ و دستی که زیرِ چانه؛ تکیه‌گاه شده بود.

لبخندش پر‌رنگ‌تر شد، حداقل لباسِ خدا را درست تشخیص داده بود و این بویِ پیروزی می‌داد.

آرام‌و سر‌ به زیر؛ نزدیکِ خدا شد.

خدا لبخند زد و گفت: شنیدم برای لشکرِ خدا روی زمین، فداکاریِ زیادی کردی؟

_بله.

+چگونه کشته شدی؟

_ با تبری در مغزم.

+داوطلبانه به جنگ رفتی؟

_با تمامِ وجود.

+پس خانواده‌ات چی؟

_وظیفه‌ی اول جهاد در راهِ خداست و حفظ مرز‌ها‌ی لشکرِ خدا.

+آن‌ها گرسنه‌اند، همسرت بی‌کس شده، بچه‌ها را می‌خواهند از او بگیرند.

_من به نیروی خدا اعتقاد دارم.

+من لشکری روی زمین ندارم.

_امکان ندارد.

یخ کرد و با خود گفت که این شوخیِ جدیدِ خداست شاید می‌خواهد ایمانِ مرا بسنجد.

+حکمِ تو، قتلِ نفس است.

_چرا؟ باور نمی‌کنم من برای سپاهِ خدا جنگیده‌ام.

+گفتم که سپاهی روی زمین ندارم؛ اولویتِ تو خانواده‌ات بود که با بی‌فکری آن‌ها را رها کردی.

_پس مرا برگردانید؛ نمی‌دانستم، کسی به من چیزی نگفت، عالمانِ دین مرا تشویق می‌کردند.

+کدام عالمان؟

_همان‌ها که جانشینِ پیامبران روی زمینند.

+اما تو عقل داشتی.

_گول خوردم، مرا گول زدند.

+راهِ برگشتی نیست باید عذاب بکشی.

و با سر به جبرئیل اشاره می‌کند.

۱۴۰۴/۶/۲۰

بهشتداستانخداداستانک
۷
۰
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید